mozart / 5






چانسونگ گروه  2pm





.

سرفه هایش هنوز هم دردناك بود اما در سینه اش جز درد حس عجیبی هم داشت، از طرفی فکر می كرد یك جای كار می لنگد و از طرف دیگر خودش را سرزنش می كرد كه بخاطر عذاب های زیاد به عالم و آدم بد بین است و حتی وقتی شانس در خانه اش را می زند او مثل یك احمق به همه چیز شك می كند. از نگاه های خیره به مرد طفره می رفت و این را نشانه ای برای ادبش می دانست. همانطور كه سعی می كرد آن قدرها هم هیجان زده به نظر نرسد با تردید پرسید:
- چه كاری؟
مرد لبخند مهربانانه ای زد و دستش را پشت شانه ی اوگذاشت و با فشار كم آن او را به سمت داخل هدایت كرد.
- بهتره داخل در موردش حرف بزنیم!
***
روی مبل چرم مشكی در اتاقی كاملا كلاسیك كه در و دیوارهایش هنوز به طرح چوب قهوه ای رنگ بود، نشسته بود و انتظار خنك شدن قهوه اش را می كشید تا با آن كمی از درد سینه اش كم كند و گرسنه به قطعه كیك بریده شده ی درون بشقاب خیره بود. با دیدن این تصویر مدام بزاق دهانش ترشح می شد و او با حسرت آن را فرو می داد. دلش نمی خواست بدون سرد شدن قهوه به آن كیك دست بزند. شاید چون این را بی ادبی تلقی می كرد و شاید هم در این فكر بود كه این كار نیازمندی بی حد و حصرش را به نمایش می گذارد و این غرورش را جریحه دار می كند. چاره ای جز انتظار نداشت پس به سختی نگاهش را از آن گرفت گرچه هنوز هم عطر خوبش دیوانه اش می كرد. به مرد میانسال كه در سكوت، موشكافانه كوچكترین حركاتش را زیر نظر داشت خیره شد.
- من خیلی مشتاقم بدونم چه كاری از دستم بر میاد!
مرد باز هم لبخند زد و سری تكان داد.
- واقعا خوش قیافه ای!
چند بار دیگر قرار بود این جمله تكرار شود؟ گرچه هر كسی دوست دارد آن را به دفعات بشنود اما این همه تاكید مرد روی این موضوع معذبش می كرد چون هنوز هم معتقد بود چندان خوب به نظر نمی رسد. با خجالت سری تكان داد.
- ممنون!
می توانست همین حالا راجع به شغلی كه برای این پسر در نظر گرفته بود صحبت كند ولی وقتی خودداری او را حتی در خوردن كیكی كه نگاهش روی آن ثابت بود می دید مردد می شد. نمی خواست خواسته اش رد شود پس نباید عجله می كرد و بهتر بود كمی سیاستمدارانه تر رفتار كند. 
- امروز كه كار خاصی نداری؟
زندگی اش آن قدر تهی از هر چیزی بود كه دقیق ترین برنامه اش را می توانست یك روز كاملا خالی توصیف كند پس مودبانه جواب داد:
- نه!
هنوز هم قبل از هر جمله به خوش قیافه بودن پسر رو به رویش فكر می كرد و حال كسی را داشت كه در معدن ذغال سنگ الماسی گرانبها پیدا كرده است.
- عالیه! 
گوشی تلفن قدیمی رو میزی را برداشت و با شماره گیر دوارش شماره ای را گرفت.
- می خوام همین الان بیای اینجا!
هنوز چند لحظه ای از گذاشتن گوشی نگذشته بود كه چند تقه به در خورد و با اجازه ی مرد پسری چهارشانه، در كت و شلواری شیك وارد شد و عطر ادكلن مردانه اش مانند موجی تمام هوای فضا را پس زد. تعظیم كوتاهی كرد و نگاه عمیقش را به كیوهیون دوخت.
- بشین چانسونگ!
پسر اطاعت كرد اما قبل از اینكه بنشیند و پا روی پا بیندازد، به سمت كیوهیون رفت و دستش را بای دست دادن دراز كرد و سرش را با غرور خاصی به نشانه ی سلام تكانی داد. 
اگر می خواست با خودش صادق باشد این پسر در این كت و شلوار اندامی مشكی با آن كراوات اسپورت راه راه و این عطر دیوانه كننده مانند ساعتی گرانقیمت و الماس نشان از طلایی خالص به نظر می رسید كه هر كسی شهامت نگاه كردن به او را حتی از پشت ویترین نداشت. این به معنای واقعی كلمه كامل بود. شبیه چیزی پر ابهت و لوكس كه همه را جادو می كند. ایستاد و وقتی با او دست داد موجی از گرما به بدنش وارد شد و از اینكه با این دست های كثیف و چرك او را لمس كرده بود از خودش خجالت كشید. تعظیم كوتاهی برای ادب به جا آورد .
مرد از این به فكر فرو پسر تازه وارد آن هم با دیدن چانسونگ خوشش آمد. اینكه شیفتگی را در نگاهش تشخیص می داد عالی بود. در این دنیا هر كس قیمتی دارد و شاید قیمت این پسر هم تجملات بود. به سمت او برگشت.
- لطفا چند لحظه بیرون منتظر باش!
با حسرت نگاهش را به قهوه ای انداخت كه هنوز هم خنك نشده بود و كیكی كه از شانس بدش دست نخورده باقی ماند. با میلی نگاهش را از آن ها گرفت و تعظیم كوتاهی كرد و از اتاق خارج شد. انتظارش در پشت در چند لحظه بیشتر طول نكشید. همان عطر دیوانه كننده مردانه فضا را پر كرد. سرفه اش كمی شدت گرفت. گرمایی وجود كسی را كنار خودش احساس كرد.
بدون هیچ توقفی با دست هایی كه تا انتها در جیب های شلوارش فرو برده بود از كنارش گذشت و با سر به او اشاره زد:
- دنبالم بیا! اسمت چی بود؟
همانطور كه مطیعانه با یك قدم فاصله دنبال او می رفت با صدایی آرام جواب داد:
- كیوهیون!
كیوهیون! پس اسم بچه ای كه باید آماده اش می كرد این بود. هنوز نمی دانست رییس در این حجم كثیف با هاله ای از شرمساری چه چیزی دیده كه قراراست این طور برای خرج كند ولی بدش نمی آمد زودتر او را تمیز و مرتب ببیند در هر حال شاید با رسیدگی كمی به چشم می آمد.
خیره به قدم های كشیده و استوار او دنبالش می رفت اما ندانستن داشت خفه اش می كرد.
- كجا می ریم!؟
دكمه ی آسانسور را زد و نگاهی به ساعت گرانقیمت روی مچش انداخت و دوباره دستش را در جیبش فرو برد.
- یه جواب دقیق می خوای یا كلی؟
در آسانسور باز شد و هر دو داخل شدند. 
شانه ای بالا انداخت.
- كلی!
دكمه ی طبقه ی 11 را فشرد و به دیواره ی كابین تكیه داد.
- می برمت الماس تراشی!
چیزی از حرفش متوجه نشد. پس در تلاش برای سر در آوردن با كنجكاوی خیره به پسری كه با جذابیت مستقیم به رو به رویش چشم دوخته بود پرسید:
- و دقیقش؟
با پوزخند تكیه اش را از دیواره گرفت و به سمت او برگشت و با نگاهی مغرور و چشمانی جذاب و لحنی گیرا گفت :
- میریم ببینیم ازت یه آدم باحال در میاد یا نه!
هنوز هم سرفه می كرد. دستش را برای آرام كردن درد سی//نه اش روی آن كشید. 
با نگاه مشكوكی یك ابرویش را بالا داد.
- ذات الریه داری؟
ممكن بود به خاطر چنین فكر بی پایه و اساسی شغلش را به دست نیاورده از دست دهد، پس با وحشت سرش را به علامت رد تكان داد و قاطعانه صدایش كمی بالا رفت.
- نه!
البته خودش هم دقیق نمی دانست منشا این سرفه ها از كجاست. امكان داشت آنفولانزا به این راحتی ها تبدیل به ذات الریه شود؟
با باز شدن درب های آسانسور از آن خارج شدند و او با سوال های فراوان دنبال مرد مرموز و جذاب راه افتاد، گرچه اصلا از نوع حرف زدن و انتخاب واژگان او خوشش نیامده بود.
وارد اتاق 212 شدند. با نگاهی بهت زده به وسایل لوكس اتاق خیره مانده بود. سعی می كرد جلوی من و من كردنش را بگیرد.
- اینجا كجاست؟
بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و كراواتش را شل كرد.
- اتاق 212 هتل بِراوا! یكی از بهترینای سئول! داشتی میومدی داخل تابلوشو ندیدی؟
خب در واقع وقتی داخل می شد هیچ چیز را ندیده بود. آدمی كه سر به پایین دارد جز آشغال و مورچه و آسفالت چه چیز دیگری را می تواند ببیند؟  ساده و صادقانه جواب داد:
- نه!
و این سادگی پوزخند روی ل//ب های چانسونگ را حتی پر رنگ تر از قبل كرد. تلفن اتاق را برداشت و با چند نفر تماس گرفت و در نهایت خودش را روی یكی از مبل ها رها كرد و پایش را روی میز گذاشت. سرش را به پشتی مبل تكیه داد و چشم هایش را بست و انگشت هایش را روی شكمش قلاب كرد.
متعجب و معذب روی مبلی نشست. انگار انتظار چیز دیگری داشت.
- خب؟
بدون اینكه چشم هایش را باز كند. جای سرش را راحت كرد و با خمیازه ای گفت:
- فكر می كنم چند ساعتی وقت ببره. هر كی در زد درو باز كن!
چرا این پسر جواب های بی سر و ته می داد؟ او دقیقا باید برای چه كسی در باز می كرد و چرا و چه چیزی قرار بود چند ساعت طول بكشد؟ با اینكه می دانست جواب درستی نمی گیرد، می خواست سوال هایش را بپرسد. همه چیز به طور كشنده ای عجیب و مرموز و دلهره آور بود. هنوز دهانش را باز نكرده بود كه با صدای در از گفتن حرفش پشیمانش کرد، منتظر شد و وقتی دید او خیال تكان خوردن ندارد، بی رغبت از جایش بلند شد و به سمت در رفت.
روی مبل لم داده و ریز حركات این پسر را زیر نظر داشت. باید با كوچكترین واكنش هایش آشنا می شد تا بتواند تك تك رفتارهایش را اصلاح كند. 
در را كه باز كرد، مردی با لباس های یك خدمتكار وارد شد و بعد از تعظیم كوتاهی مستقیما به سمت حمام رفت، كیوهیون كه متوجه نگاه های زیر چشمی چانسونگ شده بود وقتی اعتراضی از جانب او ندید چیزی نگفت و به سمت مبل برگشت. همه چیز در عین هیجان با بی كاری كسالت باری می گذشت. 
صدای خدمتكار را كنار گوشش شنید.
- حمام آماده اس!
سرش را به نشانه ی فهمیدن تكان داد. به پسر كنجكاو رو به رویش اشاره كرد.
- باید خودتو بشوری!
لحظه ای مكث كرد. هضم اتفاقات برایش سخت بود.
- چی؟
- نگو كه نمی دونی حموم چیه!
البته كه می دانست. این پسرك از خود راضی!! با سكوتی ناشی از دلخوری به سمت حمام به راه افتاد و در دلش فحشی به این نگاه دست بالای پسر داد. همین كه به در حمام رسید دستی از كنار پهلویش گذشت و در را باز كرد و متوجه شد چانسونگ درست پشت سر او ایستاده است.
- زودباش!
با وحشت به سمت او برگشت، كتش را در آورده و آستین های پیراهن مردانه اش را تا بالای آرنج تا زده بود. خدمتكار هم درست كنار آن ها منتظر به این صحنه نگاه می كرد.
- شما كجا میاین؟
بی توجه به وحشت و تردید لحن او بازویش را گرفت و او را به سمت داخل كشید و به خدمتكار اشاره كرد.
- اون می شورتت و من نظارت می كنم!
خدای من این جا چه خبر بود؟

موضوعات پوکر وب: mozart ،
[ چهارشنبه 28 مهر 1395 ] [ 12:51 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب