Russian Roulette / 7
امروز نمی تونم عکس بذارم

مخلصیم تمام قد

در جواب دوست عزیزی که اومد پرسید تو فکر می کنی کی هستی؟

همون جمله ی بالا کفایت می کنه!

مخلصیم

همین

.
.
.


جی جمله ی برادرش را ادامه داد :
-    این سیصد دلار پول خونته احمق!
شیندونگ کمی جا به جا شد و وسط حرف آن ها پرید.
-    من .. من ... م ... موادو ... رد ... می کنم!
چانگمین مانند گرگی زخم خورده از لای دندان هایش نالید :
-    خفه شو شین! نکنه قراره به جاش بمیری! من اونو می خوام!
خودش هم نمی دانست چرا از بین این همه آدم به آن پسرک گستاخ تازه وارد بند کرده، شاید به خاطر همان گستاخی اش و شاید هم نه! احتمالا او رگه هایی از ترس و ناامیدی را در انتهای مردمک این پسر دیده بود و ناامیدی لازمه ی سقوط است و یک فرد سقوط کرده دقیقا همان نوکر جیره خواری می شود که باید!
بی اعتنا به جهنمی که هر روز و هر روز برایش سوزاننده تر می شد، دراز کشید، سرش را روی بالشتش فشرد و با صدایی خفه نالید :
-    روش فکر می کنم!
و این تنها جمله ای بود که برای تعلیق بحث آن هم بدون جواب و تمدد اعصابش به ذهنش می رسید، هر چند که این جمله از نظر دیگران خودش گستاخی تازه ای به حساب می آمد. بی توجه به همه ی بدبختی هایش و با اینکه بعید می دانست او را همان جا راحت بگذراند پلک هایش آرام آرام روی هم افتاد. خسته بود، خسته ی بی کاری!
***
با خمیازه ای از خواب بیدار شد. به صبح زود بیدار شدن عادت داشت و این باعث می شد صدای گوش خراش برخورد باتوم نگهبانان به میله های سلول او را با جنون از خواب نپراند. هنوز چشم هایش را باز نکرده بود که دستی روی یقه اش مشت شد و او را تا نیمه بالا کشید و قبل از اینکه بتواند عکس العملی نشان دهد روی صورتش غرید:
-    خوب به این جا عادت کردی!
این صدا برایش آشنا نبود! نه تجکم صدای چانگمین را داشت و نه نفرت لحن ته یانگ و نه طعنه های جی! حتی ... حتی لکنت شیندونگ هم در آن نبود پس ...
با وحشت چشم هایش را باز کرد. این پسر را می شناخت! دیروز خودش را ایتوک معرفی کرده بود اما بعد شیندونگ او را یوچان صدا زد. نگاهش به سمت بقیه چرخید. همه در خوابی عمیق بودند پس نمی توانست صدایش را بالا ببرد یا درگیری ایجاد کند، آرام با صدایی که تنش را پایین نگه می داشت پرسید :
-    چی ازم می خوای؟
صدای شخصی که معلوم بود علاقه ای به احتیاط برای بیدار نکردن دیگران ندارد از کنار در سلول به گوشش رسید.
-    جای این سوال فقط باید یه مشت بهش بزنی!
سرش را به سمت صدا چرخاند. این یکی را هم می شناخت! وکیل بند! ساده ترین دلیل ممکن را آورد. دلیلی که با همه ی وجود به آن اعتقاد داشت.
-    اگه بزنمش می رم انفرادی! می خوام عفو بگیرم!
پوزخندی روی لب های پسر نشست که در تاریک و روشن سلول، از آن فقط صدای"  هه " مانندی به گوشش رسید.
-    اگه نزنیش می ری قبرستون!
و به سمت یوچان اشاره کرد تا سنگینی وزنش را از روی پسرک نیم خیز بردارد و او را به بیرون سلول ببرد و از جلوی در کنار رفت.
از روی پسرک بلند شد و به او اشاره زد تا دنبالش برود. خودش او را به ایتوک پیشنهاد داده بود و به آینده اش امیدوار بود! دلش می خواست این بار روی آدم درستی شرط بسته باشد.
هر دو با هم از سلول خارج شدند و گوشه ای کنار ایتوک ایستادند. هنوز نیم ساعتی تا بیدار باش صبحگاه مانده بود.
ایتوک رو به دونگهه به یوچان اشاره کرد.
-    بزنش!
معنی این همه اصرار را نمی فهمید. دسته ای او را بی بهانه کتک می زدند و دسته ای دیگر بی دلیل از او می خواستند کتک بزند. این زندان با آنچه در سریال های چند قسمتی ام بی سی متفاوت بود. خیلی متفاوت! می خواست تمام حرف و منظورش را در چند جمله به دو مرد رو به رویش حالی کند پس خیلی منطقی توضیح داد:
-    ببین من باید آزادی مشروط بگیرم! خیلی نمی تونم این جا باشم پس!
هنوز ادامه ی حرفش مانده بود که ایتوک دوباره پوزخندی زد و این بار او این پوزخند را به وضوح می دید. پوزخندی که با آن چال عمیق لبخند بیش تر از طعنه آمیز بودن زیبا به نظر می رسید. به یوچان که نگاه کرد همان پوزخند را روی لب های او دید اما این یکی حالش را می گرفت.
-    اونی که تو رو فرستاده این جهنم انقدر قدرت داره که نفستو بگیره! اونوقت تو فکر آزادی مشروطی؟ ببینم تو اصلا می دونی کجا اومدی؟
سعی می کرد چیزی از حرف هایشان سر در بیاورد اما نمی فهمید. این قانون همه ی زندان هاست، اگر او سر به زیر و بی دردسر می ماند برای اخلاق خوبش در زندان در مجازاتش تخفیف می گرفت. در این افکار بود و سکوتش طولانی تر شد و این سکوت دوباره یوچان را به حرف آورد.
-    یه عده می گن کمپانی ایی به هر دری زده که تو رو بفرسته اینجا!
کمپانی ایی؟ چرا این روزها تمام کسانی که نمی شناخت سعی در آزار و اذیتش داشتند؟ هنوز هم ربط قضایا را به هم نمی فهمید.
-    من اسم این کمپانی هم تا حالا نشنیدم!
ایتوک با همان پوزخند زیبایش ، تکیه زده به دیوار انگار از پشت پلک های بسته اش به سقف خیره بود. حرفی نمی زد اما در دلش به سادگی بیش از حد پسر رو به رویش می خندید. فکر می کرد حداقل بیش تر از این ها بداند. بازهم یوچان که شانه به شانه ی دونگهه ایستاده و کمی به سمتش چرخیده بود طاقت نیاورد.
-    شنیدم اون پیرمرد خرفت شخصا از قاضیت خواسته که تو رو بفرسته این جا! نمی دونم در حقش چی کار کردی ولی چانگمین دست از سرت بر نمی داره! باید زنده از این جهنم بری بیرون، چیزی که خیلیا نمی خوان!
چرا در این دنیا باید کسی باشد که مرگ او را بخواهد؟ این سوال که در ذهنش نقش بست چشم هایی وحشی از عصبانیت در مقابل چشمانش رنگ گرفت و صدایی در گوشش پیچید"  از جهنمی که برات می سازم لذت ببر ایی دونگهه ! " به یاد می آورد ، هیوکجه! ایی هیوکجه! کمپانی ایی!! تنفر او را به خوبی به خاطر داشت با اینکه چیزی از دلیلش نمی دانست. بی اختیار زمزمه کرد:
-    کمپانی ایی! ایی هیوکجه! اون چرا ازم متنفره!
 نگاهش را به چشم های گیج پسر دوخت، نفس داغش سی//نه اش را به آتش می کشید. با تنفری وصف نشدنی بالاخره به حرف آمد.
-    اون خودش در به در دنبالته که پیدات کنه! اونی که تو رو کشونده اینجا پدرشه!
با نهیبی تکیه اش را از دیوار گرفت، یوچان را کنار زد و تا نیم قدمی اش به او نزدیک شد. سرش را تا کنار گوش او جلو برد و با داغی تنفر زیر گوشش گفت:
-    باید زنده بمونی پسر! زنده!
با بهت کمی خودش را عقب کشید. چطور یک زندانی این همه از ماجرا می دانست؟
-    شما اینارو از کجا می دونین؟
ایتوک خودش را از مقابل او کنار کشید و به یوچان اشاره کرد.
-    بهم اعتماد کن و بزنش! باقیش اهمیتی نداره!
مردد به پسری که کنارش ایستاده بود چشم دوخت. لبخند روی لب هایش به او شهامت می داد اما ... اما اصلا دلش نمی خواست دردسر درست کند. باید به آن ها اعتماد می کرد؟ اما چرا؟ اگر ... اگر آن ها خودشان هم قصد جان او را داشته باشند.
حالا فقط ده دقیقه تا بیدار باش باقی مانده بود و دونگهه هنوز هم گیج بین دو مردی که او را به کتک کاری ترغیب می کردند ایستاده بود.
ایتوک بار دیگر به او نهیب زد.
-    بهم اعتماد کن!
چاره ای نداشت. این جا شناخت دوست و دشمن فقط از طریق آزمون و خطا ممکن بود و او می خواست شانسش را امتحان کند. پس تمام جانش را در مشت گره کرده اش گذاشت و آن را با تمام توان به فک یوچان کوبید.
یوچان با داد بلندی روی زمین افتاد و همان لحظه یکی از نگهبانانی که برای بیدار باش آماده می شدند سوت بلندی زد و همگی به داخل بند دویدند. چند نفرشان دونگهه را گرفتند و چند نفر هم یوچان را بلند کردند. سر دسته ی نگهبان ها به وکیل بند خیره شد. او نماینده ی آن ها در بند و از قضا شاهد این ماجرا!
ایتوک نگاهی به خونی که از دهان یوچان می ریخت انداخت و با نگرانی گفت :
-    داغونت کرد!
و رو به نگهبان ها ادامه داد :
-    اون یه وحشی غیرقابل کنترله! دو روزه اومده! روز اول که زیر بار نظافت نرفت و امروزم که خورشید طلوع نکرده دعوا راه انداخت. لابد فردا هم می خواد شورش کنه!
نگهبان ها محکم تر دونگهه را گرفتند و او از فرط ناباوری مات این تئاطر احمقانه مانده بود. وقتی نگهبان او را به سمت دیگر کشید به خود آمد و به تقلا افتاد!
-    لعنتی تو خودت بهم گقتی ! تو گفتی بزنمش!
اما انگار آن جا کسی به حرف های او اهمیت نمی داد.

موضوعات پوکر وب: Russian Roulette ،
[ شنبه 3 مهر 1395 ] [ 05:21 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب