A Monkey Love Story/پارت 9


سلام دوستان
بابت  تاخیر عذر میخوام حالم زیاد خوب نیست
میخواستم این قسمت رو رمزی کنم ولی نکردم پس نظر بذارین
.
.
.
اخطار
>>  در ادامه با صحنه های ازار دهنده ای روبرو میشوید
فحش ازاد است
دمتون گرم


-خب خب خب ... همچین پسر ظریفی این وقت شب توی خیابان چیکار میکنه ؟
دونگهه ناله ی کرد و سعی کرد چشماشو باز کنه...احساس میکرد که مغزش داخل سرش در حال منفجر شدنه . چشمهاش سنگین شده بودن ... زیر چراغ کم نور خیابون با اون دید تارش تنها میتونست یه حجم سیاه و بلندی رو تشخیص بده که خیلی شبیه شیوون بود  .
دوست پسرش کسی که برای کل هفته گذشته , ندیده بودش. دونگهه خنده ی ارومی کرد
-شیوونی …‌اه شیوونی ..‌‌.میخوام برم خونه
دونگهه بریده بریده گفت و تیر برق رو محکم  بغل کرد
-اینجا خیلی سرده
شخص پوزخند زد و سر دونگهه رو نوازش کرد و باعث شد  ناله ی از بین لباهای دونگهه فرار بکنه 
-من میبرمت خونه عزیزم و گرمت میکنم ...  حالا تیر برق  رو ول کن و همراه من بیا
دونگهه اعتراض کرد وقتی که اونیکی سعی داشت با دقت دستاشو از دور چراغ  باز بکنه .اون تنها چیزی بود که بهش کمک می کرد تا سر پا بیایسته ... وقتی بالاخره اونو ول کرد  با صدای بلندی توی بغل اونیکی افتاد  .
-شیوونی خیلی قویه
 و با گیجی از هوش رفت
-من شیوون نیستم عزیزم ..‌. میتونی منو ژومی صدا بکنی .
ژومی یکی از دستهای دونگهه رو دور گردنش انداخت و به دونگهه کمک کرد تا لنگ لنگان   به طرف ماشین برن ,  قبل اینکه اون رو روی صندلی ماشین بزاره  .
دونگهه  هنوزم تحت تاثیر الکل قوی بود و هر جوری که ژومی حرکت می کرد به ارومی ناله می کرد. حس کرد انگشتهای گرمی روی لباس کشیده شد پس به زور  لای پلک های سنگینش رو باز کرد و متوجه شد که صورت اونیکی فقط یه سانت با صورتش فاصله داره . با تمام قدرتی که واسش مونده بود  صورتشو به طرف دیگه برگردوند و صورت  ژومی رو  همراه با ناله ی اعتراض آمیز بلندی به عقب هل داد .
-شیوونی برو خونه ...هائه میخواد بره خونه .
ژومی خندید و قبل از اینکه خودش سوار ماشین بشه مطمین شد کمربند اون رو هم  ببنده  .
-که این طور ...اسمت هائه اس ... از آشنایی باهات  خوشحال شدم .من باهات مهربونتر از شیوون رفتار میکنم .  مطمینا اون دوست بدیه  که این اجازه  رو به تو داده که نصفه شب مست کنی و آواره ی خیابونا باشی ... نمی‌دونی که این کار تا چه حدی میتونه خطرناک باشه عزیزم ؟
و همزمان ماشین روشن کرد و به راه افتاد ... دونگهه از خیلی وقت پیش  روی صندلی از هوش رفته بود و سرشو به پنجره تکیه داده بود و پوست بی نظیر و سبزه ی گردنش در معرض دید  ژومی قرار داشت .
اعصاب  ژومی  تشدید شده بود و اروم رانندگی میکرد هر بار که ماشین روی دست انداز میرفت یا دور میزد , راننده به طرز افراطی مواظب بود نه به خاطر اینکه نمی خواست مسافرش بیدار بشه چون‌ که میخواست تا حد امکان  کمتر هوشیاریشو بدست بیاره .
فقط  به کمی  بالا بردن و کشیدن نیاز بود ... اما در نهایت دونگهه داخل اتاق ژومی بود اون تقریبا وقتی که ماشین جلوی در متوقف شده بود ,  بهوش اومده بود  اما  ژومی فقط  سریع ساکتش کرد بود  و دونگهه بلافاصله  دوباره به خواب رفته بود  .... تاثیر الکل هنوز از بین نرفته بود .
 و هیچکس از مرد لاغر و قد بلند  در مورد شخص بیهوشی که روی پشتش حمل میکرد چیزی نپرسید. ژومی به دربان لبخندی تحویل داد  و راهشو به سمت اتاقش ادامه داد .
دونگهه  طاق باز روی تخت دراز کشیده بود  صورتش قرمز بود و گرمش بود .کمی از هوشیاری شو بدست آورده بود پس از گرما نالید و شروع به باز کردن چند دکمه ی بالای پیرهنش کرد تا کمی خنک بشه . ژومی با چشمهای  گرسنه اش به هر اینجی که از پوست اون  آشکار میشد  , خیره میشد .
-عزیزم ...به کمک نیازی نداری؟
دونگهه ناله ی کرد و دکمه های باقی مونده رو باز کرد
-شیوونی گرمه ...به هائه کمک کن
ژومی فورا تیشرتش رو دراورد  و روی بدنی که از  گرما روی تخت پیچ و تاب میخورد خرید  و بهش کمک کرد که پیرهنش  رو کاملا از تنش در بیاره . پوست سبزه اون  زیر نور ماه  و لوستر خیلی وسوسه انگیز و خوشمزه به نظر میرسید .
دونگهه دوباره به خواب رفته بود ولی به ارومی نالید وقتی که ژومی شروع به فوت کردن روی  پوست شیرینش کرد.
به ارومی و با ملایمت مرد قد بلند شروع به بوسیدن پوست  گردن و خط فک در معرض نمایش دونگهه کرد . رایحه ی شکلات و دارچین رو از بدنی که زیرش بود حس میکرد  . برآمدگی سین//ه اش وسوسه انگیز به نظر میرسید و ژومی جلوی خودشو بگیره و یکی شو به ده//ن گرفت  و به آرامی و با شه//وت مک//ید. در حالی که اونیکی رو با انگشت و شصتش فشار میداد .
نفس های دونگهه کوتاهتر و سریع تر شدن  و ناله های شه//وتی از گلو ش خارج میشد .  وقتی ژومی  نوک سین//ه اش رو گ//از گرفت دونگهه ناله بلندی کرد و قوسی به کمرش داد که باعث شد مرد بلندتر به ارومی ناله کنه  . ژومی محکم فشاری به ران های دونگهه  اورد  در حالی که  با زب//ون کنجکاو و ماهرش همه جای بدن دونگهه  رو کشف میکرد .
ژومی  به  خاطر شکارش  واقعا خوشحال بود ... گوشت تازه
بدن دونگهه به سادگی بی نظیر بود و عملا جیغ میکشید و التماس میکرد که اونو مال خودش بکنه .ژومی حدس میزد که این بدنی که اینجوری جذبش شده بود  به احتمال زیاد باک//ره ست . و اینو از اونجایی تشخیص داد  که عکس العملهای دونگهه یه چیزی بین بیشتر خواستن و خجالت کشیدن بود .  و اون برای یه شب میتونست عالی باشه قبل از اینکه به چین برگرده .
متوجه شد که دونگهه کم کم نسبت بهش واکنش نشون میده . پس سعی کرد شه//وت بیشتری به لمس ها و مک//یدن هاش اضافه بکنه و تمام ناحیه هایی که محرک احساسات جن//سی هستن  رو لمس بکنه و بزاره اونیکی ناله کنه و توی شه//وت غرق بشه . میخواست هر چقدر که میتونست اونو  لمس کنه . ژومی بین پاهای اونیکی قرار گرفت و پایین تن//ه شو روی پایین تن//ه دونگهه کشید و سعی کرد اونو از خواب بیدار کنه  دونگهه به ارومی ناله کرد و گوشهای ژومی  رو با صداهای شه//وتی پر کرد .مرد قد بلند مطمین شد که علامت هاش  روی پوست صاف و برنزه اون بجا بزاره چند تا گ//از عاشقانه روی گردن و ‌سینه و شکم دونگهه
دونگهه کم کم حس هاشو بدست آورد وقتی که فشاری رو روی  پایین تن//ه اش احساس کرد . با این حال  همه چیز حس اشتباهی داشت و اون قدرت اینو نداشت که باهاش مبارزه بکنه .خودشو مجبور کرد که چشماشو باز کنه و اولین چیزی که دید شخص سیاهی بود که روش خم شده بود وماهیچه های شکل گرفتشو میب//وسید در حالی  پایین تنه //شو روی پایین ت//نه اش میکشید.
دونگهه با صدای گرفته ی گفت
- اممم ...لطفا نکن
و قوسی به کمرش داد و سریع تکون خورد  وقتی که دیگری موفقیتانه نقطه حساسشو پیدا کرد و شروع به سواستفاده کردن از این موقعیت کرد .
-ولم کن …
ژومی پوزخند زد و نشست
-بیداری عزیزم .. درست مثل فرشته ها خوابیده بودی ...از لم//سهام لذت بردی ؟
دونگهه سرشو به ارومی تکون داد ولی اونیکی جواب نه رو اصلا به عنوان جواب بحساب نیاورد.
-نه لطفا تمومش کن ... ‌شیوونی
-من شیوونی نیستم و قرار نیست که تمومش کنم ...  تو نمیدونی  که چقدر خوشمزه ای ... و باید بزاری من بخورمت تا وقتی که راضی بشم
ژومی جواب داد و ناگهان به طور تهدید کننده ای نگاه میکرد و با صدای ارومی که استخون آدمو منجمد میکرد گفت
-یا اینکه میکشمت
دونگهه با صدای بلند شروع به گریه کردن کرد وقتی ژومی بدون اخطار شلوار و لباس زیرشو پایین کشید
دونگهه سعی کرد خودشو بپوشونه ولی توسط مردی که روش بود محکم به تخت چسپید  بود .
-سعی نکن جلوی منو بگیری ... مجبورم نکن دستاتو ببندم هر//زه
-لطفا … من نمیخوام که منو ببب…
ژومی با صدای بلند خندید
-خیلی بد شد ... ولی من از هر//زه ها دستور نمیگیرم … بهتره که دعاهاتو بکنی  .
دونگهه می لرزید واشکاش ازچشماش پایین می اومدن و با درد  هق هق میکردو به این فکر میکرد به خاطر گناهی که کرده الان به چه حال روزی افتاده  . پس هق هق بلندی کرد و سعی کرد تا جایی که میتونه مقاومت بکنه . اما  فقط  اونیکی رو مجبور کرد که دستهاشو محکم تر بگیره جوری که  نزدیک بود جریان خون توی مچ دستش متوقف بشه ... به هر حال دیگه به سختی میتونست بازوهاشو حس کنه .
- آه انقد خودتو شیرین نکن....گریه میکنی و التماس میکنی برای اینکه  به رحم بیام و ولت کنم .
مرد بلندتر غرید
-الان به خاطر کی جبغ میکشی؟ مامانت با شیوونی ... در حال حاضر اونا نمیتونن بهت  کمکی بکنن .
ژومی سرشو بالا آورد و سعی کرد ل//ب های دونگهه رو بب//وسه ولی اونیکی با تقلا سرشو این طرف و اونطرف میکرد این بیشترین کاری بود که میتونست  بکنه تا از خودش محافظت کنه اما این کار هم دوام چندانی نداشت.  ژومی با غرغر بلندی به چونه دونگهه چنگ زد جوری که جای چنگ زدنش حتما کبود میشد و مجبورش کرد  تا ساکت باشه و ل//ب هاشو روی ل//ب اون قفل کرد .
دونگهه ناله کرد و سعی کرد ل//بهاشو از  ل//بهای اون  جدا بکنه درحالی که اونیکی نمیذاشت و احساسی مثل خفه شدن داشت  و از اونجایی که این کافی نبود حس کرد که انگشتانی دور  گردنشو گرفتن و دور گلوش محکم شدن و به ارومی گلوشو فشار میدادن  تا اینکه راه نایییش رو گرفت جوری که نمیتونست نفس بکشه .
دونگهه دستاشو بالا اورد وسعی کرد انگشتایی که که محکم دور گردنش حلقه شده بودنو کنار بزنه ولی قدرتش قابل مقایسه با ژومی نبود . چشمهاش خود به خود بسته شدن و شکست خورد  و شروع به دیدن منظره ای از  چرخش ستاره کرد اشک هاش همینجوری پایین می اومدن  و به ارومی تسلیم شد ...هیچوقت نمیتونست اینجوری مبارزه بکنه .

مامان ...متاسفم ...اینجور که به نظر میرسه من اولین نفری هستم که میمیرم  ... خیلی خجالت میکشم ...متاسفم که پسرت اینجوری داره میمیره  ... متاسفم  و دوست دارم.

شیوونی ... نمیدونم که کجایی ... میدونم که تو ترکم کردی ... سرزنشت نمیکنم  ... متاسفم که واست  بار اضافی بودم.

رویوکی  تبریک به خاطر پیشرفتت ...اما من اونجا نیستم که شخصا بهت تبریک بگم ... بعد از این اتفاق  تو دیگه هیچوقت نمیخوای که دوستی مثل من داشته باشی.

هیوکجه ...هی..هیوکجه ...من خیلی باهات بد بودم ... من لیاقت مرگ رو دارم  ...دوست دارم ...خداحافظ


بدن دونگهه کم کم شل شد  و همه  جای بدنش بی حس بود .
پس مردن , همچین حسی داشت ....
صدای بلندی شنید و ناگهان  انگشتهایی که دور گردنش حلقه شده بودن  ,  رفته‌ بودن  . احساس خفگی داشت  و برای هوای بیشتر با صدای بلند نفس نفس میزد .
-دونگهه!!
عفتش چیزی نبود که الان نگرانش باشه وقتی که روی تخت تقلا میکرد و در کشمکش بود تا هر چقدر که میتونست اکسیژن بیشتری به داخل شش هاش  بفرسته.
یه جایی صدای شکستن و خورد شدن وسایلی  رو شنید اما اونقدر ضعیف بود که نمیتونست حتی به امنیت خودش فکر بکنه .
خیلی گیج بود ....
-دونگهه !!
و فقط همه چیز تیره و تار شد.
-دوونگهههههههههههههههههههه !!!!

موضوعات پوکر وب: A Monkey Love Story ،
[ پنجشنبه 6 آبان 1395 ] [ 04:40 ب.ظ ] [ Defector97 ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب