Tanto / 5



.
.
.
.

به خوبی می دانست نقشه های تاریكی در ذهن سهون برنامه ریزی شده است و با شناختی از او داشت حدس می زد متهم این پرونده جان سالم به در نخواهد برد.
***
-    آروم باش پسر! اون فقط داشت بلوف می زد.
برای اطمینان دادن به خودش و دور كردن رگه های ترسی كه به قلبش چنگ می انداخت این را به خودش یادآور شد و از پله های جلوی در ورودی كلانتری پایین رفت. به دو طرف خیابان نگاهی كرد، خبری نبود و این یعنی لازم نبود این سربازرس دیوانه را جدی بگیرد.
هنوز چند قدمی بر نداشته بود كه سنگینی نگاهی را از پشت سرش احساس كرد. تمام سال های عمرش را به درگیری های خیابانی گذرانده بود و بارها و بارها تعقیب شده بود پس امكان نداشت تهدید این قدم های منظم كه با او همقدم بود نشناسد. زیر چشمی سعی كرد تا جایی كه مشكوك نباشد پشت سرش را دید بزند و زیر ل//ب لعنتی فرستاد. لحظه ای از فكر اینكه كسی كه او را تعقیب می كند از افراد خود سهون است و فقط برای ترساندن او دنبالش می رود آرام می شد و لحظه ای دیگر با یادآوری حرف های سربازرس كه در گوش های جان می گرفت قلبش به آشوبی دیوانه كننده كشیده می شد. خدای من! این دیگر چه جهنمی بود؟ هم پلیس جانش را می خواست و هم ایل هون! این عادلانه نبود، اینكه تنها كسی كه برای زنده ماندنش می جنكد خودش باشد در حالی كه هر دو دشمنش تا خرخره مسلح بودند.
قدم هایش با استرس و بی اختیار كوتاه اما سریع تر شده بود و و در ذهنش تمامی مسیرها را بررسی می كرد. اگر به كوچه ی سمت چپی می پیچید بعد از دو كوچه ی دیگر به بن بست می خورد. باید مستقیم می رفت؟ نه اگر مسیر جلو.یش را انتخاب می كرد در دید می ماند. شاید كوچه ی سمت راستی بهتر بود. بعد از دو خیابان نفسگیر می توانست به خانه ی یكی از دوستانش برسد. نه! نمی توانست كسی را به خاطر خودش به خطر بیندازد. قدم هایش سرعت بیش تری گرفت. چاره ای نبود باید مثل همیشه خودش را به بی خیالی می زد اما به سبك خودش!
هدفونش را از جیب شلوارش بیرون كشید و انتهای آن را به گوشی اش وصل كرد و گوشی را دوباره در جیبش جاسازی كند. طوری كه مطمئن باشد نخواهد افتاد. بی خیال خودش را مشغول مرتب كردن سیم هدفونش نشان داد در حالی كه هنوز هم نگاهش از گوشه ی پایینی چشم به سمت خیابان و سمت راستش بود. وقتی احساس كرد قدم های مرد پشت سری هم سرعت گرفت لبخند زد. اهنگ  run run را پلی كرد و در ناشنوایی مطلق صدای آهنگ بلندش فریاد زد:
-    بزن بریم رفیق!
و با نهایت سرعتش دوید و به كوچه ی سمت راستش پیچید. صدای قدم های محكم و استوار مرد پشت سرش را می شنید و هیجانش بیشتر می شد. آدرنالین با هر ضربان در تمام مویرگ هایش پمپا‍ژ می شد و سینه اش برای ذره ای هوای بیشتر به شدت بالا و پایین می رفت.
از كوچه ی دوم كه گذشت احساس كرد دیگر كسی دنباش نیست. با پوزخندی در حال دو به عقب نگاهی انداخت و با دیدن صحنه ی پیش رویش پاهایش روی زمین میخ شد و ایستاد. در حالی كه نمی توانست نگاهش را از رو به رو بگیرد، دست هایش را به زانو گرفت و خم شد و در بین نفس نفس هایش هنوز به جلو خیره بود. پسری با چند ضربه مردی كه او را تعقیب می كرد ناكار كرده بود. هدفونش را از گوشش بیرون كشید و دستش را روی سی//نه اش گذاشت و ایستاد.
به سمت پسری كه با سرعت در حال فرار بود و حالا چند متر آن طرف تر برای ذره ای هوا تقلا می كرد برگشت و گوشه ی ل//بش بی اختیار كمی بالا رفت. وقتی دید او قصدی برای فرار دوباره ندارد به سمتش رفت.
این پسر داشت به سمتش می آمد؟ اصلا او چرا باید مرد تعقیب كننده را بزند؟ نیم قدمی عقب رفت اما كنجكاوی او را در جایش نگه داشت.
قدم دیگری به سمت پسر برداشت و به او رسید و دستش را برای دست دادن دراز كرد.
-    سوهو! ... چرا داشتی فرار می كردی؟
از بالای شانه ی سوهو نگاهی به مردی كه هنوز روی زمین افتاده بود؛ انداخت و نگاهش دوباره روی پسر رو به رویش خیره ماند. سعی داشت چهره ی او را با هزاران چهره ی در حافظه اش مقایسه كند و دنبال تطبیق می گشت. اشخاص در ذهن او به سه دسته تقسیم بندی می شدند. پلیس ها افراد ایل هون و آدم هایی كه خیلی هم مهم نیستند و او در این لحظه به حد مرگ سعی داشت جایگاه این پسر را در یكی از آن سه دسته پیدا كند.
سوهو وقتی انتظارش طولانی شد دستش را برای جلب توجه تكان داد.
-    هی! مودبانه تره كه اسمتو بهم بگی!
وقتی نتوانست او را در دسته ی خاصی طبقه بندی كند احتمال داد او جز آدم هایی باشد كه مهم نیستند پس با پشت دست سیلی ارامی به دست مانده در هوای او زد و با تنه ای از كنارش رد شد.
-    مودبانه تر اینه كه تو كار كسی دخالت نكنی!
با بهت همراه قدم های او چرخید.
-    هی عوض تشكرته؟!
همانطور كه به سمت مرد افتاده روی زمین می رفت تا از سر كوچه به مسیر خود برگردد، با لحن تمسخر آمیزی گفت:
-    اوه پس تشكرم می خوای! فكر كنم باید به خاطر دخالت تو كارم عذر خواهی كنی!
چشم هایش را تنگ كرد و به مسیر پسرك قدر نشناس خیره شد. چطور می توانست انقدر راحت كمكش را نادیده بگیرد؟ برای تلافی فریاد زد:
-    دفعه ی بعد که دیدمت حتی اگه جونت به کمک بسته باشه کاری نمی کنم!
از کنار مرد کتک خورده که نیمه جان افتاده بود گذشت و نیم نگاهی به آن انداخت و سوتی زد. انگشت میانی اش را برای سوهو بالا گرفت و از کوچه خارج شد اما سوهو تنها پوزخند زد. او تا همین جا هم به چیزی که می خواست رسیده بود.
***
با ناباوری تمام راهرو را دوید و خودش را به اتاق سربازرس رساند و در نزده وارد شد.
-    باورم نمیشه این کارو کردی!
نگاهش را از پنجره گرفت و به سمت در ورودی برگشت در حالی که آن پوزخند پیروزمندانه با خودنمایی تمام روی ل//ب های او دوخته شده بود.
-    من مافوقتم کیم کای! مودب باش!
سهون واقعا می خواست تا کجا پیش برود؟ او همین الان هم یک انسان را به کام مرگ فرستاده بود اما بی خیالانه می خندید.
-    سهون!
قبل از اینکه جمله اش را بیان کند حرفش با فریاد سربازرس نیمه ماند.
-    گفتم من مافوقتم!
با حرص دندان قروچه ای کرد و نفسش را با صدا بیرون داد.
-    اوکی!
احترام نظامی گذاشت و دست هایش را پشت کمرش قلاب شد و به رسم ارتشی ها پاهایش را به عرض شانه باز کرد.
-    افسر کیم جونگ این هستم! سربازرس اوه مایلم دلیل این کارتونو بدونم!
پاهایش را روی میز دراز کرد تا او را تحقیر کند.
-    لزومی نداره به زیر دستم توضیح بدم!
از کوره در رفت و خودش را به میز رساند و کف دستانش را روی آن کوبید.
-    سهون! تو چته عوضی؟ اون پسره، لی رو می کشن! چطور تونستی بین افراد ایل هون شایعه کنی اون ...
بی تفاوت به این بیتابی ها شانه ای بالا انداخت.
-    این شرایط این بازیه!
دوباره فریاد زد:
-    سهون!
از جایش بلند شد و میز را دور زد و به آن تکیه داد.
-    نگران نباش! هواشو دارم!
***
پشت میز بار به حالت لم نشسته و دستش را یک طرفه روی صندلی انداخته بود و با پایه ی گیلاسش ور می رفت. پیشخدمت کنارش خم شد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. با هر کلمه گوشه ی ل//بش بیش از پیش بالا رفت. سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و پیشخدمت رفت. گیلاسش را از روی میز برداشت و محتویاتش را یک نفس سر کشید.
-    بزن بریم!
از جلوی پیش خوان که می گذشت دختری که می شناخت به او لبخند زد و روی پیش خوان خم شد تا شاید بتواند انحنای کمر و با//سنش را به رخ بکشد.
-    هی سوهو!
دستی در هوا تکان داد تا به او بفهماند وقتی برای ل//اس زدن با او ندارد و به سمت پله های طبقه ی بالا رفت. بعد از گذشتن از پاگرد اول به راهرویی عریض و نسبتا کوتاه رسید که در انتهای آن دری بزرگ خودنمایی می کرد و که دو نفر مانند مجسمه در دو طرف آن میخ شده بودند. نیازی نداشت به آن ها توجه کند. به هر حال رییس خودش او را احضار کرده بود. یکی از آن دو مرد در را برایش باز کرد و او وارد شد. شاید می شد بزرگ بودن اتاق را به نوعی نادیده گرفت اما نمی شد از شکوه آن چشم پوشید.
نمی توانست مرد پشت میز را از پشت آن صندلی بلند ببیند. پس چهره ی مردی که دست راست او ایستاده بود کاوید. صدایی در فضا پیچید.
-    شنیدم  کارت خیلی خوب بوده!
تمام جسارتش را جمع کرد. می دانست این مرد هرگز  یک اسلحه ی بزدل نمی خواهد پس باید جسارتش را رو می کرد.
-    قطعا فقط شنیده ها باعث نشده این افتخارو داشته باشم که بتونم تا اینجا بیام!
صورت مرد را که نمی دید پس واکنش های ریز چهره ی مرد کناری اش را زیر نظر گرفت تا تاثیر حرف هایش را ببیند و بتواند محدودیت هایش را حدس بزند.
-    گستاخم که هستی!
پوزخند زد.
-    نگین که خوشتون نمیاد.
صدای جوان و این لحن مشتاق و گستاخی جدا نشدنی از لحنش او را ترغیب می کرد پس صندلی اش را چرخاند و به سمت او برگشت. نگاه موشکافانه اش روی پسر نشست. لحنش تفکرات عمیقش را نشان می داد.
-    پس سوهو تویی!
لبخندش گشاد شد. حالا همه چیز آماده بود. حالا حتی ایل هون هم او را می شناخت!

موضوعات پوکر وب: Tanto ،
[ پنجشنبه 29 مهر 1395 ] [ 11:05 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب