A Monkey Love Story/پارت 10


سلام دوستان
لطفا قبل از خوندن این پارت حرف هایی رو که در ادامه نوشتم رو بخونید


نکته اول : این فیک هفته بعد تموم میشه و ترجمه فیک بعدی رو شروع میکنم
نکته دوم : از اونجایی متوجه شدم که نوشتن یا ترجمه ی هر متنی به صورت زبان گفتاری کاملا غلط هستش از این به بعد سعی میکنم به زبان معیار ترجمه کنم
نکته سوم : همه ی قسمت های قبلی به صورت فارسی معیار ویرایش میشن 

دم همتون گرم

.
.
.


-هیوکجه … دوستت دارم ….
این ها کلماتی بودند که بارها و بارها در سرش طنین انداختند و بلافاصله احساس کرد که  قوی و قوی تر میشود . میتوانست حس کند که ماهیچه هایش قدرت و انعطاف از دست رفته شان را دوباره بدست می آوردند و با عصبانیت میدانست که کسی دونگهه را لمس و به او تعرض میکند .
هیوکجه با غرش بلندی ، بلند شد و بی اندازه باعث شوکه شدن دیگری شد
-کجا داری میری ؟
غرید
-میخوام کسی که متعلق به منه رو ، پس بگیرم . هیچ کسی  حق اینو ندارد که از عشق اول من سوءاستفاده کنه و بعد بندازتش دور .
و با انفجاری از دود در هوا ناپدید شد .
**
روز بعد دونگهه روی تخت خودش با سردرد وحشناکی از خواب بیدار شد در حالی که حوله حمام گشادی به تن داشت و کاملا زیر پتوهای تخت پنهان شده بود.
فقط ثانیه ای ، زمان برد تا همه ی اتفاقات شب گذشته را به یاد بیاورد و با صدای بلندی شروع به گریه کردن کند .
همه چیز حقیقت داشت  .
 به یاد می آورد که تقریبا توسط شخصی که بسیار شبیه شیوون بود در اتاق هتل مورد تج//اوز قرار گرفته بود .
زخم ها و کبودی های روی بدن ب//اکره اش کاملا شاهدی بر این موضوع بودند و تقریبا نزدیک بود از خفگی بمیرد .
 دونگهه به آرامی گردن کوفته اش رو لمس کرد و ناله ی دردناکی کرد .
همین طور احساس میکرد که به او بی حرمتی شده  . خودش را روی تخت جمع کرد و در زیر پتوها با شدت بیشتری به گریه کردن ادامه داد .
هیوکجه ...‌
چشمهایش از تعجب گشاد شدند ، زمانی که به یاد آورد  قبل از اینکه در اتاق هتل از هوش برود صدای ضیعیفی اسمش رو صدا میزد .
و در نهایت متوجه شد کسی که اسمش را صدا می زد ، چه کسی بود. هیوکجه نجاتش داده بود … ولی در هیچ جایی اثری از او دیده نمیشد .
دونگهه جیغ بلندی کشید و با زحمت از روی تخت بلند شد و چند بار روی ملافه ها سکندری خورد و افتاد ولی هیچ چیز نمی توانست جلوی او را برای پیدا کردن هیوکجه بگیرد .
دونگهه به خاطر هیوکجه شروع کرد به فریاد زدن  و جیغ کشیدن و گریه کردن  .اما هیچ خرخر و درخواست کردنی باعث نشد که هیوکجه در هیچ جایی ظاهر شود . دونگهه حتی پنجره را باز کرد و به خاطر هیوکجه فریاد زد اما کاملا هیچ اثری از کسی که خودش به او زندگی داده بود، نبود .
-هی...هیوکجه .‌‌
دونگهه  در حالی که گریه می کرد  با پشیمانی خودش را روی تخت انداخت .
به طور مداوم و به مدت طولانی به خاطر هیوکجه گریه کرد تا وقتی که چشمهاش متورم و دردناک شدند به طوری که دیگر به زحمت میتوانست لای چشمهایش را باز کند .
ضربه ی ارامی به در اتاقش خورد .دونگهه بلند شد و ملافه های تخت. را مرتب کرد و گره حوله را دور بدنش محکم تر کرد .
و با هق هق آرامی جواب داد . با باز شدن در چهره یسونگ ظاهر شد . کسی که دونگهه کاملا مطمئن شده بود که بعد از همه چیز او واقعا انسان خوبی است .
-هی..‌. دونگهه
دونگهه به آرامی اب دماغش را بالا کشید و سرش را تکان داد
-اون نجاتم داد ؟
سوال دونگهه زمرمه ای  یش نبود ولی یسونگ کاملا ان را شنید ، مثل اینکه انتظار همچین سوالی را داشت 
-اون نجاتت داد .
-از کجا اینو میدونی ؟
یسونگ کاملا وارد اتاق شد و در اتاق را پشت سرش بست در حالی که دستانش پشت سرش پنهان شده بودند . دونگهه دوباره شروع به اشک ریختن کرد
-هیونگ بهم بگو ...از کجا اینو میدونی ؟
پسر بزرگتر دستانش را  از پشت سرش بیرون آورد و میمون مخملی را روی تخت گذاشت و لبخند زد
-چونکه اون بهم گفته
چشمهای دونگهه از شدت شوک گشاد شده بودند و به عروسک مخملی خیره شده بود .
-هیوکیی
و محتاطانه دستش را دراز کرد تا به آرامی عروسکی را که چند وقت پیش به بیرون انداخته بود را ، لمس کند .
و در حالی که دوباره شروع به گریه کردن کرده بود عروسک را به سختی به آغوش کشید و پرسید
-اما ….چ طور ؟
یسونگ آهی کشید
-جریانش خیلی مفصله
-هیوکجه کجاست ؟ میخوام ببینمش؟
-دونگهه...
 یسونگ مکثی کرد و ادامه داد
-اون رفته
-منظورت چیه  که اون رفته ؟ اون همین دیروز منو نجات داده ... نمیتونه همین جوری رفته باشه !
یسونگ با احتیاط و با ظاهر ناراحتی پرسید :
-اون هیچوقت همه چیز رو بهت نگفته بود ، مگه نه ؟  واست یه نامه نوشته ... من وقتی که اونو مینوشت ، بهش نگاه میکردم  و همه چیزهایی رو که باید بدونی رو داخلش توضیح داده ، فقط امیدوارم که حالت خوب باشه پس یکم بهت زمان میدم ...اگه چیزی نیاز داشتی فقط کافیه صدام کنی .
یسونگ به آرامی از اتاق خارج شد
دونگهه تا کنون ، در تمام سال هایی که زندگی کرده بود هیچوقت این قدر احساس شکست نمیکرد .
عروسک نرم را محکم در آغوش گرفت و با بی قراری گریه کرد تا اینکه به خواب رفت .
**
 نامه ی هیوکجه را ، از درون جیب تیشرت میمون مخملی پیدا کرد.

دونگهه ی عزیزم
الان تو باید سالم و در امان باشی من راجع  این اطمینان حاصل کردم . متاسفم  به خاطر زمانهایی  که به من نیاز خواهی داشت و من اونجا نخواهم بود . و لطفا اینو بدون که (رفتنم ) به این دلیل نیست که از تو متنفرم ، من هنوز هم دوستت دارم و همیشه خواهم داشت .
و اینکه رفتار اون روزم واقعا غیر قابل قبول بود و هیچوقت تو به خاطرش سرزنش نمیکنم .
متاسفم که این نامه خیلی غیر منتظره و پخش و پلاست چونکه زمانم رو به پایانه و لازمه که با تو روراست باشم ...فک میکنم باید همه چیز رو از همون اول به تو میگفتم اما ترسیدم که تبدیل به باری اضافه برای تو باشم .
من انسان نیستم و نه حتی عروسک میمون … من به نوعی روح هستم و طلسم شدم تا سال ها به عنوان  عروسک زندگی کنم و بدنی نداشتم تا وقتی که تو به من  شکل دادی.
و به این دلیل من به تو متصل شده بودم و شدیدا به عشق و محبت تو تکیه کرده بودم ، چونکه اون تنها چیزی بود که  من رو زنده و سر حال  نگه می داشت.
میدونم که این خودخواهی بود ...اما من هیچوقت  مجبورت نکردم که  ، دوستم داشته باشی ، اما اعتراف میکنم که حسادت به من چیره شد وقتی که شروع  به قرار گذاشتن با شیوون کردی.
و من فقط ضعیف تر از اونی بودم که بخوام اعتراضی بکنم  و  عمیقا به خاطر رفتارم پشیمونم .
همین طور طلسم منو به هیوکی میمون هم متصل کرده بود و من فقط میتونستم ده قدم دورتر از اون برم و  از لحاظ جسمی باید اونو همه جا با خودم میبردم … و اگر این قانون توسط خودم زیر پا گذاشته بشه ، فقط برای یک ساعت دیگه به زندگی کردن ادامه میدم  قبل از اینکه به هیچ تبدیل بشم  .
دستهام به طرز بدی میلرزن پس به خاطر دست خط بدم معذرت می‌خوام.
دونگهه ...‌اشنا شدن با تو افتخار بزرگی برای من بود .ممنونم به خاطر همه ی خاطره های دوست داشتنی که با هم درست کردیم و به تو قول میدم تا روزی که زنده ام دوستت داشته باشم و ازت محافظت کنم .
میخوام که شانس دوباره دوست داشتن تو رو در زندگی بعدی ام ، هم داشته باشم .
و هیچوقت به خاطر دست کشیدن از زندگیم افسوس نمی‌خورم  تا وقتی که تو در امنیت باشی .
لطفا به خاطر من گریه نکن ، چونکه من اونجا نیستم تا تو رو در آغوشم بگیرم و ارومت کنم و اشک هات رو پاک کنم و پیشونیت رو ببوسم و بهت بگم که همه چیز درست میشه  ...
میخوام که تو مثل همون دونگهه ی خوشحال به زندگیت ادامه بدی... لطفا هائه ... اینکار رو به خاطر من بکن  !
بهم قول بده که همیشه از خودت مراقبت کنی و متاسفم به خاطر اینکه این من هستم که اول می‌رم .
دوست دارم
تا زمانی که دوباره همدیگر رو ملاقات کنیم .

لی هیوکجه .



موضوعات پوکر وب: A Monkey Love Story ،
[ دوشنبه 10 آبان 1395 ] [ 06:45 ب.ظ ] [ Defector97 ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب