My Sugar / شیرینی زندگیمی!


با این وقت و مشغله دیگه این کاور ته خلاقیتم بود

چون ادمینا هم غافلگیر شدن نشد براش کاور بزنیم

تولد ماهی اعظمه ککک

آقا من وقت نداشتم چیزی بنویسم عوضش یه تک شات کیوت ترجمه کردم


اولین ترجمه ی منه


واااای به همه میگم زبون معیار ترجمه کنین ولی چون اول شخص بود خودم نتونستم


خب چالش جدیدم مبارک ککک

دیگه اولین کاره بهم بگین ادامه بدم یا نه


داستان  EunHae  است و نویسنده vivalahyuk


مترجم هم که بنده :  EunSHa

 تولد دونگ دونگمون هپی مپی


ایشالا کنار الف به خوبی و خوشی پیر شیم دور همی


ماجرا از زبون هیوکه !

مخلصیم تمام قد

.
.
.

 
شیرینی زندگیم ( شكر من )
سیلی محكمی به صورتم زد، در ملاعام! به سرعت سرمو پایین انداختم و قدم هایی كه برای رفتن برداشت دیدم اما دنبالش نرفتم. قلبم به شدت می كوبید. حس تحقیر داشتم و نگاه خیره وكنجكاو همه رو روی خودم احساس می كردم. بی حس بودم.
چرا اون بهم سیلی زد؟ من فقط ازش یه سوال پرسیدم. اونم در مورد چیزی كه از قبل می دونستم اما اون شروع كرد به انكار چیزی كه پرسیدم و بعد حالت دفاعی به خودش گرفت و در نهایت این بحث به توهین به من ختم شد، نه منظورم اینه كه با سیلی اون تو گوش من، اونم تو ملاعام تموم شد.
شروع كردم به سوال پرسیدن از خودم. چه چیزی رو اشتباه انجام دادم؟ الان دیگه از من متنفره؟ من یادم رفت دنبالش برم و حالا فقط می تونم در حالی كه با چشم های خسته ام منتظرم و اون منو تنها رها كرده، در سكوت این جا اشك بریزم. شاید فقط باید ازش معذرت خواهی كنم. آره، من ازش معذرت خواهی می كنم و همه چیز درست می شه.
چشم های اشك آلودمو مالیدم و با عجله به سمت خونه رفتم. همه چیز درست می شه.

" من برای اینكه زودتر رفتم متاسفم
اجازه بده همه چیزو درست كنم، باشه؟
بیا بعد از كار همو جلوی كافی شاپ ملاقات كنیم!
عاشقتم! "

اینو براش نوشتم اما هرگز جوابی نگرفتم. حتی بعد از كارم هم منتظرش شدم اما اون نیومد.

" خیلی از دستم عصبانی شدی؟
لطفا منو ببخش!
بیا بعد از كار همو جلوی كافی شاپ ملاقات كنیم.
من منتظرتم!
عاشقتم! "

اون باز هم پیام منو نادیده گرفت اما من هنوز ایجا منتظرشم! تا الان بیشتر از 2 ساعت منتظر موندم و پاهام كم كم داشت بی حس می شد.
سرو صدایی از سمت راستم شنیدم و سرمو به سمت صدا برگردوندم كه ظاهرا از داخل كافی شاپ می اومد. یه گارسون قهوه رو روی یه مشتری ریخته بود، دخترك با وحشت سعی داشت اوضاع رو تحت كنترل بگیره اما حتی نمی تونست خودشو درست كنترل كنه. در این بین متوجه تو شدم. خودتو درگیر جمع كردن اوضاع كردی و برای گارسون و مشتری ای كه قهوه روش ریخته بود تقاضای كمك كردی. تو یه لبخند صمیمی و جنتلمنانه زدی و من نمی تونستم چشمامو از لبخندت بگیرم. اون هیژنوتیزمم كرد.
من بازم منتظرت می مونم!

اون هنوز پیام هامو نادیده می گیره و من به لجاجتم لعنت می فرستم. چون تا الان سه ساعته كه منتظرشم اما اون حتی یه میلی متر هم از جاش تكون نخورده. احساس كسالت می كنم. نگاهمو به اطراف چرخوندم، رهگذری توی پیاده رو قدم می زد و ماشین ها تو خیابون در رفت و آمد بودند. گربه ها و سگ های غرفه رو می دیدم كه آجوما اونا رو فروخته بود.

من مثل یه مرده نگاهم روی تو خیره مونده بود، كسی كه از داخل كافی شاپ به وضوح به من خیره شده بود. به سرعت برگشتم. این ترسناكه، من فراموش كردم كه كاری انجام بدم و به خونه برگشتم.

" چی كار كردم كه انقدر ازم عصبی شدی؟
میتونی حداقل بهم توضیح بدی؟
من هنوز منتظرتم. لطفا بیا "

من زودتر اومدم. نگاهم دوباره به تو افتاد. داشتی یه سگ ولگردو نوازش می كردی و باهاش حرف می زدی و انگار می خواستی اون برای باز شدن سر صحبت جواب سوالتو بده. مثل كسایی به نظر می رسیدی كه عقلشونو از دست دادن و سعی دارن با یه سگ اونو پیدا كنن اما به هر حال حركاتت بامزه بود چون تو بازم منو با اون لبخندت هیپنوتیزم كردی. آرزو كردم كاش سگی بودم كه باهاش حرف می زدی. به فكر مضحك خودم خندیدم. به سمت كافی شاپ رفتم و جلوش دوباره منتظر اون شدم اما حالا از تو و نگاه های خیره ات خبر داشتم و بیشتر مطمئن بودم كه تو یه احمقی چون این خیلی واضحه. تو هنوز هم حالتت نشون می داد كه كوچیكترین ایده ای نداری، صاف ایستاده بودی و مثل بیچاره ها بهم زل زده بودی و این به نحوی برای من خوشحال كننده بود. انگار هر دفعه باعث تمام تغییر حالتات من بودم.

روز هفتمه اما من دیگه منتظر اون نیستم. من برای دیدن تو اومدم. نگاهت می كنم در حالی كه داری نگاهم می كنی و من مات و متحیر می شم. تو واقعا ناامیدم می كنی. تو یه نوع احمق مهربونی و این خیلی بامزه است. هر روز من چیزهای جالبی درباره ات پیدا می كنم. مثلا اینكه تو همیشه بعد از هر روز كاری در آخر ماه روی همون صندلی می شینی. هر روز میای و من غرق لذت می شم. همیشه با آجومای اون غرفه احوالپرسی می كنی و با همون سگ حرف می زنی. همیشه راس ساعت چهار و نیم بعد از ظهر میای. همیشه به همه لبخند می زنی و این ها روزمو می سازه. روزها یكی بعد از دیگری میاد و من فقط میخوام چیزهای بیشتری ازت پیدا كنم.

من احساسم به تو رو شروع كردم و واضحه كه تو اونو بیشترش كردی اما نمی تونم هیچ كاری براش كنم و این میره رو اعصابم. من واقعا می خواستم كه بشناسمت اگه تو هم سعی می كردی قدمی برداری. من این اومدن هارو با این امیدهای هر روزه ادامه دادم  و حس می كردم این خودمم كه احمقم!

شب گذشته، طوفانی سپری شد و امروز صبح آب و هوا به شدت بد بود. فقط با وزش باد به شكل دیوونه كننده ای حس انجماد به آدم دست می داد اما من برخلاف آب و هوا كه شبیه وی‍ژگی های اونه انرژی زیادی حس می كردم و امروز خیلی خوش بینم! تو زودتر به همون جای همیشگی اومدی، به خودم لبخند می زنم و انتظارو شروع می كنم اما هوا هر لحظه سردتر می شه و باعث شد عطسه كنم. بینیمو مالیدم و به آسمون خاكستری خیره شدم. فكر كردن بهت باعث می شه حس كنم اینجایی حتی اگه كیلومترها ازم دور باشی!

یكی گفت :
-    این جا!
برگشتم و لیوان قهوه ای رو كه به سمتم گرفته بودی دیدم. بالاخره!! قهوه رو گرفتم و زیر ل//ب با شرم ازت تشكر كردم. قهوه گرما رو به انگشت های لخ//تم رسوند اما گرمای اصلی از طرف تو بود كه كنارم نشستی.

-    اون هرگز نمیاد!
منظورتو می دونستم. سرمو تكون دادم. دوباره ازم پرسیدی:
-    اینو می دونی و هنوز منتظرشی؟
تو ناخودآگاه بهم نشون دادی كه واقعا حواست بهم هست و این برام فراتر از عالی بود. من هرگز قهوه ی تلخ نمی نوشیدم، مجبور نبودم اما نوشیدمش. طعم صحبت با تو هر حسی رو خوب و درست می كنه. این قهوه برامون عجیب خوش طعمه حتی انگار خیلی برام شیرینه. تا زمانی كه نیمی از لیوان خالی شه به نوشیدن ادامه دادم. می دونم هنوز منتظر جوابم به سوالت هستی. صادقانه جواب می دم:
-    نه
چشمام عكس العملتو می بینه. با پررویی لبخند می زنم و تصمیم می گیرم باهات صادق باشم.
-    هفته ی اول منتظرش بودم اما بعد نیتم تغییر كرد.
با ناباوری بهم نگاه كردی و این بیش تر خوشحالم كرد.
-    من این روزا رو منتظر شدم تا تو به سمتم بیای!

با جملات من رنگ صورتت به قرمز درخشان تغییر كرد و ناگهان انگار چیزی روی پاهات برات جذاب شد و نگاهتو ازم دزدیدی. می دونستم سخت تو فكری و كمی هم احساس خجالت می كنی چون هرگز فكر نمی كردی كه من این كارها رو برات انجام بدم.

هر دو به نحوی ساكت بودیم در حالی كه من داشتم تو رو از نزدیك بررسی می كردم كه بعضی چیزا توجهمو به خودش جلب كرد. تو چیزی رو توی دست راستت محكم مشت كرده بودی. به اون خیره شده بودم و سعی می كردم به چیزی فكر نكنم اما كنجكاوی به وجودم می پیچید و در نهایت ازت پرسیدم:
-    اوووم تو دستت .... چیه؟
نگاهی به مشتت انداختی و بعد ناگهانی با دست به پیشونیت كوبیدی و من خودمو تو چشمات تماشا كردم.
-    اومو! متاسفم!
دستتو به سمتم دراز كردی و چند تا پاكت كوچیك تو دستت دیدم.
-    فراموش كردم شكرا رو بدم!
شكرا رو گرفتم و بهش خیره شدم اما قهوه كه خوب بود. دوباره اونو نوشیدم، طعم ساده و تلخش به دهنم هجوم آورد.. ااااه !!! زبونمو بیرون آوردم و سرفه كردم. این واقعا یه قهوه ی بی شكره من چطور بدون اینكه تستش كنم نصفشو نوشیدم؟ فكر می كردم شیرینه اما جدا شیرین بود. حقیقت همینه این شیرین بود.

ناگهان تونستم صدای خنده ی بلندی رو بشنوم. نگاهمو بالا آوردم و دیدمت كه داری با همه ی توانت بهم می خندی. لبخند زدم و در خلا همونطور كه به خنده ی طولانیت خیره شده بودم ناخودآگاه لیوان رو بالا آوردم و جرعه ی دیگه ای برای چشیدن نوشیدم. این یكی شیرین بود. شوخی نمی كنم. به خنده ات نگاه كردم و یه جرعه دیگه نوشیدم. هنوز شیرین بود.
یه ابروت خیلی جذاب بالا رفت و با كنجكاوی پرسیدی:
-    از قهوه ی خیالیت خوشت میاد؟
سرمو تكون دادم.
-    این قهوه شیرینه!
شوكه شده پرسیدی:
-    واقعا؟ اما تو كه هنوز شكر اضافه نكردی مگه نه؟
با شادی لبخند زدم.
-    نیازی نیست!
من شیرین ترین شكر دنیارو توی زندگیم دارم.
تو به جوابم می خندی و واقعا نمی دونی منظورم چیه! با خودم فكر می كنم : " اون تویی " امیدوارم كه تونسته باشی فكرمو واضح بشنوی!


موضوعات پوکر وب: One SHot ،
[ شنبه 24 مهر 1395 ] [ 08:34 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب