Russian Roulette / 8
هنوز با نت گوشی ام پس عکس نداریم

اینم یه پارت طولانی

مخلصیم تمام قد

.
.
.

یوچان با داد بلندی روی زمین افتاد و همان لحظه یکی از نگهبانانی که برای بیدار باش آماده می شدند سوت بلندی زد و همگی به داخل بند دویدند. چند نفرشان دونگهه را گرفتند و چند نفر هم یوچان را بلند کردند. سر دسته ی نگهبان ها به وکیل بند خیره شد. او نماینده ی آن ها در بند و از قضا شاهد این ماجرا!
ایتوک نگاهی به خونی که از دهان یوچان می ریخت انداخت و با نگرانی گفت :
-    داغونت کرد!
و رو به نگهبان ها ادامه داد :
-    اون یه وحشی غیرقابل کنترله! دو روزه اومده! روز اول که زیر بار نظافت نرفت و امروزم که خورشید طلوع نکرده دعوا راه انداخت. لابد فردا هم می خواد شورش کنه!
نگهبان ها محکم تر دونگهه را گرفتند و او از فرط ناباوری مات این تئاطر احمقانه مانده بود. وقتی نگهبان او را به سمت دیگر کشید به خود آمد و به تقلا افتاد!
-    لعنتی تو خودت بهم گفتی ! تو گفتی بزنمش!
اما انگار آن جا کسی به حرف های او اهمیت نمی داد.
زندانی ها تقریبا بین خواب بیداری چیزهایی از فریادهای او شنیده بودند. جی که پشت میله های سلولش سرک می کشید با دیدن ماجرا با کف دستش را محکم به آن ها کوبید.
-    لعنت! ایتوک دست گذاشت رو این پسره!
چانگمین که سر جایش نشسته بود و خیره به نقطه ای نامعلوم روی زمین عمیقا به چیزی فکر می کرد هوومی کرد. این یعنی موضوع برایش اهمیت داشت اما آن را تنها یک انتخاب ساده نمی دید.
ته یانگ دندان قروچه ای کرد و با حرص از بین دندان های قفل شده اش غرید:
-    از شر جابه جایی راحتش کردن! پول خونشم پرید. شرط می بندم پیشنهاد اون یوچان عوضیه!
بیش از این ها نمی توانست وز وز نوچه هایش را زیر گوشش تحمل کند. می دانست، به خوبی می دانست این پیشنهاد احتمالا از جانب یوچان مطرح شده ولی یقین داشت که ایتوک حتما چیزی در وجود آن پسرک گستاخ دیده که روی حرف های یک قمارباز همیشه بازنده حساب کرده است و این چیزی بود که آزارش می داد. خودش او را می خواست و حالا می دید که ایتوک روش جذاب تری را برای مطیع کردنش انتخاب کرده است ولی ... ولی شاید هنوز هم می توانست روشی برای به دست آوردن آن تازه وارد پیدا کند، پس با عصبانیت و امید کم سویی از موفقیت هر دوی آن ها را ساکت کرد.
-    خفه شین! بازی هنوز تموم نشده!
شیندونگ که تا همان لحظه خودش را به خواب زده بود و سعی می کرد جلوی لبخندش را بگیرد، با شنیدن  این جمله اخم کم رنگی کرد و در همین بین صدای ضربه های باتوم به میله ها به نشانه ی ساعت بیداری در فضای زندان پیچید.
***
تکیه زده به سلول انفرادی تاریکش در ذهنش هزاران معادله ی عجیب را بررسی می کرد. حس خیانت داشت و درد اعتماد در جانش می پیچید. چطور کارش به این جا رسید؟ چطور؟ زندگی اش را که مرور می کرد فراز و نشیب زیادی را به یاد نمی آورد. خیلی معمولی زندگی می کرد، حتی معمولی هم عمق سادگی زندگی اش را نشان نمی داد، مانند هر کسی که در فقر و اجبار زندگی و مسئولیت نگهداری یک برادر معلول تنها راه نجات در یک جامعه ی تمام طبقاتی را درس خواندن می داند، درس خواند و حتی کارهای نیمه وقت هم مانع دانشگاه قبول شدنش نشد. پزشکی! رشته ای که هر کسی آرزویش را داشت. به این جا که رسید به یاد شیوون افتاد، تنها اتفاق به ظاهر عجیب زندگی اش.
***
-    اگه منم سرمو مثل تو توی کتاب فرو کنم امکان داره چیز بیش تری یاد بگیرم؟!
با این صدای بلند آن هم در کتابخانه ی دانشگاه در حالی که می دانست خودش مخاطب قرار گرفته با تعجب سرش را بلند کرد. معذب نگاهی به اطراف انداخت و متوجه توجه همه به خودشان شد. حتی پچ پچ های دخترهای چند میز آن طرف تر هم خیلی نامفهوم به گوشش می رسید. معذب انگشت اشاره اش را به نشانه  سکوت روی بینی اش گذاشت اما انگار پسر قصد ساکت شدن نداشت.
-    جوابمو ندادی!
خدای من! این پسر می خواست همین طور بی پروا رفتار کند؟ می شد به راحتی حدس زد که یک سانبه ( سال بالایی) است پس قوانین را به خوبی می دانست که اگر نمی دانست هم رعایت سکوت در کتابخانه در همه ی دنیا مرسوم بود، نبود؟ ناچار برای ساکت کردن او مجبور شد جوابی به سوال بی معنی و بی ربطش بدهد.
-    نه! امکان نداره!
سرش را به علامت فهمیدن تکان داد و با صدای وحشتناکی صندلی رو به روی او را عقب کشید و هنوز هم تلاشی برای رعایت سکوت نداشت و این بار رو به همه گفت:
-    اگه می خواین نمره های بهتری بگیرین باید کیفیت درس خوندنتونو بالا ببرین. با ساعت های بیشتر یا فرو کردن سرتون تو کتاب چیزی حل نمی شه!
دوباره نگاهی خجالت زده به اطراف انداخت. حتی متصدی کتابخانه هم از گوشه ای شاهد این ماجرا بود، پس، پس چرا جلو نمی آمد و این پسر را بیرون نمی کرد؟
-    چیزی هم از این کتاب فهمیدی؟
دیگر تحملش تمام شده بود. این پسر تا کی می خواست با داد و فریاد او را مخاطب قرار دهد و هر دویشان را انگشت نما کند. سرش را کمی جلو برد و زمزمه وار خواهش کرد:
-    میشه یه کم صداتو بیاری پایین سانبه؟
سانبه؟ که این طور! خب از این بازی که شروع شده بود، لذت می برد. از طرفی این پسر هم که اینطور با مزه آن عینک بزرگ قاب کائوچوی مشکی اش را با چین روی بینی اش بالا می فرستاد و تا همین چند لحظه پیش طوری محو صفحات کتاب بود که انگار می خواهد با روشی شبیه بلوتوث و وای فای همه ی آن را به ذهنش منتقل کند، جالب به نظر می رسید. خونسردانه دست هایش را در جیب کت و شلوار طوسی رنگ رسمی اش فرو برد و پا روی پا انداخت. این بار او هم به تقلید از دونگهه سرش را جلو برد و زمزمه وار جواب داد:
-    اگه می خوای بقیه راحت درسشونو بخونن چرا باهام نمیای بریم تو محوطه!؟
انگار که راه حلی برای خلاص شدن از شر نگاه های سنگین دیگران پیدا کرده باشد، خیلی سریع کتاب را بست و از روی میز برداشت. کوله اش را روی شانه اش انداخت و از جایش بلند شد و به سمت پسر بی ملاحظه رفت. بازویش را گرفت و او را وادار کرد تا از روی صندلی بلند شود و تا بیرون در او را دنبال خودش کشید اما بیرون در لحظه ای ایستاد! چرا باید یک غریبه را با خود از داخل کتابخانه بیرون می کشید؟! با تعجب به سمت او برگشت و با دیدن بهت چهره اش، تک سرفه کرد و دستش را از بازوی او عقب کشید و معذبانه زمزمه کرد:
-    متاسفم سانبه!
لبخندی روی ل//ب هایش نقش بست. تا به حال با هیچ دانشجویی این گونه رفتار نکرده بود و خب انگار این دانشجو کمی فرق داشت. سادگی او دلزده اش نمی کرد و صداقت چشم هایش، ژست درس خواندنش ...
-    ترم چندی؟
با شرمندگی ناشی از عجله اش مودبانه عینکش را جا به جا کرد.
-    یک!
با خنده به عینک بزرگش که مدام از روی بینی اش سُر می خورد اشاره کرد.
-    طبیه؟
با سرعت عینکش را برداشت و گوشه ی لبش را جوید. لکنتی بی اختیار گریبانش را گرفته بود.
-    نه – هَ – همین--- همینطوری!
کتاب را از دستش گرفت تا نگاهی به آن بیندازد و آرام به راه افتاد. همانطور که با لبخند به صفحات کتاب قطور اناتومی بدن در دستش نگاه می کرد، گفت :
-    هنوز که کلاسا شروع نشده! احتمالا از فردا کلاسا تشکیل می شه!
با فاصله پشت سرش راه می رفت و سعی می کرد سرکی به صفحات کتاب بکشد.
-    می خونم که یه چیزایی بلد باشم!
-    اسم استادت چیه؟
با کمی فکر اسم را به خاطر آورد.
-    چه --- استاد چه!
پسر ایستاد و کتاب را بست و با تعجب به سمت او برگشت. نگاهی به سر تا پای او انداخت و دوباره همان لبخند دوست داشتنی روی ل//ب هایش شکل گرفت.
اصلا خوشش نمی آمد سانبه ای او را دست بیندازد. کاملا مشخص بود که هدف خاصی از این سوال ها ندارد و بیش تر شبیه کنجکاوی به نظر می آمد و این کنجکاوی نا به جای او وقت مطالعه اش را می گرفت. یک ساعت دیگر باید به خانه بر می گشت و سری به برادرش می زد. نگاهی به سر تا پای پسر انداخت. معلوم بود تلاش چندانی برای ورود به چنین دانشگاهی نکرده که اینطور در دانشگاه بی کار می چرخد. در همین افکار بود که دختری با ذوق پیش آمد.
-    سلااااااام استااااااد چه!
با لحن لوس و کش دار دختر کمی اخم هایش را در هم کشید و نگاهی به او انداخت. با آن موهای پریشان، آرایش رقیق، سی//نه های درشت که احتمالا نیم بیشترش را اسفنج تشکل می داد و حتی آن دامن کوتاه و پاهای کشیده تمام ویژگی های جذابیت را داشت اما دلچسب نبود ولی ، ولی مگر او با استادش کار نداشت پس چرا به سمت پسر جلویی اش دوید و احوالپرسی کرد؟ با تعجب کمی گردنش را خم کرد و جلو کشید.
-    استااااااااد چه من این درس هم با شما برداشتم، آخه شما واقعا عالی توضیح می دین! من واقعا انتظار یه نمره ی الف از این درس دارم!
دلبری های دختر حتی از چشم های دونگهه هم دور نماند.
پسر لبخند خشکی زد و صاف ایستاد.
-    برای نمره ی الف انتظار و چاپلوسی کافی نیس! درستو بخون!
و به دونگهه اشاره زد که دنبالش برود.
با بهت به سمتش رفت و قدم هایش را با قدم های او تنظیم کرد. باورش نمی شد پسر کنارش در چند لحظه از یک سانبه تبدیل به استاد شده باشد. نمی دانست باید بپرسد یا نه ! مردد مانده بود که پسر به حرف آمد.
-    من چه شیوونم! استادت و خوشحالم قراره شاگرد درس خونی مثل تو گیرم بیاد!
و به شوخی اضافه کرد:
-    تو هم انتظار یه نمره ی الف داری؟
شوک گیجش کرده بود و از طرفی بعد از برخورد او با آن دختر شهامت اظهار نظر نداشت، حالا می فهمید چرا متصدی کتابخانه هم هیچ حرفی نزد و تذکری نداد.  
متوجه بهت و تردید او شد و لبخندش رنگ گرفت.
-    حقم داری انتظارشو داشته باشی. داری براش تلاش می کنی!
کتاب را به او برگرداند و همانطور که دور می شد اضافه کرد:
-    بعدا اگه سوالی داشتی ازم بپرس!
و در مقابل بهت او دور و دورتر شد.
***
آشنایی چندان غیر معمولی نبود ولی تمام معادلات ساده ی زندگی اش را به هم زد. یک سال بعد بود که استادش به عشقش اعتراف کرد و زندگی اش رنگ بهتری گرفت. چه کسی فکر می کرد انتهای آن مسیر رو به خوشبختی به زندان ختم شود؟ به این جا! کجای زندگی اش اشتباه بود که خانواده ی ایی با او درافتاد. پدر او را به این جهنم منتقل کرد و پسر آرزوی مرگش را داشت؟ اینجا جهنمی بود که حتی جواب اعتماد انفرادی بود. سرش را چند بار آرام به دیوار پشتش کوبید و اشک هایش جاری شد. این جا کسی نبود پس ایرادی نداشت. خسته شده بود. در دو روز از این فضای خفقان آور خسته شده بود اما هنوز هم به شکل مزخرفی راضی بود و از این رضایت بیشتر حالش گرفته می شد.
بیست و چهار ساعت برای یک مشت! حالا ملاقات امروز هم از دست می داد. ملاقات امروز؟ موا//د؟ خون بها؟ صبر کن! انگار خیلی هم برایش بد نشده بود. حداقل به لطف این نامردی آن دو مرد، ایتوک و یوچان، از شر چانگمین و آن زورگویی های مزخرفش خلاص شد. نامردی؟ چرا کسی که می خواهد چنین خیانتی به او کند باید این همه اطلاعات به او بدهد؟ جمله ی ایتوک در گوش هایش جان گرفت: " بهم اعتماد کن! " اعتماد؟ تا همین جا که خواسته یا ناخواسته کمکش کرده بودند.
***
در راهرو به سمت محل کارشان می رفتند. سرش را کمی به گوش ایتوک نزدیک تر کرد.
-    بنظرت میفهمه کمکش کردیم!؟
پوزخندی زد و سرش را به علامت مثبت تکان داد.
-    می فهمه! راستش ازش خوشم اومد!
ابرویش ناخودآگاه بالا رفت و کنجکاوانه به نیمرخ او خیره شد. ایتوک کسی نبود که به این راحتی ها این جمله را برای کسی به زبان بیاورد.
-    چرا؟
پوزخندش پر رنگ تر شد و جذابیت چهره اش دو چندان!
-    چون می تونست مراعاتتو کنه اما اون مشتو با همه ی قدرتش زد!

موضوعات پوکر وب: Russian Roulette ،
[ یکشنبه 18 مهر 1395 ] [ 12:07 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب