mozart / 3



دخترا لطفا ماجرای فیکو تو کامنتا لو ندین
تا

اونایی که دیرتر میان هم هیجان زده  و سورپرایز شن!

شاید خیلیا زندگیشون مثل کیو نباشه

ولی خیلیا با زندگی های خیلی بهتر حسشون مثل اونه

یادتون باشه برای پیروزی و موفقیت

همیشه باید جنگید!


من که عاشق شخصیت کیوهیونم!


مخلصتونم تمام قد


.
.
.

گریه امانش را برید. روی زانو نشست و به هق هق افتاد. آن روز حس می کرد بدون پدرش می میرد و امشب حاضر بود قسم بخورد بدون سازش خواهد مرد. سال ها شکسته و با تنفر از دیگران زندگی کرده بود و در این لحظه حس می کرد کمرش خم شده است و از خودش متنفر بود. لعنت به این زندگی!
ده دقیقه ای همان جا روی زانوهایی که به آسفالت خیس خیابان ستون شده بود، زیر بارانی که هر لحظه شدت می گرفت نشست. تمام بدنش از سرما می لرزید و این سرمای زمستان نبود. سرمای درد و تنهایی به جانش نفوذ می کرد و او در آن لحظه بی سلاح ترین فرد دنیا بود. باید همان جا همه چیز را برای همیشه رها می کرد؟ اگر بنا بود این کار را کند بهتر بود سرش را روی زمین سرد بگذارد و پاهایش را در شکمش جمع کند و در ظلمت این شب بلند بارانی به خواب برود. فردا که خورشید آرام آرام  بالا می آمد و به دنیا نور می پاشید، حتما عابری، رهگذری، رفتگری، کسی جنازه ی سرد و نمور او را پیدا می کرد.
مجلس ختم؟ او هیچ وقت توقع مراسمی نداشت چون کسی را نداشت که در مقابل آن هایی که برای تسلیت می آمدند، تعظیم کند. اصلا کسی نبود که عزادارش شود و چه مسخره که کسی را هم نمی شناخت که برای تسلیت بیاید. شاید اگر آن عکس کوچک سه در چهارش را از داخل صندوق فلزی که زیر حفره ی یکی از موزاییک های لق اتاقکش پنهان کرده بود پیدا می کردند، آن را در اتاقکی خالی تر از اتاقک خودش، بدون هیچ گل و مهمانی روی طاقچه ی مخصوص می گذاشتند. روبان مشکی کنار عکسش با پیراهنش ست می شد و این اولین باری می شد که چیزی برای یک دست کردن داشت. شاید غریبه ای با دیدن عکسش آه سوزناکی می کشید و لحظه ای از ذهنش می گذشت که " چقدر جوان بود! " و دلش می سوخت و جلوتر می آمد. دسته ای عود روشن می کرد تا روح متوفی آرام شود ولی آیا او واقعا آرام می گرفت؟ شاید همین که دیگر دردی حس نمی کرد آرامش بود!
همان جا دراز کشید و گونه اش را به زمین زمخت تکیه داد و آرام چشم هایش را بست. به خاطر نداشت این ماجرا چطور شروع شد اما همین جا تمام می شد دقیقا طوری که او می خواست. در حالی که هیچ کس را نداشت حتی سازی که از خود رانده و رنجانده بود.
اگر زنده می ماند، چه می شد؟ هیچ وقت آن طور که برای مرگش برنامه ریزی دقیق داشت به زندگی فکر نکرده بود و حالا وقت داشت فکر کند. اگر زنده می ماند هیچ اتفاق خاصی نمی افتاد. زندگی اش خالی تر از مجلس ختمش بود. حتی آن عکس و روبان ست و رهگذر دلسوز و عود هم نداشت. می توانست دختری را دوست بدارد اما هرگز فرصتش پیش نیامد. او جز فقر و گرسنگی و زنده ماندن به چیزی فکر نمی کرد، به هیچ چیز! و دقیقا هم همان ها نصیبش شده بود. مهارتی نداشت که شغلی بلد باشد. اگر سازش را از او می گرفتند از گرسنگی می میمرد و حالا حتی آن را هم از دست داده بود. چه دردناک که حتی فکر به زندگی اش به مرگ ختم می شد. بدنش آرام آرام زیر پالتوی مندرسش می لرزید و پالتو سد محکمی در مقابل سرما نبود، سرمایی که بی رحمانه حتی از کف دستانش هم به جانش نفوذ می کرد. دستانش ... دستانش! نگاهش روی انگشت هایش قفل شد. انگشت هایی باریک و تقریبا بلند. با همین ها آکاردئون می زد. نت ها از سر انگشتانش به کلاویه منتقل می شد و صدای سازش با دردی که از جانش به آن می پیچید گوش خیابان را پر می کرد اما نت ها، نت ها از حافظه اش می آمدند؟ هر وقت ساز می زد قلبش پر از تنفر می شد شاید چون ساز احساساتش را همچون راوی یک ماجرا با سوز و گداز برایش بازگو می کرد، پس تنفر بود! قلبش! شاید اگر احساس دیگری به ساز می داد آهنگ دل نشین تری تحویل می گرفت و ضرب آهنگ زندگی اش انقدر به سیاهی نمی زد. قلبش قلبش! در این سرما و تنهایی قلبش همچون کلبه ی متروکی خاموش و خالی بود و باد پنجره های نیمه شکسته ی آن را به بازی می گرفت. در کلبه ی سر و تاریکش دنبال امیدی برای زندگی می گشت که ناگهان چشمش به شعله ی کم جان مدفون زیر خاکستر شومینه افتاد. با پوزخندی دردناک تر از تمام خاطراتش برای مرگی زود هنگام تر به آن فوت کرد تا بمیرد اما ....
شعله ی کم جان با نفس او زبانه ای کشید و قد علم کرد. حالا کمی جان دارتر می سوخت و گرم تر می تپید. نه! نمی خواست بمیرد، حداقل نه امشب! نه این جا!
پلک هایش را به سختی باز کرد. سرفه ی شدیدی تمام جانش را لرزاند و ریه اش درد می کرد. با تقلای زیاد دستش را ستون کرد و نشست. هنوز هم باران شدید می بارید. سرش را به سمت آسمان بلند کرد، از بین قطراتی که با اشتیاق به سمت زمین سقوط می کردند، نگاهش را روی نقطه ای نا معلوم در دور دست ها ثابت کرد.
-    امشب نه!
دستش را به زانو گرفت و با تقلای بیش تری نسبت به قبل از جایش بلند شد. مرگ همیشه منتظرش می ماند پس اشکالی نداشت اگر کمی زندگی کند. هر وقت خسته شد باز هم می توانست به همین نقطه برگردد. تلو تلو خوران مانند فرمانده ای برگشته از جنگی سخت که تمام سربازانش را در آن از دست داده و برای انتقام و فتح دژ دشمن نقشه می ریزد، به زحمت و با سرفه هایی شدید که حتی گاهی کمرش را هم خم می کرد. به سمت اتاقکش که حالا سنگری محکم در برابر مرگ بود، قدم بر می داشت!
***
چشم هایش را آرام آرام باز کرد. سردرد بدی داشت که نشان می داد سینوس هایش متورم شده است، گلویش به شدت می خارید و ریه اش با هر نفس خس خس می کرد. دلش می خواست ساعت ها با تنبلی زیر همان پتوی قدیمی اما گرمش وول بخورد اما صدای روده های خالی اش به او یادآور می شد که گرسنه است و امروز سازی ندارد که برای تهیه ی پول غذا بنوازد.
باید پول در می آورد. می توانست ساعت ها به مهارت هایی که نداشت و راه های کسب درآمد از آن ها فکر کند ولی چیزی به ذهنش نمی رسید که در شرایط او شدنی باشد. او صفر نبود نه! قطعا همه ی زندگی اش همان روزی که رها شد به زیر صفر سقوط کرد. به همین سرمای استخوان سوز تنهایی و درد!
با بی میلی پتو را کنار زد و با رخوت از رختخوابش که حالا به لطف باران دیشب بوی نم داشت بلند شد. پالتویش حتما خشک شده بود. آن را به تن کرد. در حالی که درد سی//نه اش باعث می شد کمی خمیده تر باشد و برای درد کمتر و تنفس راحت تر دستش را محکم روی آن فشار دهد. با سرفه های پی در پی و بی حالی ناشی از مریضی از خانه بیرون زد. امروز باید برای بقا می جنگید.
بیش تر از آن که چشم هایش به آگهی های روی مغازه ها برای کار، حساس باشد، شامه اش دنبال بوی غذا می گشت. وقتی به خود آمد مانند گدایی گرسنه و خیابانی رو به روی یک رستوران مجلل ایستاده بود و برای کشیدن بوی غذاهای گران قیمتش هوا را با درد به داخل ریه می کشید. فکرش از کار افتاده بود اما وقتی نگاهش به در ورودی افتاد توانست آن آگهی استخدام گارسون را ببیند. برای آدم آزادی مثل او خم و راست شدن جلوی مشتری ها و مودب بودن و دوختن آن لبخند مزخرف تشکر آمیز موقع انعام گرفتن روی صورتش کار ساده ای نبود اما حداقل این کار از نظرش مهارت چندانی نمی خواست و از همه مهم تر، می توانست آن جا غذا بخورد. شاید در آشپزخانه ته مانده ی سوپ گرمی برای التیام درد سی//نه اش پیدا می کرد. خودش را به در رساند و در به آرامی در مقابلش به سمت دو طرف باز شد. یعنی این دری به سوی زندگی بود برای کسی که بین برزخ مرگ و زندگی دنبال آن می گشت که از یکی از دو در پیش رویش عبور کند؟ کاش می شد وارد دنیای زنده ها شود. با همین خیالات وارد شد در حالی که هنوز هم صدای روده هایش آزارش می داد و سرفه هایش امانش را بریده بود.
نگهبان در ورودی که تا آن لحظه بی اعتنا به پسرک نگاه می کرد با جسارت او و قدم برداشتن به سمت داخل سریعا خودش را به او رساند. سعی کرد کمترین توجهی از سوی مشتریان را به خودش و آن پسرک گدای کثیف جلب کند. بازوی پسر را گرفت.
-    هی کجا می ری؟
همانطور که در مشت گره کرده اش سرفه می کرد با سر به در ورودی و آگهی روی آن اشاره کرد.
-    گارسون می خوان!
مرد با دیدن سرفه های او با حالت مشمئزی بازویش را رها کرد و نیم قدمی از او فاصله گرفت.
-    سیاه سرفه ای، چیزی داری؟
آب بینی اش را بالا کشید و دستی برای آرام شدن درد سی//نه اش روی آن بالا و پایین کرد.
-    آنفولانزا!
انگار حرف پسر را باور نکرده بود که با همان چهره ی نگران و با فاصله از او ایستاد. به در اشاره کرد.
-    بهتره همین الان از اینجا بری، صدای سرفه هات مشتری ها رو اذیت می کنه!
سرش را به علامت فهمیدن تکان داد، اما از جایش تکان نخورد.
-    همیشگی نیس!
مرد ناچار بازوی او را گرفت اما همچنان سعی در حفظ فاصله اشان داشت. او را به سمت بیرون کشید.
-    ببین پسرجون آدمایی که میان اینجا صد برابر هیکلت پول غذا می دن که تو آرامش بدون صدای گوش خراش سرفه هات غذا بخورن. اونا این پولو خرج نمی کنن که یه گدا گارسون اینجا باشه و جلوشون خم و راست شه.
به پسرک دربانی که با لباس های فرم مرتبی از انتهای سالن آمد و کنار در ایستاد اشاره کرد.
-    تو با این سر و وضع حتی نمی تونی دربون اینجا باشی!
از در خارج شدند.
-    می فهمی که چی میگم؟
نگاه حسرت بارش را به داخل مغازه دوخت و نالید:
-    بهم لباس فرم بدین! سر و وضعمم مرتب می کنم، خواهش می کنم!
مرد که می دید او خیال کوتاه آمدن ندارد بازوی او را با هلی رها کرد و او هم که جان زیادی نداشت بی تعادل روی زمین افتاد.
-    جای ولگردایی مثل تو توی سطل آشغالای پایین شهره!
بدبخت بود، گرسنه بود، حتی، حتی واقعا شبیه گداها به نظر می رسید اما این ها باعث نمی شد، این توهین ها را تحمل کند. در حالی که هنوز هم سی//نه ی دردناکش را ماساژ می داد و انرژی چندانی برای بالا بردن صدایش نداشت زیر لب گفت :
-    آره! شماها به سطلای مکانیزه اتون بنازین!
نگهبان که اصلا دلش نمی خواست بیش تر از این نگاهی را به سمت خودشان بکشاند پس همانطور که زیر لب بد و بیراه می گفت به داخل اتاقکش برگشت.
خودش را جمع و جور کرد و به سختی از روی زمین بلند شد. واقعا شاید اگر اتاقکش جایی نزدیک پایین شهر بود برایش بهتر می شد. گرچه این اطراف برای ساز زدن بهتر بود و مردم هنوز هم پولی برای دیده شدن و به رخ کشیدن فرهنگشان خرج می کردند اما بدون ساز همان پس کوچه های پایین شهر بیش تر به درد زندگی می خورد.
حالا نگاه متنفر و ترسیده ی عابران را روی خودش حس می کرد. حتی فاصله ای که سعی می کردند با یک گدای دیوانه حفظ کنند هم به خوبی به چشم می آمد. دنیا او را دور انداخته بود، درست همانطور که او سازش را دور انداخت. باید زنده می ماند. باید زنده می ماند!


موضوعات پوکر وب: mozart ،
[ چهارشنبه 14 مهر 1395 ] [ 11:54 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب