Tanto / 6




نمیدونم باس به سهون فحش داد یا سوهو!

خب من لی شیپرم :/

مخلصیم تمام قد
.

.
..


صورت مرد را که نمی دید پس واکنش های ریز چهره ی مرد کناری اش را زیر نظر گرفت تا تاثیر حرف هایش را ببیند و بتواند محدودیت هایش را حدس بزند.
-    گستاخم که هستی!
پوزخند زد.
-    نگین که خوشتون نمیاد.
صدای جوان و این لحن مشتاق و گستاخی جدا نشدنی از لحنش او را ترغیب می کرد پس صندلی اش را چرخاند و به سمت او برگشت. نگاه موشکافانه اش روی پسر نشست. لحنش تفکرات عمیقش را نشان می داد.
-    پس سوهو تویی!
لبخندش گشاد شد. حالا همه چیز آماده بود و حتی ایل هون هم او را می شناخت!
تعظیم تشریفاتی ای کرد و با پوزخند جواب داد:
-    درسته!
از این همه جسارت این پسر خوشش می آمد و همه ی این ها تاییدی بود بر تعریف و تمجیدهایی که در مدت این چند ماه از این پسرک شنیده بود.
-    شنیدم محموله ی غرب رو تو نجات دادی؟
و به مبل جلوی میز اشاره کرد.
-    بشین!
مطیعانه نشست، دنبال نقطه ای بود که نگاهش را روی آن ثابت کند، اولین چیزی که توجهش را جلب کرد عصایی بود که به کنار میز تکیه داده شده بود، این یعنی این مرد میانسال به هر دلیلی در راه رفتن مشکل داشت چون این عصا اصلا شبیه آن مدل های اشرافی که تنها به عنوان نمادی از اصالت به دست گرفته می شوند، نبود و برعکس از چوبی گران و البته محکم ساخته شده بود تا بتواند وزن صاحبش را به خوبی تحمل کند. نگاهش بالاتر رفت و به دست های زمخت او رسید، این دست ها شباهتی به دست های یک اشراف زاده نداشت اما بسیار او را یاد دست های پینه بسته ی پدران می انداخت. بالاتر چانه ی گرد مرد بود و ل//ب های باریکش و آن بینی استخوانی و بالاتر از آن ها، آن چشم هایی که، چشم هایی که شبیه به هیچ چشم دیگری نبود! این نگاه او را یاد معجونی از درد و تهوع می انداخت و این اصلا خوب نبود. این مرد جز همان دست هایش هیچ نقطه ی قابل تحملی نداشت پس او ناچار نگاهش را روی آن دست ها ثابت کرد و این انگار به مزاج ایل هون خوش آمد، شاید چون این نگاه رو به پایین سوهو را مطیع تر و رام شدنی تر نشان می داد.
-    می دونی چرا اینجایی؟
-    برای اینکه رییسو ببینم؟
مرد قهقهه ای زد و آن را با سرفه ای به پایان رساند. دستش را به سمت جیب کتش برد و دستمالی سفید بیرون کشید و آن را جلوی دهانش گرفت تا باقی سرفه هایش را آرام کند.
-    شوخی جالبی بود!
و با سر به مردی که کنارش ایستاده بود، اشاره زد.
مرد سرش را به نشانه ی اطاعت کمی پایین آورد و عکسی را از جیب کتش بیرون کشید، با قدم هایی بلند خودش را مقابل سوهو رساند و عکس را به طرفش گرفت.
بدون هیچ توضیحی از جانب دو مرد دیگر حاضر در اتاق عکس را گرفت و به دقت به آن نگاه کرد. صاحب این عکس را به خوبی می شناخت.  نگاه پرسشگرش را به ایل هون دوخت.
برای اینکه به پسر فرصت فکر کردن و جمع بندی ذهنش را بدهد با آرامش خاصی جعبه فلزی سیگار برگش را از کشوی میزش بیرون آورد و آن را باز کرد. انگشتش را روی همه ی نخ هایش کشید و با لذت یکی را انتخاب کرد و آن را با اشتیاق بو کشید و بعد گوشه ی لبش جا داد. مرد کنار سوهو به سرعت خودش را به او رساند و با فندکی سیگارش را روشن کرد. پک عمیقی به سیگار زد و باعث شد سر آن کمی سرخ شود و دود غلیظش را با آهی لذتبخش بیرون داد.
-    می خوام دخلشو بیاری!
می دانست حق پرسیدن دلیلش را ندارد، گرچه به خوبی این دلیل را می دانست. دوباره نگاهش را به عکس دوخت، برای پیدا کردن صاحباش نیازی به اطلاعات دقیق تر نداشت اما آن ها باید این اطلاعات را به او می دادند. حق مخالفت نداشت این آزمونی بود برای جلب اعتماد ایل هون!
سکوتی آزار دهنده به دود غلیظ تو//تون پیچیده بود و این باعث شد ایل هون با سرفه ای دوباره به حرف بیاید.
-    اسمش --- بهش می گن لی!
و رو به مرد کنارش ادامه داد:
-    جزییاتو براش روشن کن!
مرد باز هم سری به نشانه ی اطاعت تکان داد.
-    اسمش ژانگ ییشینگه، ملقب به لی. مامور پخش بخش سوجوئه و گاهی خرده موادو تو سطح منطقه پخش می کنه! باید از تشکیلات حذف شه!
پوزخندی روی ل//ب هایش ساخت. لی دچار بد دردسری شده بود و او به خوبی این را می دانست. بدش نمی آمد کمی حال آن پسرک گستاخ را بگیرد، شاید با این کار عذرخواهی نکرده اش تلافی می شد. زیر ل//ب زمزمه کرد:
-    مهره ی سوخته!
با لبخندی از روی رضایت سری تکان داد. انگار تعریف هایی که از این پسر شنیده بود خیلی هم بیراه نبود. او به یک دستیار باهوش احتیاج داشت.
سرش را بلند کرد و به لبخند رضایتمند ایل هون خیره شد.
-    حذفش می کنم!
مرد پک عمیقی به سیگارش زد.
-    و حتی نمی خوای دلیلشو بدونی؟
انگار که برای کشتن مرد بخت برگشته ی درون عکس بی قرار باشد ایستاد.
-    به من مربوط نیست. باید حذف شه و میشه!
خنده ای کرد، نمی توانست تحسین را در لحن و نگاهش پنهان کند.
-    اون به تشکیلات خیانت کرده!
گوشه ی ل//بش کمی کشیده شد.
-    پس باید تیکه تیکه اش کنم!
و به سمت در به راه افتاد. مرد کنار ایل هون با گیجی و عصبانیت از گستاخی این پسر با لحنی آرام اما محکم پرسید:
-    کجا؟
دستش را در هوا تکان داد.
-    میرم شمشیرمو تیز کنم!
مرد خواست تذکر دهد که او حق ندارد بدون اجازه آن جا را ترک کند اما ایل هون که حسابی از این پسر خوشش آمده بود با اشاره ی دست جلویش را گرفت.
-    راحتش بذار!
***
از اول هم می دانست که آن سربازرس احمق جز بلوف زدن کار دیگری نمی کند. نمی دانست آن مردی که تعقیبش می کرد که بود یا آن پسری که به لطفش از شر آن مرد خلاص شد جز دارو دسته ی خودشان بود یا نه! شاید همه اش صحنه سازی بود تا کمی او را بترسانند اما این آرامشی که در این لحظه در این بار کوچک انتهای محله های پایین شهر سئول داشت ثابت می کرد کسی کاری به کار او ندارد. دستش را بالا برد و فریاد زد:
-    آجوممَ یه بطری دیگه!
زن با لبخندی بطری دیگری برایش آورد.
-    هی لی! تو که هرچی سوجو برامون میاری خودت مینوشی!
بلند خندید.
-    خب از فردا سهم شما رو دو برابر می کنم! من تو اون کمپانی برای خودم کسی ام.
زن با همان لبخند سری تکان داد و رفت تا باقی مشتری هایش برسد.
****
-    می دونی کجاست؟
همانطور که با چرخش های کوتاهی صدای جیر جیر صندلی اش را در می آورد سری به نشانه ی مثبت تکان داد.
-    رفته یه بار ته شهر، نکنه انتظار داشتی صاف بره پیش ایل هون!
پوزخندی به این طعنه ی سربازرس زد، این حرف های نیش دارش نشان می داد چیزی او را به آزار می دهد و او سعی دارد این موضوع را پنهان کند، پس او هم به طعنه گفت:
-    اصلا اینی رو که پیداش کردی پیش ایل هون راه می دن؟
پوزخند سهون عمیق تر شد.
-    بیا سرش شرط ببندیم کیم جونگ این!


موضوعات پوکر وب: Tanto ،
[ پنجشنبه 6 آبان 1395 ] [ 08:14 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب