mozart / 4



نت یافتم !

مخلصیم تمام قد
حالا نگاه متنفر و ترسیده ی عابران را روی خودش حس می کرد. حتی فاصله ای که سعی می کردند با یک گدای دیوانه حفظ کنند هم به خوبی به چشم می آمد. دنیا او را دور انداخته بود، درست همانطور که او سازش را دور انداخت. باید زنده می ماند. باید زنده می ماند!
همانطور که به سمت جایی نامعلوم قدم بر می داشت به فکر راهی برای رهایی می گشت. تا دیشب که آروزی مرگ داشت دنیا مصمم راهی برای زندگی پیش رویش می گذاشت و حالا که زندگی می خواست مرگ، گرسنه دنبالش می کرد.
به مغازه ی شستشو رسید. همان جاییکه مردم لباس های رنگارنگشان را برای شستشو می برند. نگاهی به لباس هایش انداخت، مشکلشان چیزی نبود که با آب و پودر و چرخش در ماشین های لباس شویی حل شود، این چیزها که پارگی را از بین نمی برد. آهی کشید و خواست از آن جا برود که از پشت شیشه ی مغازه چشمش به کت و شلوار آبی تیره افتاد. تعجب کرد. معمولا این نوع لباس ها را به خشکشویی می دادند و کسی آن ها را برای شستشو به این مکان ها نمی آورد. این جا محل شستشوی لباس های ساده بود، برای آن ها که در پانسیون ها و خوابگاه ها بودند.
نیم قدمی برداشت اما دوباره ایستاد. تصویر آن کت و شلوار از ذهنش بیرون نمی رفت و صدای آن مرد از گوشش تو با این سر و وضع حتی نمی تونی دربون این جا باشی. دست هایش از فشاری که این جمله به غرورش می آورد مشت شد. با زحمت گره ی دستانش را شل کرد و نیم قدم دیگر برداشت اما دستش به فلزی سرد برخورد کرد. با تعجب دستش را در انتهای جیبش چرخاند و دوباره آن فلز سرد و گرد. شبیه سکه بود. سکه؟
آن را از جیبش بیرون کشید و نگاهی به آن انداخت. به یاد آورد. این، این همان سکه ای بود که از پول ساندویچش باقی مانده بود. آخرین سکه ای که آکاردئونش به او بخشید. سکه را محکم در مشتش گرفت، شاید ارزشی مادی نداشت اما، اما برای او قدر دنیا می ارزید. قدر آکاردئونش!
احساس عجیبی داشت. سوزش بریده های غروری در قلبش، داغی توهینی در گوشش و سردی آخرین سکه ی محبت سازش در دستش. برای لحظه ای ضربان قلبش اوج گرفت و حسی در رگ هایش جوشید که تا به حال آن را تجربه نکرده بود. وارد مغازه شد. کسی حواسش به او نبود. کت و شلوار را از دورن سبد برداشت و سکه ی عزیزش را لای لباس های درون آن انداخت. همانطور که با سرعت از آن جا دور می شد با خودش فکر می کرد.
-    من همه چیزمو پای این کت و شلوار دادم پس بی حسابیم! من موفق میشم! بخاطر آخرین یادگاری سازم!
تمام جانش را در قدم هایش گذاشت و به سمت اتاقکش دوید.
وارد اتاقکش که شد. کت و شلوار را با احتیاط روی زمین گذاشت تا چروکی به آن اضافه نشود. با عجله تکه آینه ی شکسته ای را از زیر تشک نیمه پوسیده اش بیرون کشید و بعد از مدت ها نگاهی به خودش انداخت. موهایش به شدت نامرتب بود و کمی بلندتر از حد همیشگی. چهره اش کمی به تیرگی می زد و ریش های تنکش این تیرگی را دوچندان می کرد، لب هایش ترک ترک و خشک شده بود اما چشم هایش هنوز هم برق خاصی داشت. نوری خالص که تا دیروز برق تنفر بود و حالا جرقه ی امید، شراری از اراده!
دستی به موهایش برد و سعی کرد کمی به آن ها حالت دهد اما خیلی موفق نبود. کلافه دور خودش چرخید و اما چیزی به ذهنش نمی رسید. باید چه کار می کرد؟
نفس عمیقی کشید و این بار آرام تر و با حوصله ی بیشتری آینه را در دست گرفت. موهایش را به هر طرف هدایت می کرد تا حالتی راضی کننده به دست بیاورد اما هیچ کدام به دلش نمی نشست. شاید بخاطر صورتش بود. ژیلت را کجا گذاشته بود؟ خودش را روی باسن به سمت دیگری از اتاقکش کشید که سطلی آن جا بود. ژیلت را پیدا کرد. هنوز تیغی روی آن باقی بود. به سمت آینه هجوم برد. تیغ را روی صورتش گذاشت و پایین کشید. کُند شده بود و پوستش را می خراشید اما از هیچ چیز بهتر بود. از شر ریش های تنکش که خلاص شد چهره اش کمتر به تیرگی می زد. به سمت روشویی، طرف دیگر رفت. دستش را که زیر شیر آب گرفت از سرمای آب به خود لرزید. تمام جانش نخواستن بود اما مجبور بود سرمای آن را تحمل کند و آن را روی صورتش بپاشد. تیغ صورت خشکش را به خوبی اصلاح نکرده بود. آب را روی صورتش پاشید و به خاطر سرمایش چهره اش را در هم کشید. دوباره تیغ را روی صورتش کشید. حالا راضی کننده تر به نظر می آمد.
همان خیسی دستش را روی موهایش کشید و حالا از حالتشان کمی راضی تر بود. انگشت اشاره اش را زیر آب گرفت و بعد روی ل//ب هایش کشید تاکمی از خشکی آن را بگیرد. شیر آب را بست و به سمت کت و شلوار جدید برگشت.
خیلی زود از شر لباس هایش خلاص شد. حالا که با وسواس بیش تری به ان//دامش نگاه می کرد، شانه هایش خیلی کم قوز داشت. غصه حتی فرم ان//دام هایش را هم به هم ریخته بود. کلافه از این همه تغییری که در چند دقیقه متوجه اشان شده بود، کت و شلوار را با دقت و وسواس خاصی پوشید. صدای معده اش را می شنید و حالا که از هیجان پوشیدن لباسی نو بیرون آمده بود سی//نه اش هم درد می کرد.
دوباره به راه افتاد. قدم هایش از کی مانند آرزوهایش این همه کوتاه و نااستوار شده بود؟ سعی کرد قدم هایی بلندتر و محکم تر بردارد. به زحمت پشتش را راست کرد. تا دیروز از نگاه هایی که  روی شانه اش سنگینی می کرد متنفر بود ولی حالا از این همه توجه خجالت زده می شد. شاید، شاید چون به تنفر عادت داشت و نداشتن این احساس حتی اعتماد به نفسش را می گرفت و شاید هم بخاطر این بود که او اولین کت و شلوار زندگی اش را که تنها با سکه ای خریده بود به تن داشت.
جلوی کافی شاپی ایستاد، کافی من؟ نمی دانست از پس این کارها بر می آید یا نه اما باید امتحان می کرد. آن رستوران و نگهبانش را به خاطر داشت. حتما روز بهتری خدمت آن ها می رسید ولی حالا باید از جایی شروع می کرد.
نفس عمیقی کشید و وارد شد. این کار برایش حکم مرگ و زندگی داشت و نباید این را فراموش می کرد.
***
مرد رو به رویش نگاهی اجمالی به او انداخت. شبیه یک مجسمه ی وصله پینه ای شده بود و لباس هایش عاریتی می نمود اما به نظر می رسید اگر کمی خودش را جمع و جور کند چیز خوبی از آب درآید ولی با این حال او علاقه ای نداشت وقتش را برای این پسرک تلف کند، همیشه لقمه های حاضر و آماده را ترجیح می داد. پس با همان نگاه اول و بعد از مطرح شدن درخواست کیوهیون مرد او را رد کرد و او هم که دلیلش را به خوبی می دانست در سکوت و بدون بحثی از آن جا خارج شد.
چند جای دیگر هم شرایط به همین منوال بود و او تقریبا ناامید به سمت خانه بر می گشت که شخصی او را از پشت سر صدا زد.
-    هی پسر!
مطمئن نبود کسی با او کاری داشته باشد اما بی اختیار به سمت صدا برگشت. نگاهش رنگ سوال گرفت که مرد میانسال به او اشاره ای زد تا به سمتش برود.
-    پسر خوش قیافه ای هستی!
نمی دانست باید خوشحال باشد که بعد از مدت ها کسی از او اینگونه تعریف کرده است یا این را توهین تلقی کند چون به هرحال می دانست که این روزها خیلی هم خوش قیافه نیست. چرا؟ چون حتی خوش قیافه بودن هم نیاز به رسیدگی داشت و رسیدگی به پوست و مو پول می خواست. پول؟ او اگر می توانست شکمش را سیر کند شانس بزرگی آورده بود. تصمیم گرفت کمی مودبانه رفتار کند پس سرش را به نشانه ی تشکر کمی خم کرد.
مرد متفکرانه و با لبخند سری تکان داد.
-    برای من کار می کنی؟
باورش نمی شد خواسته ی خودش را به صورت پیشنهاد از زبان کس دیگری بشنود. صبر کن! پیشنهاد به کار؟ آن هم به کسی مثل او که همه جا ردش می کردند. این عجیب نبود؟


موضوعات پوکر وب: mozart ،
[ چهارشنبه 21 مهر 1395 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب