mozart / 1



ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست...


اینم فیک جدید ، امیدوارم خوشتون بیاد

این قولیه که به آرام عزیز و چند تا از دوستام داده بودم


مخلصتونم تمام قد

.
.
.

ناامیدانه آه عمیقی کشید و نگاهش را به اطراف چرخاند. از وقتی که به خاطر داشت در همین اتاقکی که بی شباهت به سگدانی نبود زندگی می کرد. با همین دیوارهای نم زده و  لکه ها ی زرد نم و گچ های باد کرده و ریخته! در فلزی اتاق هیچ تناسبی با روحیات او نداشت، هیچ چیز تناسبی با او نداشت. نگاهش چرخید و چرخید تا روی آکاردئون کوچکی که هر روز ساعت ها مجبور به حمل آن بود قفل شد. متنفر بود، از این آکاردئون بیش تر از همه چیز در دنیا و از پدرش بیش تر از همه کس! پدری که دست پسر 4 ساله اش را گرفت و به بهانه ی شهربازی او را در جایی رها و فرار کرد، از مسئولیت پدری ، از بارِ داشتن خانواده و از پسرش. آن روز اگر آن نوازنده ی دوره گرد او را پیدا نمی کرد شاید از گرسنگی می مرد. مثل همیشه به این جای ماجرا که رسید، پوزخندی مخلوط از تنفر، حسرت و کمی هم بی تفاوتی گوشه ی لبش را کمی بالا کشید. در هیچ چیز شانس نداشت حتی گم و گور شدن! با درد معده اش به این نتیجه رسید که بیشتر از این نمی تواند گرسنگی را تحمل کند و از طرفی اصلا دلش نمی خواست سر انگشت های متنفرش کلاویه را لمس کند. گرسنگی دستش را دراز می کرد و تنفرش کوتاه! نمی خواست ... نمی خواست در این جدال، گرسنگی برنده باشد. حتی به قیمت جانش هم حاضر نبود ساز بزند و از دیدگاه خودش پول گدایی کند. لعنتی به گذشته ی سیاهش فرستاد؛ در آن تاریکی فرصتی برای یادگیری چیز دیگری نداشت. شاید اگر آن دوره گرد نوازنده نبود حالا مجبور نبود به یک هنر به چشم یک اجبار نگاه کند. به چشم یک درد!
دنیایش آرام آرام تار می شد و درد معده اش غیر قابل تحمل. مانند کودکی در رحم مادرش آرام آرام در خودش جمع شد و دست های گره خورده دور شکمش را تنگ و تنگ تر کرد. درد حتی کنار چشم هایش هم چروک انداخته و اخمی غلیظ به پیشانی اش تحمیل کرده بود که با اخم تنفرش دنیا دنیا فاصله داشت و در لحظه ای دنیای دوارش سیاه شد و ....
***
سوز سردی با احتیاط او را لمس می کرد. اول دستی به گونه اش کشید و سوزشش باعث تکان مختصر پلک او شد. از این بی تحرکی جرات گرفت و خودش را بیشتر پیش کشید. دور او چرخید و کف پاهایش را آرام آرام در آغ//وش گرفت. سرما به داخل جانش کشیده شد و نفس دردناکی کشید. یعنی می شد با باز کردن چشم هایش همه چیز تمام شده باشد؟ می شد در تختی نرم چشم باز کند و زندگی ای عادی داشته باشد؟ هنوز که سرمای زمین خالی را زیر پهلویش حس می کرد. چشم هایش را به آرامی باز کرد و دوباره همان جهنم! حقیقتی که چشم هایش می بلعید پتکی شد که بی رحمانه بر سر آرزوهایش فرود آمد و او مثل همیشه پوزخندش را برای مبارزه رو کرد. اگر نمی توانی حریف را شکست دهی تحقیرش کن تا از برنده شدنش هم لذت نبرد. این کاری بود که او هر روز می کرد. تحقیر زندگی و دهن کجی به سختی هایی که هر روز بیش تر از قبل او و آرزوهایش را می بلعید.
کف دستش را روی زمین گذاشت و همانطور که با دست دیگرش شکمش را برای کم کردن دردش می فشرد، با دردی وحشتناک سعی کرد از جایش تکان بخورد و بعد از چند تقلای بی نتیجه بالاخره موفق شد روی زمین بنشیند. باز هم نگاهش روی آکاردئونش نشست. درد و درمانش! چاره ای نداشت. باید زنده می ماند و این رویه ای که او پیش گرفته بود این باید را به غیر ممکن تبدیل می کرد. خودش را روی باسن به سمت آن کشید. بی احتیاط آن را لمس کرد و با تنفر آب دهانش را کنار آن انداخت و با نهیبی از جایش بلند شد. تلو تلو خوران به سمت در رفت و دستش که روی دستگیره ی سرد ماند نفسی تازه کرد و آن را پایین کشید.
نمی توانست خیلی دور برود پس چند خیابان بالاتر، جایی که مطمئن بود مخارج زندگی هنوز نتوانسته گوش ها و چشم های مردم را ببندد، در پاساژی نه چندان بزرگ روی پله ای نشست و سازش را کوک کرد. می نواخت و می نواخت و چشم هایش را بسته بود تا آن لبخند از سر لطف دیگران را نبیند. که آن دست های خیر و قلب های پر ریا را نبیند. قبل ترها که چشم هایش را با ذوق باز نگه می داشت و این کمک ها را بهای لذت از موسیقی می دانست متوجه شد که رهگذران هیچ چیز از آن نمی فهمند و این کمک بیش تر از بهای لذت بهای خودنمایی است و اینکه مردم فهم نداشته ی موسیقی اشان را در چشم دیگران فرو کنند.
یک ساعتی که گذشت بالاخره چشم هایش را باز کرد و نگاهی به ظرف جلویش انداخت. پول یک ساندویچ را درآورده و همین برایش کافی بود. بیش از این لطف نمی خواست، فقط در حد زنده ماندن برایش کفایت می کرد. زیر بار بیش از این نمی رفت.
انگشت های لرزان از سرما و گرسنگی را از روی کلاویه برداشت و سازش را آویزان گردنش نگه داشت. چنگی به پول ها زد و بدون آن که آن ها را بشمارد در انتهای جیب پالتوی کهنه اش فرو کرد. پالتویی که پاییز و زمستان همیشه به تن داشت. حتی در خانه!
راه اولین ساندویچی را در پیش گرفت و لقمه لقمه غذای اعانه ای اش را با نفرت و منت فرو داد. و با هر لقمه لعنتی به زندگی اش فرستاد.
در راه خانه که نه، اتاقکش نمی دانست این سنگینی ساز است که او را خمیده تر کرده یا زندگی اش اما هر چه بود تمام نمی شد. نمی شد ... نمی شد! و این عذاب آورترین قسمت ماجرا بود.
خسته شده بود، این بار زودتر از همیشه! روی جدول کنار خیابان خلوت نشست تا کمی خستگی در کند. این روزها از فرط سنگینی ناامیدی چند قدم که می رفت نفسش می گرفت و امیدوار بود هر چه زودتر این تنگی نفس جایش را به ذات الریه بدهد و خلاصش کند.
سرش را بالا گرفت و به آسمان خاکستری رنگ شهر که زیر ابرهای تیره مدفون شده بود خیره ماند. چشم به آسمان داشت؟ نه ... سرش را بالا گرفته بود تا پوزخندی هم به خدای بالا سرش تحویل دهد. که ثابت کند هنوز هم سرپاست و تصمیم دارد همین طور سرپا بمیرد. همینطور در مبارزه با چیزی که آن را سرنوشت می دانست یا شاید طالعی نحس!
و این تمام زندگی چو کیوهیون بیست ساله بود!
***
رو به روی سینک دست شویی ایستاد و آبی به صورتش زد و نگاهی به صورتش در آیینه انداخت. سیاه و روغنی و کثیف، این تنها چیزی بود که هر غروب از مهارتش نصیبش می شد. روغن سوخته ی اتومبیل های گران بچه پولدارهای شهر! لبخندی روی لب هایش نقش بست.
-    اوضاع بهتر می شه!
هر بار که این جمله را با خودش تکرار می کرد حسی در انتهای دلش نهیب می شد که چند سال بعد؟ تاکی باید صبر کنی؟ تو فقط یک بار به دنیا می آیی و این کمی عذابش می داد اما به نقشه های در سرش مطمئن بود. مطمئن بود کمی دیگر که کار کند حتما می تواند از پس شهریه های گزاف دانشگاهی بر بیاید و بعد از آن هم باید با جدیت درس بخواند. این تنها راه بهبود شرایط بود و فقط صبر لازم داشت ... صبر ... صبر ! دارویی تلخ که وقتی به دهان می ریزی حاضری قسم بخوری مزه اش تو را خواهد کشت اما در نهایت همان تلخی باعث بهبود تو می شود و فقط باید دوام بیاوری. دوره ی نقاهت گرچه سخت است روزی به پایان می رسد.
با صابون دست هایش را سایید، این روغن ها با شستن پاک نمی شد، باید برای پاکی جان می کند و بعد چند سیاهی روی صورتش را با زحمت پاک کرد. تمام بدنش از کار زیاد کوفته بود و او هنوز لبخند می زد. با کش و قوسی به سمت دوش انتهای راهرو رفت . بوی عرق وحشتناکی می داد و اصلا دلش نمی خواست آدمی بی بهداشت و کثیف به نظر برسد. از نظر او زندگی سخت بهانه ای برای بی توجهی به خودش نبود.
وقتی آب داغ از روی عضلات شکل گرفته اش قطره قطره پایین می چکید و آن ها را شل تر می کرد تا از دردش بکاهد حس فوق العاده ای داشت. صدای شکسته شدن قلنج های ریزی که با هر کوبش لذت بخش آب روی شانه هایش می شنید آرامش را به او تزریق می کرد. یک روز سخت را پشت سر گذاشته بود و به شبی آرام رسیده بود و این همه ی ماجرا نبود، او یک روز به آرزویش نزدیک تر شده بود. آرزویی که حتی فکر به آن، آن لبخند روشن دوست داشتنی را روی لب هایش درخشان تر می کرد.
سریع کارش را تمام کرد و لباس هایش را همانطور خیس پوشید. می دانست هوای پاییزی بیرون در کمین است اما حوصله ی خشک کردن خودش را نداشت. با حرکت سرش موهای خیسش را به یک طرف هدایت کرد و دکمه ی شلوار لی آبی کمرنگ تاناکورایش را بست. پیراهن ست آن را هم پوشید و  طبق عادت دو دکمه ی بالایی یقه اش را باز گذاشت. جلوی آیینه خودش را برای آخرین بار چک کرد. خوب به نظر می رسید. باید خوب به نظر رسیدن را حسابی تمرین می کرد، بعد از دانشگاه خیلی به آن احتیاج پیدا می کرد. لباس کارش را در ساک تقریبا ورزشی اش چپاند و آن را روی کولش انداخت. از تعمیرگاه بزرگ و مجهز خارج شد. جلوی در ایستاد و سرش را بالا گرفت. آسمان خاکستری و گرفته بود اما اگر خوب دقت می کرد دستان پر تلاش خورشید را برای رسیدن به زمین می دید.
و این زندگی چه شیوون بیست و سه ساله بود!
و هیچ کس نمی دانست سرنوشت برای این دو پسر چه خوابی دیده است و این سرنوشت تاوان پوزخند کیوهیون خواهد بود یا پاداش لبخند شیوون به آسمان!


موضوعات پوکر وب: mozart ،
[ جمعه 2 مهر 1395 ] [ 06:37 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب