Tanto / 7
tanto


من تازه از فیک نوشتن واسه اکسو خوشم اومده

ولی خب فعلا حتی نمی دونم که کیا این فیکو می خونن

و اصلا دوسش دارین یا نه


نظر واسه اینجور موقع هاس خب


مخلصیم تمام قد

.
.
.





****
-    می دونی کجاست؟
همانطور که با چرخش های کوتاهی صدای جیر جیر صندلی اش را در می آورد سری به نشانه ی مثبت تکان داد.
-    رفته یه بار ته شهر، نکنه انتظار داشتی صاف بره پیش ایل هون!
پوزخندی به این طعنه ی سربازرس زد، این حرف های نیش دارش نشان می داد چیزی او را آزار می دهد و او سعی دارد این موضوع را پنهان کند، پس او هم به طعنه گفت:
-    اصلا اینی رو که پیداش کردی پیش ایل هون راه می دن؟
پوزخند سهون عمیق تر شد.
-    بیا سرش شرط ببندیم کیم جونگ این!
کای کمی روی مبل جا به جا شد تا کمی راحت تر باشد. پا روی پا انداخت اما هیچ حالتی را در چهره اش نشان نداد. با خودش فکر می کرد چه چیز سهون را تا این حد دیوانه کرده است که او برای روی زندگی انسانی قمار می کند.
-    متاسفم سهون من سر جون آدما شرط نمی بندم!
با شنیدن این ادعای احمقانه قهقهه ای زد و پاهایش را از روی میز برداشت و قلاب دست هایش را روی آن گذاشت.
-    تو توی هر عملیات روی جون تک تک سربازات قمار می کنی!
دیگر نمی دانست این مرد را میشناسد یا در طی این سال ها توهمی از شناخت او به دست آورده است. با بهتی که تُن صدایش را کمی بالاتر برده بود و خشمی نامحسوس را نشان می داد گفت:
-    این چه منطق مزخرفیه اوه سهون؟
از روی صندلی اش بلند شد و همانطور که با گام های بلندش به سمت در می رفت غرولند کنان نگاهی به او انداخت.
-    از کی تا حالا این چیزا برات مهم شده؟ تو همونی هستی که بکهیونو کشت!
با وحشت از جایش بلند شد. تمام مدت فکر می کرد این مسئله بین آن ها حل شده است اما، اما حالا که این مطلب این طور می شنید ...
-    می دونی که من ...
لحظه ای کنار در ایستاد و دستش را به علامت رد تکان داد.
-    نمی خوام اون داستان مسخره اتو بشنوم، ایل هون و حتی بالاتر از اونم براش مجازات میشن!
و در مقابل ناباوری کای از در خارج شد. پس، پس این چیزی بود که او را دیوانه می کرد.
***
دو ساعتی از دریافت دستور جدیدش می گذشت: کشتن لی! و حالا در یکی از انتهایی ترین بارهای شهر در مقابل او نشسته بود. می دانست افراد ایل هون جای دقیق او را می دانند و خب با چندتا از آن ها در تشکیلات آشنا بود. دست هایش را تا انتها در جیب شلوار چرمش فرو برده و با صندلی تکیه داده بود و به پسر م//ستی نگاه می کرد که سرش را روی میز گذاشته بود و هر چند وقت یکبار سکسکه ای می کرد و چرندیاتی زیر ل//ب با خودش می گفت. از زیر میز لگدی به پای او زد.
-    هی!
با درد پا و صدای کشیده شدن پایه های صندلی اش به زحمت سر سنگین شده اش را بالا آورد و از لای پلک های نیمه بازش نگاهی به مهمان تازه نشسته پشت میز انداخت. آب دهانش که از کنار ل//بش ریخته بود با پشت دست پاک کرد و دوباره سرش را روی میز گذاشت.
-    چته --- روانی؟ ...اوووومدی دنبال عذرخوااااااااهیت؟
و با سکسکه ای به جمله اش پایان داد و در حالی که گونه اش را به میز می مالید، با دهانی کج و ل//ب هایی جمع شده غرغری کردو دوباره بی حوصله چشم هایش را بست.
چطور پسری که می دانست جانش در معرض خطر است، می توانست انقدر راحت و بی خیالانه بخوابد؟ این سوالی بود که لحظه ای از ذهن سوهو گذشت. این بار لگد محکم تری به او زد اما او تکان نخورد فقط صدایی نامفهوم شنیده شد.
-    برو گمشو!
پوزخندی زد و عکس را از جیبش بیرون کشید و روی میز کوبید.
-    می شناسیش؟ قراره بکشمش!
شاید اگر چرخش ال//کل در رگ هایش این همه شدت نداشت می توانست عکس العمل سریع تری نشان دهد و سرش را با وحشت از روی میز بلند کند ولی او با کندی اعصاب خرد کنی سرش را چرخاند همانطور که چانه اش را به میز تکیه داده بود به عکس نگاهی سرسری انداخت.
-    قیافه اش برام آشناس!
مگر چقدر نوشیده بود که حتی چهره ی خودش را هم تشخیص نمی داد. حدس می زد افراد ایل هون کمین کرده در جایی تماشاگر این نمایش مسخره ی خیابانی هستند پس سعی کرد این سکانس را تا می تواند کوتاه اما باور پذیرتر بازی کند. از جایش بلند شد و کنار لی ایستاد، بازوی او را گرفت و کشید تا سر بایستد. باید او را از آن جا می برد. با فریاد گفت:
-    آجوممَ من اینو با خودم میبرم حسابش چقدر شده؟
سعی می کرد روی پاهایش بایستد اما زانوهایش مدام به طرفی خم میشد. دنیا با چنان سرعتی دور سرش می چرخید که اگر بازویش گیر انگشتان سوهو نبود قطعا به طرفی پرت می شد. بالاخره توانست بایستد و زیر ل//ب به پسری که او را مجبور به چنین کار سختی کرده بود فحشی داد.
-    مادرتو!
فحشش را پای هذیان و مس//تی اش گذاشت وآن را نشنیده گرفت. اسکناسی را که به زحمت از جیب پشتی شلوارش بیرون کشیده بود روی میز گذاشت و عکسی که دیگر به ان احتیاجی نداشت در جیب کناری شلوارش مچاله کردو با تحمل وزن لی او را به سمت در کشید.
چهره ی یکی از افراد ایل هون را پشت میز کناری تشخیص داد و زیر گوش پسری که می کشید، طوری که مطمئن شود آن مرد جاسوس می شنود غرید:
-    دخلت اومده بیچاره!
و در همان لحظه محتویات معده ی لی که به جوششی عجیب افتاده بود روی سی//نه اش خالی شد. حالا دیگر جدای دستور ایل هون بدش نمی آمد این پسر تماما دردسر را تکه تکه کند.
-    عوضی کثیف!
این بار او را به سمت بیرون هل داد و باعث شد تلو تلو خوران چند قدمی بی تعادل بردارد.
-    مجبورت می کنم گندی که زدی با زبونت تمیز کنی!
***
 در اتاق تاریک کنفرانس به صفحه ی بزرگ روشن که عکس لی روی آن ثابت شده بود، خیره نگاه می کرد و با فشار پاهای روی میزش صندلی چرخانش را می چرخاند و عمیقا به مطلبی فکر می کرد.
پسری دوان دوان به وارد سالن شد و سریع و با هیجان پا چسباند.
-    لی رو گرفتن قربان!
شنیدن این جمله چقدر برایش لذت بخش بود!


موضوعات پوکر وب: Tanto ،
[ پنجشنبه 13 آبان 1395 ] [ 12:55 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب