Russian Roulette / 9





آقا من تو 48 ساعت گذشته فقط 3 ساعت خوابیدم

الانم نمی دونم کجام

فردا هم باید 7 صبح پا شم!

خلاصه که بابت این آپ دقیقه نودی بسی شرمنده

دعا کنین زنده بمونم و کماکان

تمام قد مخلصتون باشم
.
.
.


پوزخندی زد و سرش را به علامت مثبت تکان داد.
-    می فهمه! راستش ازش خوشم اومد!
ابرویش ناخودآگاه بالا رفت و کنجکاوانه به نیمرخ او خیره شد. ایتوک کسی نبود که به این راحتی ها این جمله را برای کسی به زبان بیاورد.
-    چرا؟
پوزخندش پر رنگ تر شد و جذابیت چهره اش دو چندان!
-    چون می تونست مراعاتتو کنه اما اون مشتو با همه ی قدرتش زد!
***
در کافی شاپ مجللی رو به روی انتخاب پدرو مادرش نشسته بود و خیره به دوست دوران کودکی اش نقشه می ریخت. اگر می توانست یونا را طرف خودش بکشد خیلی از مشکلاتش حل می شد و لازم نبود بخاطر ایفای نقشش وارد جزییات پیچیده ای شود، احتمال اینکه او قبول کند زیاد بود چون به هر حال آن ها سال های کودکی را با هم گذرانده بودند و این خودش کورسوی امیدی بود ولی اگر نقشه اش را رو می کرد و او به هر دلیلی این نقشه را پس می زد ... نه! اگر این طور می شد همه چیز را به یکباره از دست می داد. خیره به جزییات رفتاری آرام و اصیل او در ذهنش با سرعت نور این احتمالات را بررسی می کرد و این سکوت طولانی و نگاه سنگین خیره بالاخره یونا را کلافه کرد و همانطور که زیر چشمی هیوک را می پایید با لحنی ناراضی گفت:
-    باشه! فهمیدم خیلی عوض شدم. لازم نیست اسکنم کنی!
بی اختیار ل//ب هایش تکان خورد و بی اراده به حرف آمد.
-    لازمه!
با شنیدن این جمله سرش را بالا آورد و نگاه متعجبش را به او دوخت.
-    ببخشید؟
حتی حوصله نداشت گندی را که زده است جمع کند اما به خاطر پدرش ، کمپانی ، نقشه ی قدرت ، انتقام و هزاران موضوع ریز و درشت دیگر مجبور بود. عذرخواهی که نه! سعی داشت به توضیح کوتاهی بسنده کند.
-    منظورم اینه که به هر حال پای یه زندگی وسطه!
نگاهی به مردد رو به رویش انداخت. در پس این چشم های تاریک و وحشی هیچ حس خوبی وجود نداشت. عشق؟ آن را که حتی با دقت در ریزترین جزییات رفتاری این مرد هم نمی دید. پوزخندی نصفه و نیمه روی ل//ب هایش جا خوش کرد و مایع قرمز رنگ براق را در گیلاسش دوران داد.
-    زندگی ای که خودتم می خوای؟
لعنت! زودتر از چیزی که فکر می کرد به این جای بحث رسیدند. حالا باید به چشم های او خیره می شد و صادقانه همه ی خواسته اش را می گفت و نقشه اش را بازگو می کرد یا کافی باید صادقانه ترین دروغش را تحویل همبازی کودکی اش می داد. با تردید گفت :
-    خب ....
اما هنوز تصمیم نگرفته بود کدام راه را پیش بگیرد.
با حس تردید حتی در بیان کوتاه ترین جملاتش چیزی را که می خواست نتیجه گیری کرد و پوزخندش عمیق تر شد.
-    گرفتم! این برای تو فقط یه رابطه ی تجاریه!
برای تو؟ این اصلا عادلانه نبود متهم به چنین چیزی شود وقتی شخص مقابلش هم دقیقا به همین خاطر او را ملاقات کرده بود. مطمئن بود او هم به اجبار خوانواده خودش رو به رویش نشسته است و با آن وسواس اصالت معابانه این طفره رفتن هایش را تحمل می کند.
-    برای تو هم همینه! وگرنه کی حاضره با کسی که براش مثل برادره ازدواج کنه!
لبخندش محو شد و سعی کرد لرزش عصبی ل//ب هایش را پنهان کند. ابرویش ناخودآگاه بالا پرید.
-    پس من برات مثل خواهرم؟
گیلاسش را با عصبانیت تمام محکم روی میز گذاشت.
-    تو چقدر باید پست باشی که رو به روی خواهرت نشستی تا به ازدواج راضیش کنی اونم چون پدرت مجبورت کرده!
نفسش را با صدا بیرون داد و سعی کرد به خودش مسلط باشد. شاید در شرایطی نبود که به دیگران فکر کند اما خب نمی توانست در این مورد به او حق ندهد. کاری که مجبور به آن بود دقیقا چیزی که یونا می دید، به نظر می رسید. پیشنهاد ازدواج برادری به خواهرش! باید او را آرام می کرد اما هنوز داغدار بود و این باعث می شد کمتر برای دیگران حوصله کند.
-    تو هم برای همین اینجایی! به اصرار خوانوادت برای ازدواج با برادرت! می بینی ما دقیقا عین همیم!
با غضب از جایش بلند شد و از لای دندان هایش غرید:
-    من مثل تو نیستم! هیچوقت نبودم.
حالا عمق فاجعه را می فهمید، نباید انقدر تند می رفت. نباید حمایت یونا را به این سادگی ها از دست می داد. ناامیدانه نالید:
-    بهم کمک کن! کمکم کن قدرت بگیرم!
-    تو عزیزی نداری که با قدرتت ازش محافظت کنی، پس قدرت به چه کارت میاد؟
برق در تاریکی مردمک هایش زبانه کشید.
-    با قدرت می خوام انتقام عزیزامو بگیرم! یونا کمکم کن آروم بگیرم!
پولی چند برابر صورت حساب را از کیف دستی اش بیرون کشید و برای تحقیر مرد رو به رویش روی میز کوبید.
-    متاسفم!
***
پا روی پا انداخت و بی توجه به هشدارهای دکتر جوان بی هیچ واکنشی با لحنی منجمد کننده گفت:
-    پرونده ی من یه پرونده ی خصوصیه و تو دکتر من نیستی!
نیم نگاهی به پرونده ی روی میز انداخت و نگاهش را روی مرد سرد رو به رویش ثابت کرد.
-    آقای چو کیوهیون! مشکل قلبی شما شوخی بردار نیست و نتایج آزمایشات اخیرتون راضی کننده نیست!
گوشی اش را از جیبش بیرون کشید و برای اینکه ثابت کند حرف های این پزشک ارزشی برایش ندارد به صفحه ی آن خیره شد.
-    من فقط با پزشک خودم پروفسور پارک در این باره صحبت می کنم!
صدای پزشک کمی بلندتر شد.
-    مثل اینکه متوجه نمی شین چی میگم!
او که قرار نبود به هر بی سرو پایی راجع به بیماری اش توضیح دهد.
-    اصلا رییس این بیمارستان غلط می کنه اطلاعات محرمانه اشو در اختیار یه مشت بچه ی عشق دکتر بازی می ذاره! همین امروز بر کنارش می کنم!
پوزخندی زد.
-    من پروفسور چه شیوون هستم! فوق تخصص قلب!
-    هر خری می خوای باش! نکنه توقع داری با چرت و پرتایی که تحویلم دادی برم تو کلیسا و تا دم مرگم استغفار کنم؟! همه می میریم !
نگاهش را از صفحه ی گوشی گرفت و به مردمک های بی حرکت پزشک جوان خیره شد. لحنش رنگ تهدید گرفت.
-    و شاید تو حتی زودتر از من!
از جایش بلند شد و با قدم های بلند و استوار به سمت در رفت.
-    وسایلتو جمع کن شیوون! همین امروز تکلیفتو روشن می کنم!
***
بیست و چهار ساعت تمام شد و او از انفرادی بیرون آمد. خیلی از معادلاتش در همین یک شبانه روز تغییر کرده بود و حالا انگار مثل قبل ترها از انفرادی نمی ترسید. همین که به داخل بند برگشت استقبال گرمی از او به عمل آمد. جی که یک ساعتی می شد در حوالی ورودی بند پرسه می زد تا زهره چشمی از او بگیرد او را به دیوار کناری کوبید و ساعدش را زیر گردنش فشرد.
-    ببین کی اینجاست! بچه قرتی بند که یه شبه بزن بهادر شده!
با چشم هایی تهی به جی او خیره شد. این چشم ها آن قدر تاریک بود و این نگاه آن قدر سرکش که جی نزدیک بود برای لحظه ای خودش را ببازد اما امکان نداشت جلوی این پسر کم بیاورد پس برای جلوگیری از ترسش بلندتر غرید:
-    همیشه نمی تونی در بری! می دونی که!
پوزخندی کم کم روی ل//ب هایش شکل گرفت که نگاهش را گیراتر می کرد.
-    می دونی دیروز صبح چی یاد گرفتم؟
جی مبهوت این سوال ماند و جوابی نداشت. جرات گرفته از سکوت او مشتی محکم به صورتش کوبید و پوزخندش رنگ لذت گرفت.
-    هر مشت فقط 24 ساعته !
نقش زمین شده به تازه واردی نگاه می کرد که تا دیروز فقط تحمل می کرد و امروز برای دعوا پیش قدم می شد.
کمی آن طرف تر یوچان با دیدن این صحنه فوتی کرد.
-    همینو کم داشتیم!
ایتوک پوزخندی زد و خیره به ماجرا  به دیوار تکیه داد.
-    نتیجه می گیریم نباید به یه بچه آسپرین داد.
-     حالا چی کار کنیم؟
راضی از این تغییر نه چندان کوچک متفکرانه گفت:
-    خیلی زود یاد می گیره بیست و چهار ساعت همچین کم هم نیست!
و رو به یوچان ادامه داد :
-    گفته بودم ازش خوشم میاد!

موضوعات پوکر وب: Russian Roulette ،
[ یکشنبه 25 مهر 1395 ] [ 12:48 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب