tanto / 4
 با نت گوش ام

یعنی رسما ف////////اک:/

مخلصیم دیگه در جریانین

.
.
.

سرباز دست لی را کشید تا او را از اتاق بیرون ببرد اما سهون حرفش را ادامه داد:
-    آدمشو دارم شایعه کنم با پلیس همکاری کردی، مهاجم بعدی رو حتما بکش چون اون قطعا پلیس نیست!
پایش را برای برداشتن قدمی دیگر بلند کرده بود اما درست جای قبلی روی زمین گذاشت. دستش را مشت کرد. این سربازرس احمق! زیر ل//ب زمزمه کرد:
-    فا////ک یو!
و شنیدن این جمله لبخند روی ل///ب های سهون را پررنگ تر کرد.
***
در بازداشتگاه نشسته و به دیوار پشت سرش تکیه داده بود. نگاه های خیره ی متهمان دیگر را نادیده می گرفت. در شرایطی نبود به چیزی غیر از اتفاقات اخیر فکر کند. در متزلزل ترین جای زندگی اش قرار داشت، مقابلش یک دو راهی می دید که هر دو به مرگ ختم می شد، به نظر نمی آمد حق انتخاب در چنین شرایطی حقی چشمگیر باشد. به هر حال هر دو راه به یک نتیجه ختم می شد.
پلک هایش را روی هم می فشرد و سعی در تمرکز داشت اما هیچ فایده ای نداشت، در تاریکی پلک های بسته اش هم روزنه ای برای فرار وجود نداشت. با اخلاقی که از سربازرس دیده بود می دانست تهدید او در حد حرف باقی نمی ماند و به زودی حتی ممکن است ایل هون برای سر او جایزه بگذرد، این کار از او بر می آمد. میان دو مرد بود که هر کدام برای هدفش می توانست به راحتی جان کسی را بگیرد. بهتر بود که هر چه راه یکی را انتخاب می کرد تا حمایتش را به دست می آورد. اوه سهون یا جانگ ایل هون؟! هنوز هم کفه ی ایل هون سنگین تر بود، او راحت تر از یک سربازرس تازه به دوران رسیده می توانست کمکش کند. در همین فکرها بود که سربازی رو به روی او ایستاد و از پشت میله ها نگاهی به او انداخت.
-    متهم ژانگ ییشینگ!
چشم هایش را باز کرد، تکیه اش را از دیوار گرفت و صاف نشست.
-    باز چیه؟
سرباز نگاه دقیق تری به او کرد و گیج شانه ای بالا انداخت. جلو آمد و در را باز کرد و با سر به او اشاره زد.
-    آزادی!
 لحظه ای خیره به در نیمه بازخیره شد، امکان نداشت این در برای او باز شده باشد. سربازرس اوه که نقشه های دیگری داشت. همین که این موضوع از ذهنش گذشت سهون پشت سرباز ایستاد. دست هایش را تا انتها در جیب هایش فرو برده بود، نمی توانست آن پوزخندی که اعتماد به نفس در آن موج می زد نادیده بگیرد. قطعا این هم نقشه ای دیگر بود.
-    چه خوابی برام دیدی سربازرس؟
پوزخندش عمیق تر شد. این پسر در موقعیتی نبود که دست رد به خواسته اش بزند. با غرور و تحکم جواب داد.
-    فکر کردی پلیس بادیگارد شخصیته؟ دارو دسته ی ایل هون اون بیرون منتظرتن و من دلم نمی خواد فرصت تیکه تیکه کردنتو ازشون بگیرم!
با عصبانیت به سمت او نهیب زد اما سرباز جلوی حمله ی او را گرفت. برای رسیدن به سهون دست و پا می زد.
-    تو مشکلت با من چیه؟
به چشم های وحشی و تاریک او خیره شد و صادقانه ترین جوابش را داد.
-    جونت برام ارزشی نداره و خب برای نجات یه اجتماع فدا کردن چند نفر کمترین کاریه که باید انجام داد.
دیگر تقلا نکرد. این جمله چند بار در گوشش زنگ شد : " جونت برام ارزشی نداره! " بی ارزشی به تارو پود دنیایش تنیده و حالا کسی آن را انقدر مستقیم به صورتش کوبیده بود. بی هیچ حرفی از بازداشتگاه خارج شد و شانه اش را محکم به شانه ی سربازرس کوبید.
-    ازت متنفرم!
بدون اینکه تغییری در چهره اش ایجاد شود و یا حتی با غضب به سمت او برگردد با همان آرامشی که از اعتماد به نقشه اش داشت، نفس عمیقی کشید.
-    هم حسیم!
***
در دفتر سربازرس نشسته بود و قهوه اش را جرعه جرعه با لذت می نوشید. به پشتی مبل تکیه زده بود و لبخندی روی ل//ب هایش داشت. خیلی دلش می خواست همین حالا وضعیت اوه سهون شکست ناپذیر را ببیند. قیافه اش الآن دیدنی بود.
سرباز با دیدن سربازرس پا چسباند ( احترام نظامی) و گزارش داد.
-    افسر پارک جونگ این داخلن!
لبخندش محو شد. دلیل آمدن او را به خوبی می دانست و این حالش را می گرفت. در را با تحکم باز کرد و صدایش از قدم هایش پیشی گرفت.
-    بایست!
سریع صاف ایستاد و به سمت او برگشت. پاهایش را جفت کرد و انگشت میانی دست راستش به ابرویش نزدیک شد.
-    افسر کیم جونگ این در خدمتم قربان!
نگاه دقیقی به سرتا پای او انداخت اما بی تفاوت از کنارش گذشت و پشت میزش نشست.
-    نگو منتظر آزاد باش منی!! وقتی سر به راه تری بیشتر شک می کنم!
گوشه ی ل//ب هایش آرام آرام بالاتر می رفت و نگاهش بیشتر از پیش رنگ شیطنت می گرفت. خودش را روی مبل رها کرد و دوباره فنجانش را برداشت. پا روی پا انداخت و به مبل تکیه زد.
-    گفتم اون پسره حالتو گرفته یه کم بهت احترام بذارم!
پایش را روی میز دراز کرد و خودکارش را بین انگشت هایش چرخاند. خودش را به ندانستن زد و شانه ای بالا انداخت.
-    کدوم پسره؟
قهقهه ای بلند فضای اتاق را متشنج کرد.
-    نگو اون پسری که دو روزه دیوونت کرده فراموش کردی!
خودکار بین انگشت هایش ثابت شد و فشار دستش روی آن پیدا بود اما نمی خواست به روی خودش بیاورد. سعی می کرد آرام به نظر برسد اما خیلی موفق نبود. از بین دندان های قفل شده اش غرید:
-    اون موش کوچولو که به زودی تو تله میوفته!
شانه ای بالا انداخت و هنوز هم خیال نداشت خنده اش را جمع و جور کند.
-    می خوای انکار کنی تا همین جا هم رکورد زده و تو روت واساده!
نفسش را با صدا بیرون داد و لحنش تلخ شد.
-    رکورد دارش الان جلومه!
خنده اش را جمع کرد و با مردمک های گشادش چهره ی او را کاوید. چطور می توانست چنین حرفی را تحویلش دهد؟
-    هی سهون تو هنوزم سر اون قضیه از من ناراحتی؟
کلافه شقیقه اش را ماساژ داد.
-    اون بحثو وسط نکش! الان وقتش نیست!
نامحسوس اطاعت کرد و دوباره به بحث خودش برگشت.
-    فکر می کنی بتونی این پسره رو رام کنی؟
پوزخند دوباره به ل//ب هایش برگشت و بد عنقی اش را از یاد برد.
-    من نه ولی ایل هون می تونه! به پامون میوفته!

موضوعات پوکر وب: Tanto ،
[ پنجشنبه 22 مهر 1395 ] [ 11:30 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب