mozart / 2


مخلصیم تمام قد

.
.
.




و هیچ کس نمی دانست سرنوشت برای این دو پسر چه خوابی دیده است و این سرنوشت تاوان پوزخند کیوهیون خواهد بود یا پاداش لبخند شیوون به آسمان!
***
با خستگی اما خوشحال به سمت خانه اش در آن سوی شهر می رفت و برای خودش برنامه می ریخت. اگر حقوق چند ماهش را جمع می کرد، شاید در پایان ماه چهارم می توانست کمی ولخرجی کند و به آن کافی شاپی که عاشق شیک هایش بود، برود. در سرش هزارها فرمول محاسبه می شد و هر کدام به هزارها احتمال وابسته بود و او هم به درست پیش رفتن این فرمول ها امیدوار! مثلا شاید اگر دانشگاهش را شروع می کرد و با نمرات الف می توانست کمی در شهریه تخفیف بگیرد، پولی هم برای کلاس های موسیقی اش می ماند. نت خوانی را در کلاس های اختیاری دبیرستان یاد گرفته بود اما چیز زیادی از آن به خاطر نداشت. ماشین ها که هیچکدام با ریتم گاز نمی دهند. با طرب دود نمی کنند و کم کم دوده ی سیاه اگزوزها نت های مشکی دفتر سفید ذهنش را خراب کرد.
در همین افکار بود که پسری ساز به دست توجهش را جلب کرد. البته بیشتر از خود پسر سازش! صد متر جلوتر روی جدول کنار خیابان نشسته بود و چشم به آسمان داشت. همانطور که به پسر نزدیک تر می شد، دید که او سنگین تر از چیزی که از یک جوان انتظار می رود از جایش بلند شد و تلو تلو خوران به سمت انتهای خیابان به راه افتاد. نام سازی که پسر حمل می کرد نمی دانست اما برایش جالب بود. می دانست با قدم های بلندش به زودی به او می رسد ولی نمی خواست توجه او را جلب کند یا شاید نمی خواست با نگاه ها ی از سر کنجکاوی اش او را معذب کند پس کمی از سرعت قدم هایش کم کرد. نگاهش را روی پسرک ثابت نگه داشته بود و با اینکه از آن فاصله و آن هم از پشت، چیزی از آن ساز نمی دید، باز هم تمام تلاشش را می کرد که سرکی بکشد.
پسر چند قدم دیگر برداشت و لی در کمال تعجب شیوون، ساز عجیبی را به گردن آویخته بود همانجا روی زمین گذاشت. مردد چند قدم از آن دور شد اما یکی دو قدم به سمتش برگشت. چند لحظه به آن خیره ماند و دوباره سعی کرد از آن دور شود. با خودش کلنجار می رفت، نیاز برای زنده ماندن او را به سمت ساز می کشید و تنفرش او را از آن دور می کرد. تصمیم مشکلی بود.
گیج این رفتارهای عجیب پسر باز هم تا جایی که می شد از سرعت قدم هایش کم کرد. چطور کسی می توانست ساز و موسیقی را از خود جدا کند؟
نمی توانست، نمی توانست از آکاردئونش دل بکند. تنفر زیاد زنجیرش کرده بود. در تمام سال های پر مشقت زندگی اش آن را کنار خود داشت. آن، آن وسیله ی نفرت انگیز در تمام خاطراتی که به یاد می آورد، پر رنگ بود، مثل یک امضا! برای آخرین بار به سازش نگاه کرد و با امید اینکه وقتی پشیمان شد و برگشت کسی آن را از آن جا برداشته باشد تا انتهای خیابان دوید و به سمت خیابان دیگری پیچید.
با دیدن دویدن پسر لحظه ای خیره به مسیر رفتن او مات بر جا ماند. او، او واقعا سازش را گذاشت و رفت؟ امکان داشت کسی بتواند چنین کاری کند؟ حتی تصورش هم غیر ممکن بود. می دانست که آن پسرک دیر یا زود از حماقتش پشیمان می شود و برمی گردد اما، اما اگر او هم می رفت ممکن بود کسی این ساز عجیب و زیبا را با خودش ببرد. آن وقت اگر صاحب آن بر می گشت ....
ساکش را کنار ساز روی زمین انداخت و همانجا نشست.
هوا آرام آرام رو به تاریکی می رفت و او در این فصل سرد هنوز هم بعد از گذشت نیم ساعت همانجا نشسته بود و انتظار می کشید. برمی گشت، آن پسر حتما بر می گشت.
هوا تاریک شده بود و سرما هر لحظه بیش تر و بیش تر به جانش نفوذ می کرد. امیدوارانه منتظر بود اما می دانست که صبح زود باید به تعمیرگاه برود و این یعنی بیش تر از این وقت منتظر ماندن نداشت. برای آخرین بار نگاهی به انتهای خیابان انداخت، خبری نبود، مردد ساز را برداشت و بند آن را دور گردنش انداخت. با احتیاط ساکش را برداشت تا از برخورد آن با ساز، خطی به ساز نیفتد و به سمت انتهای خیابان به راه افتاد. شاید هنوز امیدوار بود که پسرک برگردد.
***
به اتاقکش رسیده بود و اما انگار تکه ای از جانش را جایی جا گذاشته باشد حس بی قراری داشت. مگر می شود تو چون احساساتت را دوست نداری قلبت را از سینه بیرون بکشی و آن را جایی رها کنی و از شرش خلاص شوی؟ پس، پس او چطور توانست به جرم تنفرانگیز بودن سازش را کنار خیابان رها کند. با فکر به کودکی اش حسی شبیه دلپیچه به جانش افتاد. آن روزی هم که پدرش او را رها کرد، همین قدر از تنفر لبریز بود؟ همین قدر از او بدش می آمد. پدرش، پدرش دوستش نداشت؟ چطور توانست مثل پدرش بی مسئولیت باشد و با رها کردن هر چیز آزاردهنده ای خودش را خلاص کند؟
ترس، ترس، ترس؛ این حس غالب رها شدگیست. زمانی که اشک هایت یکی پس از دیگری پایین می افتد اما تو سعی می کنی آن ها را باز نگه داری. با ترس و ولع به اطرافت نگاه می کنی و امید داری آشنایی را ببینی. پدرت، پدرت تو را به آغوش بکشد و آرامت کند. از تو بخواهد گریه نکنی. بگوید آرام باش! همه چیز تمام شده اما تو فقط غریبه می بینی و دنیا برای لحظه ای از هر حس خوبی تهی می شود. ترس، ترس، ترس و حالا کمی هم بی پناهی و امیدی که با هر قطره اشک از جانت بیرون می ریزد. این بلایی بود که او در تاریکی یک شب پاییزی سر سازش آورده بود.
از یادآوری آن لحظه های تلخ و دردناک نفسش سنگین شده بود و بغض به گلویش چنگ می زد. با آب دهان خشکی سوزناک گلویش را پس زد. چشم هایش به گز گز افتاده بود. پشت دستش را به بینی اش کشید تا از سوزشش کم کند و با بیش ترین سرعتی که از خود سراغ داشت به سمت آکاردئونش دوید، به سمت منفور عزیزش!
ترس نبودن سازش و اشتیاق دوباره دیدنش، در حال دویدن قدم هایش را از زمین می کَند و او می دوید و می دوید و می دوید. اگر سازش نباشد .....
مانند آشوبی که در دل داشت، آسمان هم آشفته رعدی زد و باران نم نم شروع به باریدن کرد.
از انتهای خیابان نگاهی به جایی که سازش را رها کرده بود، انداخت. نبود. نبود؟ پاهایش لحظه ای کم جان شد اما کوبش قلبش اجازه ی کم کردن سرعت را از او گرفت. امید داشت. بعد از سالها این حس را دوباره تجربه می کرد. ممکن بود اشتباه کرده باشد. امکان نداشت آکاردئونش منتظرش نمانده باشد. امکان نداشت!
تمام خیابان را پشت سر گذاشت. اثری از سازش نبود. ایستاد و نفس نفس زنان دست هایش را به زانو زد. به آسفالت خیره شد. شاید، شاید پدرش هم آن روز پشیمان شد و برگشت. اگر با گریه برای پیدا کردن او از جایش تکان نمی خورد شاید پدر پیدایش می کرد. شاد همه چیز تقصیر خودش بود. تقصیر سرنوشت نحسش!
گریه امانش را برید. روی زانو نشست و به هق هق افتاد. آن روز حس می کرد بدون پدرش می میرد و امشب حاضر بود قسم بخورد بدون سازش خواهد مرد. سال ها شکسته و با تنفر از دیگران زندگی کرده بود و در این لحظه حس می کرد کمرش خم شده است و از خودش متنفر بود. لعنت به این زندگی!


موضوعات پوکر وب: mozart ،
[ چهارشنبه 7 مهر 1395 ] [ 10:57 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب