ُشش راهی که بگم , دوست دارم/Six Ways To Say I Love You


سلام دوستان
اومدم با تک شات بسی طولانی از ایونهه  به مناسب تولد فیشی گروه
تولدش رو به کل فندوم الف تبریک میگم
امیدوارم که خوشتون بیاد
ادیتم کار خودمه  ... چون عجله ای ترجمه شد فرصت نشد واسش کاور بزنیم
و اینکه از مترجم جدید گروهمون حمایت کنید
دمتون گرم


نویسنده :catskilt
مترجم ها :Defector97 , Annieka

بفرماینن ادامه
و نظر یادتون نره



شش راهی که بگم , دوست دارم
یا
پنج دفعه ای که هیوکجه  نتونست بگه دوست دارم و بالاخره برای دفعه اخر تونست .
**
اول ...

اولین نفس عمیقشو بعد از رقص خسته کننده ی جلسه اموزشی کشید . وقتی که در باز شد و پسری که چشمهای بزرگی داشت و موهای بهم ریخته اش  روی پیشونیش ریخته بودند , دزدکی به داخل نگاه کرد .
هیوکجه تا الان خیلی خیلی زیاد توی جلسه های اموزشی درهای بسته اس ام شرکت کرده بود . اونجا همه با درجات متنوعی  خوش قیافه بودن , با غرور راه میرفتن و همین طور با استعداد و فهمیده بودن . و قبل از اینکه به سمت جونسو برگرده تا در مورد اینکه انقدر خسته اس که نمیتونه برای بقیه روزجون سالم به در ببره شوخی کنه پس فقط  نگاه سرسری به پسر انداخت ( در حالی که فکر میکرد اون به طرز غیر معقولی خیلی خیلی خوش قیافه است )  .
دقیقه ای بعد  احساس کرد که ضربه ای روی شونه اش خورد پس برگشت تا پسری رو که با خجالت بهش لبخند میزد رو ببینه , درون چشم هاش جذبه خاصی رو میدید . هیوکجه نمیتونست نگاهشو از اون بگیره (و نتونست مانع این بشه , هیچوقت , برای شش سال یا همه سال های بعد یا اینکه هنوز متوجه اون نشده بود  )
پسر گفت " سلام تو هیوکجه ای مگه نه ؟" و سرشو با کمی خجالت تکون داد" اعضا اسمت رو بهم گفتن "
هیوکجه گفت " امممم...اره"
و تلاش کرد که صمیمی به نظر برسه , اما خیلی حیرت زده بود چونکه الان از نزدیک به تمام صورت پسر نگاه میکرد و متوجه شد که اون واقعا بچه ی خوش قیافه ایه ... کسی که مطمینا به مرد زیبایی تبدیل میشد درحالی که خودش  کاملا برعکس اون بود.
پسر کمی این پا و اون پا کرد و بعدش  انگار که از یه منبع پنهانی کمی شجاعت پیدا کرده  چشماشو  روی هیوکجه بالا اورد.
"من دونگهه ام ...واقعا از اشنایی باهات خوش حال شدم . "
و سریع دستشو بالا اورد تا دست  بی لطافت و دست پاچه ی هیوکجه رو بگیره . کف دستش خیلی خیلی صاف به نظر میرسید ... ناگهان افکار هیوکجه بیرون ریخته بودن .
و دوباره گفت" امممم...اره"
درست مثل یه احمق ...اما بعدش درست مثل یه احمق بزرگتری که فکر میکرد باشه  گفت
"من هیوکجه ام(همین الانم اون اینو میدونست )"
و بعدش دونگهه لبخند امیدوار کننده ای بهش زد از اونایی که همه جوره نفس ادمو بند میاوردن.
هیوکجه دستشو گرفت و با صدای بلند گفت
"منم هیوکجه ام . از اشنایی باهات خوشحال شدم . به اس ام خوش اومدی."
دونگهه درست مثل خورشید درحال طلوع , می درخشید(و هیوکجه دفعات زیادی اون نگاه درخشانو توی همه ی  این شش سال عجیب و غریب دید  وابسته ی اون خورشید بود یا اینکه هنوز  که هنوزه متوجه اون نشده بود)
**
دو...
یک شب در حالی که همدیگه رو روی تخت بغل کرده بودند, دونگهه زمزمه کرد
" هیوکجه "
 (و یا دقیق تر بگم دونگهه خودشو تو گوشه تخت جمع کرده بود و اصرار داشت که تخت رو با هم دیگه شریک بشن . تا هیوکجه روی تخت احساس راحتی بکنه . جای هیچ بهانه ای نبود . خوابگاه کاراموزیشون کوچیک بود اما نه اونقد کوچیک که اونا نتونن تختاشونو با هم شریک بشن, هنوز ,  این دونگهه بود, پس هیوکجه نمیتونست ناراحت باشه و اعتراضی بکنه )
"چی شده ؟"  با صبر و حوصله گفت با اینکه واقعا دلش میخواست تا قرن بعدی بخوابه .
" نباید از دستم عصبانی بشی ... یه چیز خیلی مهم میخوام بهت بگم. "
"چی ؟؟"
دونگهه نفس عمیقی کشید و سر اصل مطلب رفت
" من واقعا , واقعا دوست دارم . و از اینکه هم دیگه رو دیدیم خیلی خوشحالم . و میخوام  با هم دیگه یه گروه دو نفری داشته باشیم . و یه روزی با هم دیگه روی استیچ اجرا کنیم ... فقط  ما دوتا "
هیوکجه دهانشو باز کرد و برای یه لحظه هم که شده به نظر میرسید که اونا به اندازه کافی بهم دیگه نزدیکن   و شب به اندازه کافی ساکته و فقط احساس میکرد درستش اینه  که بگه منم واقعا واقعن , تو رو دوست دارم و از اینکه هم دیگه رو دیدیم خیلی خوشحالم و میخوام  که برای همیشه کنار هم دیگه باشیم.
اما مثل همیشه احساس نامفهمومی بهش غلبه کرد و گفت
"شاید یه روز... یه روزی تونستیم  با هم روی استیج اجرا کنیم " در حالی که کلماتشو به دقت انتخاب میکرد
و لبخند دونگهه رو روی سینه اش احساس کرد
دونگهه با صدای گرفته ای از خواب " خوشحالم که عصبانی نشدی... این قراره رویای من باشه ...اجرا کردن با هیوکجه" گفت و روی سینه ی اون ساکت شد .
تا وقتی که خوابش برد هیوکجه نگه اش داشت
و اون یک روز تبدیل به فکر مسخره و بچه گونه ای توی قلبش شد
**
سوم ....

هوا سرد بود , بی اندازه سرد ( درحال انجماد)
از میان لب های بی حسش به دونگهه گفت "تو یه احمقی"
دونگهه فقط بهش خندید , چشماش به سمت راه چرخیدند , واقعا این وقت صبح نباید اونجا می بودن. متوجه شده بود که امروز صبح سال نوئه  بنابراین , این  یه موقعیت خاص بود  . اما اینکه واقعا اونا مجبور بودن که بیرون از خونه وقت بگذرونن ؟
مطمینا نزدیک دوساعت دیگه باید به سئول برمیگشتن , پس استحقاق کمی استراحتو داشتن
دونگهه گفت " گشت زدن بیرون شهر کودن ... ارزششو داره "
" اوه...اره چونکه  تو نزدیک میلیون ها سال پیش موکپو رو ترک کردی ,ولی هنوزم خیلی با طبیعت در تماسی...مگه نه ؟"
 جونهیون با لکنت از پشت سرشون گفت " مم – من سر دد – مه "

و اونا کمی به خاطر دلسوزی توی این موقعیت متوجه اون شدند . به خاطر اینکه اهمیت نداشت که چقدر هیوکجه از بیرون بودن توی این سرما متنفر بود و چقدر دونگهه میخواست اونا رو مجبور به همراهی کردن بکنه , جونهیون تنها قربانی واقعی توی منقار بود به خاطر علاقه ی دمدمی اونا .
دونگهه ناگهان گفت " اه ... نگاه کن  !! "  
هیوکجه به جهتی که دونگهه اشاره کرد نگاه کرد ولی چیزی ندید
" دقیقا به چی نگاه کنم ؟ سفینه فضایی ؟ ستاره ها ؟ بخاری ؟"
" به طلوع افتاب , احمق "
درست بعد از این که دونگهه بهش اشاره کرد , سوسوی نور ضعیفی از خورشید درافق ظاهر شد . هیوکجه دستاشو داخل جیب اش گذاشت و به نوری که  وسط اسمان منتشر میشد  نگاه کرد , اروم و شگفت انگیز انگار که برای اولین بار همچین اتفاقی می افتاد و این یکم دور از انتظارش بود . رگه های طلایی و صورتی که ظاهر میشدن و نوار های خاکستری ابرها
2013  بود ، اونجور که به یاد داشت . سال نو بود ,صبح های زیادی که اومدن , هزاران ساعتی که گذشتن , حرف های زیادی که گفته شدن, فکر های زیادی که کردن ,احساسات زیادی که باید حس میشدند ,خاطره های زیادی که باید یاداوری میشدند ,  و ما با اینا شروع کردیم ...
متوجه شد که دونگهه دستش رو داخل جیبش سر داده و انگشتاشونو  توی هم قفل کرده وقتی که اخرین لمس های طلوع خورشید  توی اولین صبح سال نو ناپدید میشدن . تمام دوره ها , سال ها , دهه ها , هزاره های این زمین کهن , بی شمار انسانی که درست اینجوری اینجا ایستاده بودند و به طلوع خورشید نگاه کرده بودند و به سالی که پیش رو شون بوده , فکر کرده بودند .
به سمت دونگهه برگشت و انعکاس نور رو در درون چشمان خندان او دید و گفت
" بیا ارزو بکنیم "
دونگهه گفت " هممم  "و چشمهای بسته شو روی هم  فشرد , و فکرکرد   " اولین ارزوی من در  سال 2013  اینه که با هیوکجه البوم دو نفری منتشر بکنیم و با هم دیگه تور کنسرت برگزار کنیم "
هیوکجه به صورت دونگهه نگاه کرد ...خندان و امیدوار , در این لحظه خیلی دوستش داشت در حالی که اون داشت  ارزوشو  مرور میکرد
دونگهه گفت " زودباش" و چشماشو باز کرده بود.
" تو هم ارزوش کن ... بلند تر بگو اونوقت خدا حتما میشنوه"
هیوکجه خندید و گفت
" باشه ... در اون مورد میتونیم یه فیلم بگیرم و مداوم پخشش کنیم تا اینکه خدا ازش خسته بشه و بزاره به حقیقت تبدیل بشه"
(اما اونا فقط هنوزم هیچ ویدیویی نگرفتن . و به گرفتن دستهای هم دیگه توی جیب هیوکجه ادامه دادن و به اسمون صاف نگاه کردند و به
درمورد رویاشون خیال پردازی کردن ...شاید کمی هم دعا کردن)
 **
چهار ...

مثل همیشه  دور و بر شلوغ کاری میکردند . کاری بابتش نمیتونستن بکنن. از اینکه بالاخره تونسته بودن با هم برای اجرای دو نفره روی استیج باشن خیلی شاد و هیجان زده و خوشحال بودند ( بالاخره , بالاخره اونا توی اون روز بودند) هر چند با این که خوشحالیشون مثل سیل در هر اهنگشون توی سالن طغیان میکرد . و چند بار به طرفدار گفتن  که از اینکه این تور رو برگزار کردن چقدر خوشحال و متشکرن  , اما این کافی نبود . طرفدار میفهمیدن , اما نه همه ی واقعیت رو , نمیدونستن که به انجام رسوندن این رویا ده سال طول کشیده و اون رویا ی بچه گونه ای که درون قلب هیوکجه بود بالاخره ساکت شده  .
دونگهه فکر کرد " ده سال بعد  میخوایم چیکار بکنیم؟"
این چیزی بود بعد از این که تور تموم شده بود , در موردش فکر میکردن یا حرف میزدن .   چیزی بود که میتونستن باهاش از کار طفره برن . ازدواج میکنم (البته که میکنم ) روی موج های هاوایی موج سواری میکنم , قله اورست رو فتح میکنم و درست کردن ساندوبگو جیگا بدون خورد کردن توفو رو یاد می گیرم .
دونگهه گفت " شاید بعد از همه اینا یه بچه داشته باشم   "
هیوکجه ادامه داد
"میخوام که بچه هات شبیه من باشن . "
بی شوخی  گفت . و انتظار داشت که دونگهه اینطوری جوابشو بده چطوری اون  نمیخواد که بچه هاش  زشت باشن .( به نحوی با خودش  فکر کرد ... یه قسمتی از اون فکر میکرد که چقدر خوب میشد که بچه هایی شبیه دونگهه داشت ... شبیه خودش و دونگهه ... با خط فک خودش و قطعا با چشمهای دونگهه ... بچه هایی که جوری میخندیدن  که انگار دنیا هر چیزی که میخواستن رو بهشون داده بود ,  از روی انگیزه کارهای مسخره ای میکردن , وسط  جر وبحث گریه میکردن , و میجنگیدن و عاشق میشدن و با اشتیاق و علاقه  زندگی میکردن . کسی که قسمتی کوچکی از اون از لی هیوکجه  و قسمت دیگه اش از لی دونگهه  بود .)
دونگهه با تعجب گفت:" راستش یادم نمیاد .اگه بچه هام شبیه ایونهیوک بشن این خوب میشه، چون میتونم صورتشون رو ببینم وهمیشه خوشحال باشم. حتی اگه شبیه اون نباشن
، هنوزم خوبه چون صورتش رو به یاد میارم و شاد میشم"
به هیوکجه در مقابل چراغ های درخشان کنسرت لبخند زد و میکروفون رو پایین آورد. بی صدا لب هاشو تکان داد"  تو منو خوشحال میکنی"
هیوکجه به سختی آب دهانش رو قورت داد. نمی دونست اون دقیقا  داره چه می گه . اونا این مکالمه را تمرین نکرده بودند. دونگهه قرار نبود پاسخی مثل این بده؛ پاسخی که همه اش گیج کننده و غیرمنطقی و واقعا از صمیم قلب بود. نمی دونست تو همچین موقعیتی  پاسخ مناسب برای وقتی که بهترین دوست وهمکارت بهت میگه که میخواهد بچه هاش شبیه تو باشن چیه . چون  که تو منبع ثابت شادی های اون هستی  اما دونگهه می دونست که او چیزی نمی گه ولی این دقیقا چیزی بود که می خواست بگه .
( واسم مهم  نیست که اگه  قسمتی بچه هام از تو، و قسمتیشون از من باشن )

پنج...

" دونگهه گفت " شرط می بندم همه منتظر عکس های خجالت زده ایونهیوک هستن
هیوکجه توی پشت صحنه  کوچک ,  درحالی که کتش روعوض می کرد ، اخم کرده بود .برای عوض کردن کفش هاش به اطراف نگاهی انداخت. دونگهه  داخل  گالری گوشیش دنبال عکسی  که از اجرای شب گذشتشون  گرفته بود ,میگشت ، و از بین دو جین عکس سعی  داشت یکیشو انتخاب کنه ،  چند تا از اونا خیلی بد افتاده بودند در حالی که هیوکجه باهاش در کشمکش بود و سعی  داشت گوشی رو ازش دور کنه . بیشتر اوقات این تقصیر اون نبود که عکسا کامل نیوفتاده بودن ، وسواس انسان گونه باورنکردنی دونگهه اونو صدا میزد (هیچوقت نمی فهمید  چرا اینقدر پیدا کردن عکس های بی زرق وبرق برای دونگهه سخته تا اون شروع به تلاش کردن بکنه )
دونگهه شروع به صحبت کرد" امشب فقط عکس های باحال ایونهیوک رو نشون میدم" اکوی صداش اطراف سالن کنسرت پیچید .
هیوکجه همراه با بقیه کارکنان کنسرت سرک کشید تا عکسی رو که دونگهه با یخچال قرمزی که برای تولدش خریده بود رو درصفحه ی کوچک تلویزیون پشت صحنه نشون میداد رو ببینه
" ازش پرسیدم برای تولدم می خوای چیزی بخری؟ ، و اون  گفت بله البته هرچیزی که بخوای  .گفتم یه چیزی هست که بدجور میخوامش،بنابراین باهم به فروشگاه رفتیم و اون این یخچالو واسم خرید "
اون خریدن یخچال را به یاد می آورد . البته برای خیلی وقت پیش نبود همین سال گذشته بود، درسته، مگه نه؟ وقتی اونا پریدند تو ماشین و به سمت فروشگاه های بزرگ لاته رفتن، و آهنگ های بوسکر بوسکر را تو  رادیو پلی کردند،و صدای دونگهه بلندتر بلندتر میشد چون نت ها رو مثل" پایان شکوفه گیلاس" به روش جانگ بوم جوون می کشید. خیلی طول نکشید تا یخچال  رو پیدابکنن و وقتی هیوکجه از  روی برچسب قیمت رو خوند  از اینکه چقدر قیمتش زیاده اعتراض کرد، اما بالاخره اونو خرید. (به دونگهه گفته بود "بهتره برای هزینه ای که کردم یه عالمه  شیرتوت فرنگی داخلش بذاری" دونگهه به سادگی خندید و خندید، بیشتر بخاطر اینکه خوب می دونست که هیوکجه هرگز حساب پولی رو که واسش خرج کرده بود  رو نمیکنه .)
هیوکجه به حال برگشت تا صحبت دونگهه را بشنوه،" جدای اینا از هیوکجه تشکر میکنم . هر دوی ما همیشه با هم بودیم، باهم غذا میخوریم، با هم تلویزیون تماشا میکنیم... و اون اولین شخصی بود که من در اس ام ملاقات کردم"
گفت" احمق" و کارکنان مرد خندیدند، خیال کردند این  فقط  یک شوخیه ،اما عده ای از اعضای کارکنان زن به اونا نگاه کردند و لبخند زدند. نظر می رسید  که اونا بهتر اونو می شناسن ..بهتر میشناسن , چونکه حسودی توی غریزه ی اونا بود  .و این فقط احساس خوبی داشت.
وقتی یک قدم روی استیج عقب رفت،وبرای لحظه ای نور ها چشمش رو اذییت کردند  وقتی که نور ها کنار رفتن  و دیدش واضح شد دونگهه رو از جایی که ایستاده بود دید , که بهش نگاه میکنه و لبخند ملایمی رو لباشه.
اونا دفعات بیشماری  در مورد احساساتشون  توی همه ی این سال ها صحبت کردند. در حالی که احساساتی شده بودند هم دیگه رو دست می انداختن، و چرت و پرت میگفتن ، و یه عامله جوک میساختن
اما اونا هرگز واقعا خاطرات قبلی رو به  این  صورت مرور نکرده بودند, از راه صمیمی و خودمانی
دونگهه به نحوی فراتر از مرزهای نامرئی رفته بود . این معجزه دونگه بود
هیوکجه گفت "خب روز تولدم بزودی میرسه , چی میخوای واسم بگیری ؟"
دونگهه بدون مکث گفت "میتونی یخچال را پس بگیری،به هرحال فقط برای پنج ماه ازش استفاده کردم .
درست همون جور ، کمی از درجات تنش ناپدید شده بود  و اونا دوباره به همون حالتی که بودن برگشتن.
بجز، بجز دونگهه که فقط یکم بیشتر این فشار رو  به طور تمام کمال  تا شب درون خودش نگه داشته بود و هیچ کس دیگه ی متوجه این نشد . اما اون میدونست  که دونگهه اون احساسو داره.
**
شش...

دونگهه اون شب در حالی که گریه میگرد  به داخل اتاقش اومد
 همه اشک ریختن های دونگهه یواشکی بودند.از اونجایی که دونگهه وقتی خوشحالم بود , گریه میکرد  .اما وقتی از روی ناراحتی گریه میکرد , اسیب پذیرتر میشد و به ناز کشیدن بیشتری نیاز داشت.
هیوکجه او را روی تخت گذاشت و نشست ، منتظر شد تا اون شروع به گفتن بکنه
گفت "بهم نگو که"  وقتی دونگهه بی صدا اشک میریخت " دوباره به آلبوممون گوش دادی؟"
"من بهتره... بهتره که  از دوستی با تو دست بردارم،" دونگهه با عصبانیت بینی اش را بالا کشید "من فقط با ارامش امدم اینجا ..ولی تو داری با من شوخی میکنی ؟"
هیوکجه با آسودگی خیال خندید،بادست به بازویش زد"بهم بگو"
دونگهه گفت" من فقط نگاهی به عکسامون انداختم، همین" ودوباره  شروع  به گریه کردن کرد "زمان زیادی گذشته بنابراین اتفاقای زیادی افتاده .آدم های زیادی آومدن و رفتن. و من هنوزم  اینجا کنار تو ام "
هیوکجه معمولا چیزهای خنده داری می گفت تا حالشو  بهتر کنه ، اما امشب همچین احساسی نمی کرد .امشب به فکر اون بود  ,پس  دونگهه رو به سمت خودش  کشید و میان بازوهاش پنهان کرد
و رایحه  شامبوی لیمویی رو از موهای دونگهه  بو کشید .منحنی صاف شونه هاشو  احساس می کرد.و شاید، شاید، بعد از سال های زیادی که احساساتش رو  سرکوب کرده بود شاید درنهایت زمان مناسبش رسیده بود  یا شاید زمان مناسب همیشه وجود داشت درست همون  شبی که ازش زمان زیادی گذشته بود   وقتی که دونگهه زمزمه کرد . خیلی خیلی دوست دارم و اون فقط جرات گرفتن دستهاش رو نداشت .
اما  اون فرصت  رو از دست داده بود اون موقع خیلی جوون بود. اما الان دیگه اونقدر جوون نبود. و ذهنش رو میشناخت،و به دونگهه اعتماد داشت، ضمنا، قبلا هرگز به هیچ کس مثل این به کسی اعتماد نکرده بود وبه هیچ کس با این قطعیت، بی تردید اعتماد نمیکرد. اگر اونا این راه طولانی رو برای  رسیدن به این نقطه طی کرده اند،مطمئن میشد که این دور خودشون چرخیدن دیگه ادامه پیدا نکنه.اگه احساس میکرد همه چیزی که توی زندگیش نیاز داره دونگهه اس، حاضر نبود این ریسک رو بکنه  به خاطر اینکه نتونسته حرفی بهش بزنه ,و از دستش بده .
گفت " دونگهه، تو که نمی تونی  از من ناراحت بشی ، باشه؟"
دونگهه با کنجکاوی نگاهش را بالا آورد، اشک هایش هنوز به موژهاش چسبیده بودند." درمورد چی ناراحت بشم؟"
هیوکجه با دیدن اشک ها لبخند زد .به سمت جلو خم شد و لبانش  رو روی چشم های دونگهه قفل کرد، نرم ،ملایم، و لرزشی رو که مثل یک جریان الکتریکی از بدن دونگهه گذشت رو نادیده گرفت. "اگر بهت بگم که دوست دارم، که بیشتر از هرکسی دیگه ای میتونم عاشقت باشم، و اینکه همه چیزی که از زندگی می خواهم تویی،یه قسمتش بخاطر اینکه من احمق نمی تونم تو رو با کسی دیگه ای ببینم، و بیشترش بخاطر اینکه تو بیشتر از هر کسی میتونی منو قبول داری یا اینکه با دلی شکسته ترکم میکنی...
دونگهه در سکوت بهش خیره شد، و برای لحظه ای، هیوکجه فکر کرد ممکنه مستقیم تو صورتش پیشنهادش  رو رد کنه ،یا  پیشنهادش رو مسخره بکنه یا بدتر از همه جدیش نگیره .این  احساسی بود که دیگه اشکار شده بود و دیگه هیچ چیز مثل قبل نمیشد .
سپس دونگهه لبخند کوچکی زد، مثل اولین بارقه های خورشیدی که طلوع میکرد و گفت، " اگه می خوای میتونی منو ببوسی"
هیوکجه  گفت " نه صبر کن " ذهنش هنوزم در انتخاب  کلمات خیلی ساده هم عاجز بود " این به این اسونی نیست , واقعا ... به اون اسونی نیست من خیلی  اسون گرفتم , منظورم اینه که اگه تو نمیخوایش، و فک میکنی که من تو رو زیر فشار قرار دادم ...این واقعا مسولیت بزرگیه . این یعنی همه چیز واقعا و اگه  ما نتونیم حلش  بکنیم  ..ما.... "
دونگهه گفت  "هیوکجه من عاشقتم . از وقتی  که بچه بودم تو رو می خواستم"
هیوکجه نفس عمیقی کشید وبه بازو های دونگهه چنگ زد تا از افتادنش جلو گیزی کنه ،فکر کرد اون واقعا شوخی میکنه،اون جا موقعیت مناسبی برای پیشروی نبود،  امکان داشت که بیوفته
گفت "خیلی خب , میخوام ببوسمت"
(و این شروع سال های زیادی بود ... سالهای زیادی که با عشق و اعتماد، همراه باخنده واشک ها  و نگاه های پنهانی و همین طور لحظه های ناب بود)
دراخر روز نوعی دوستی پایدار  و شگفت انگیزی که قوی تر از هر داستان عاشقانه ای بود ، پایدارتر از هر رابطه ای
اگرچه اون هنوز نمی دونست  و فقط حدس میزد .
**
قطعه آخر
جونگ هون گفت" اگر پوشیدن اون کلاه میکی موس رو تموم کنی ... شایداون موقع ما شانس اینو داشته باشیم که دیگه تحقیر نشیم "
سپس اونا اون روز پیراهن هاشون رو درآوردن ، فریاد زدند وتوی ماشین پارک شده ژست گرفتند، فقط کمی بیشتر جونگ هون قربانی شد
هیوکجه به دونگهه نگاه کرد، قاطعانه کنارش بود ، خندان و فریاد زنان، زیبا ودرخشان و این تنها راهی بود که دونگهه , عزیز کردش میتونست باشه .
فکر کرد ....
دفعه بعدی که این احساس رو داشتم، بهش میگم که میخوام  ببوسمش .

پایان



موضوعات پوکر وب: One SHot ،
[ شنبه 24 مهر 1395 ] [ 10:22 ب.ظ ] [ Defector97 ] [ حرف دلت () ]
آخرین مطالب پوکر وب