شینوبی 2016 / پارت 31 و 32

 


عیدتووووووووووووووووووووووووووووون مبارک


اینم قسمت آخر فصل اول شینوبی 2016 ( اتحاد )


احتمالا دو فصل دیگه هم داره


دیگه بدی خوبی هر چی بود ببخشین به بزرگی خودتون!


یه کم استراحت و بعد فصل بعدیش

مرسی مشغله و بی نظمی هامو تحمل کردین


مخلصیم

.
.
.


ایتوک با تردید سوالی را که گوشه ی ذهن همه اشان می چرخید پرسید:
-    اونا چرا دنبال دونگهه ان؟
این سوال را از رم پرسید اما او جوابی برایش نداشت، حتی با این شرایط فکرش هم درست کار نمی کرد تا بتواند تحلیلی درستی از ماجرا داشته باشد. در یک کلمه او نمی دانست.
راک خیره به رم منتظر بود تا توضیحی بشنود، احتمال می داد که او تا حالا چیزی فهمیده باشد اما وقتی سکوت طولانی شد فهمید تنها کسی که می تواند این ماجرا را توضیح دهد کسی جز خودش نیست.
-    چون دونگهه یه نیمه شینیگامی نیمه فرشته اس!
همه ی نگاه ها به سمت دونگهه چرخید و او سرش را با تعجب بالا آورد. نگاه همه رنگ تردید و سوال داشت و خودش بیش تر از همه کنجکاو دانستن بود. پس با چشم هایی گرد شده به سمت راک برگشت تا شاید توضیحات بیشتر او بتواند همه را از این شوک در آورد و راک خیلی او را منتظر نگذاشت.
-    افسانه ای هست که می گه ممکنه فرشته ای از آسمون عاشق یک شینیگامی بشه و بخاطرش سقوط کنه و روی زمین باهاش باشه اما این قضیه انقدر کم اتفاق میوفته که خب ... داریم بهش می گیم افسانه! هیچکدوم از ما تا حالا همچین چیزی ندیده! و اینکه اونا یه پسر داشتن ....
هیوک تمام واکنش های آن پسر را زیر نظر داشت. نیمه فرشته؟ ... نیمه فرشته؟؟؟ مگر اصلا چنین چیزی ممکن بود. از اول هیچ قصدی برای ورود به این بحث نداشت اما حالا نمی توانست ساکت بماند.
-    بانشیا چرا باید دنبال یه نیمه فرشته باشن؟
این بار این رم بود که جواب داد :
-    خیلی سال پیش، شاید اولین سالهای پیدایش حیات روی زمین جلسه ای بین همه ی گروه ها برگزار شد تا وظایف تقسیم بشه! شینیگامی ها دو دسته بودن ... دارک هایی که قرار شد روحو از تن بیرون بکشن و لایت ها که اون روحو تا برزخ همراهی می کردن! پس فعالیت ما روی زمین شروع شد. فرشته ها هدایت روح به بهشتو بر عهده گرفتن و به آسمونا رفتن و اما بانشیا ... اونا هدایتگرای جهنم شدن! قرار بود توی آسمونا باشن اما سرپیچی کردن به همین خاطر فرشته ها به دو گروه تقسیم شدن و وظیفه ی اون ها رو هم به عهده گرفتن و این باعث شد تا بانشی ها به زمین تبعید بشن! این دلیل کینه اشونه!
یسونگ که با دقت به تک تک جزییات چیزی که شنیده بود فکر می کرد با تردید پرسید :
-    و چرا گرفتن دونگهه براشون حکم انتقام داره؟ یعنی اون یه ...
راک سرش را به علامت تایید تکان داد و جمله ی او را کامل کرد.
-    اون باید برای فرشته ها خیلی مهم باشه که بانشیا اینطور در به در دنبالشن!
هیوک برخلاف جو سنگین حاکم بر فضا قهقهه ای زد و خودش را کنار پدرش روی مبل رها کرد.
-    بیخیال! این همه فکر کردن آدمو خسته می کنه! احتمالا فردا قراره فرشته ها به زمین حمله کنن و ببرنش!!!
راک لبخندی به بی خیالی او زد و کمی صاف تر نشست تا جای سر او روی شانه اش راحت باشد.
-    فرشته ها سقوط نمی کنن!
هیچول که تا آن لحظه هم زیادی ساکت مانده بود، با اخم های در هم کشیده در حالی که اعتراض در تک تک رفتارش پیدا بود پا روی پا انداخت و غر غر کرد:
-    چون از نظرشینیگامیا سنگای دو تا خائن دستمون بود دنبالمون بودن حالا برای این دوتا قطعا دخلمونو میارن!
راک مختصر توضیح داد:
-    شینیگامیا هیچوقت دنبال شما نبودن!
سونگمین گردنش را خاراند و کمی فکر کرد. چیزی از قلم افتاده بود و یا شاید هم او این طور فکر می کرد. پس مردد پرسید :
-    خب سوال من اینه که چرا شینیگامیا دنبالمون نیستن؟ مگه لیدرای ما به اون ها خیانت نکردن؟
ریووک متفکرانه دندان قروچه ای کرد و سوالی که با شنیدن سوال او  برایش پیش آمده بود پیش کشید.
-    مگه هیوک و دونگهه هر دو نیمه شینیگامی نیستن؟ یعنی شینیگامیا وارثاشونو نمی خوان؟!
و ناگهان این سوالی شد که در ذهن همه ی آن ها نقش بست و باز هم تنها پاسخ دهنده راک بود.
-    اونا از وجود وارثاشون بی خبرن! و اینکه چرا دنبال منو راک نیستن این به این خاطره که کشش بین دارک ها و لایت ها خیلی قویه و اونا می ترسن اگه دنبال ما بگردن با هم مواجه شن و خب همچین چیزیو نمی خوان!
کیوهیون که بازی با گوشی را کاملا کنار گذاشته بود با پوزخند یادآوری کرد.
-    اگه وضع انقدر وخیمه بهتره هر چه زودتر جونیورا و نابلزا دوباره از هم جدا شن!
نگاه شیطنت باری با چشم های ریز شده اش به سونگمین انداخت و ادامه داد :
-    نمی خوام یکی از نابلزا شب به بهونه ی قتل بخزه تو تختم!
و لبخندی روی لب های هیچول نقش بست و هیوک برای جمع کردن خنده اش سرش را برگرداند و لب هایش را کج کرد.
یسونگ بی توجه به این شوخی از نظر خودش بی مزه پیشنهاد داد :
-    بهتره از این جا بریم چون به هر حال اینجا لو رفته ! اگه با موندن کنار هم مشکل دارین نابلزا  می تونن خونه ی خودشون باشن و جونیورا هم فعلا تو خونه ی من و ریووک بمونن !
هیوک همانطور بی خیال باز هم خمیازه ای کشید و به دونگهه اشاره کرد.
-    بهتره اون پسره هم بیاد خونه ی یسونگ! به هر حال ما باید مراقبش باشیم !
و البته در این پیشنهاد علاوه بر جان او به آرام ماندن و درد کمتر خودش هم فکر کرده بود. چه کسی بدش می آید یک درمانگر داشته باشد؟
راک گوش او را کشید.
-    فکرشم نکن! گرای//ش بین فرشته ها و شینیگامی ها از گرای//ش بین دارکا و لایتا بیشتره. در ضمن پدر تو یه دارکه و پدر اون یه لایت بوده پس تمام فکراتو بریز دور!
گوش دردناکش را مال//ید و چینی به بینی اش انداخت.
کیوهیون نگاه کجی به راک انداخت. با اینکه حالا کاملا می دانست که او پدر هیوک است اما هنوز هم به این سلطه ی او روی هیوک حس جالبی نداشت و احتمالا این زورگویی ها به جای رگ خودش رگ سنگش را متورم می کرد!!!! و بدتر از این ها درخواست هیوک برای بردن آن نابلز بود. او تا به حال چیزی از کسی درخواست نکرده بود و حالا یشم را می خواست؟ ولی حق هم با او بود.
-    اگه واقعا انقدر دنبال دونگهه ان باید یکی که می تونه حسشون کنه کنار دونگهه باشه!
ایتوک کاملا با این قضیه مخالف بود. به خوبی به یاد داشت تا همین چند دقیقه پیش آن ها دونگهه را دردسر می دانستند و اصلا دلش نمی خواست زیر بار لطف یا منت جونیورها باشد، پس به سونگمین اشاره کرد.
-    هر وقت بانشیا رو حس کردی مینو صدا کن! اون می تونه حرفاتو بشنوه!
کیوهیون با پوزخند به هیوک هشدار داد .
-    حتی در گوشیاتو !
و هر دو با هم خندیدند.
سونگمین عصبی از این طعنه های گاه و بی گاه اخم هایش را در هم کشید.
-    نگران نباش من هرگز به حرفای یه احمق که مث بچه ها موقع بازی هیجان زده می شه گوش نمی دم، پرده ی گوشم به خاطر داد و فریادای مسخره اش وقتی هواپیماش سقوط می کنه  اذیت می شه !
کیوهیون نمی توانست در مقابل این توهین ساکت بماند، هر چه قدر هم که خودش شروع کرده باشد. پس به سمت او نهیب زد.
-    هی!
اما قبل از اینکه نهیبش تبدیل به حمله شود هیچول جلوی او را گرفت. ایتوک هم به سختی بازوی سونگمین را می کشید تا او را سر جای خودش بنشاند.
هیچول در مقابل نگاه غضبناک کیوهیون توضیح داد :
-    ما به قدرت هم احتیاج داریم نمی شه فقط درگیر نشین؟
یسونگ لبخندی به نگاه منتظر ریووک زد .
-    چرا ما نباید از این گرای//شی که این همه ازش می ترسیم استفاده کنیم! شاید این روش خوبی برای اتحاد ما باشه و شاید با اتحاد بتونیم قوی تر باشیم.
کیوهیون که هنوز هم عصبی بود و این با آن نفس های صدا دارش انکار نمی شد با طعنه گفت:
-    من نمی خوام برای اتحاد یه نابلزو تو تختم داشته باشم! من مثل تو نیستم یه یه!
و دست به سینه و طلبکار نشست.
این ... این یک توهین بود. چطور می توانست ده سال علاقه اش را با چنین حرفی زیر سوال ببرد؟ با خشم و غضب در حالی که فشار کنترل اعصابش او را می لرزاند فریاد زد:
-    کیوهیون!
راک بین حرف او پرید، به هر حال او حالا لیدر جونیورها بود.
-    اتحاد شعار جالبیه اما جواب نمی ده! همیشه یکی خیانت می کنه!
رم پوزخند تلخی زد. درد تا مغز استخوانش را می خراشید و سینه اش را تنگ می کرد خیلی سعی کرد خوددار باشد اما نتوانست. به سمت راک خیز برداشت و دستش را زیر یقه ی او گره کرد و او را با تمام توانش بالا کشید.
-    و مطمئنم اون خائن یکی از وراث توئه! این خصلتتو هم به سنگات منتقل کردی؟
هیوک خشمگین از این گستاخی نسبت به پدرش بلند شد و همین که خواست رم را به طرف دیگری پرت کند با دستور راک سر جایش ماند.
-    کاری بهش نداشته باش!
و رو به رم، خیره به چشم های او ادامه داد :
-    چرا معطلی؟ اگه من خیانتو به سنگا منتقل کرده باشم چی می شه؟
با عصبانیت یقه ی او را ول کرد و چند قدم دور شد.
-    همش تقصیر میسامیسا بود. گفت ... گفت
بی رغبت به شنیدن ادامه ، میان حرفش پرید.
-    لازمه که این بچه ها متحد شن! وقتشه جونیورا و سوپر نابلزا با هم یه گروه تشکیل بدن و از هم مراقبت کنن و این ربطی به گذشته ی ما نداره!
کیوهیون با همان پوزخند پر تمسخر ادامه ی حرف او را گرفت.
-    آره آره اسم گروهم می ذاریم سوپر جونیور!
راک با خشم به سمت او برگشت. اگر قرار بود متحد باشند اول از همه باید جلوی گستاخی گروه خودش را می گرفت.
-    اسمت چی بود؟
با تعجب جواب داد :
-    کیوهیون!
و ناگهان تمام بدنش به یکباره داغ شد و درد در تک تک سلول هایش پیچید، از درد فریاد زد. دندان هایش را به هم می فشرد و ضجه می زد. همه در شوک بدون توانایی هیچ واکنشی به او خیره شده بودند.
 با مردمک های آتشینش به او نگاه می کرد و او زجر می کشید.
هیوک با وحشت نیم قدمی به سمت پدرش برداشت.
-    هی !
اما با اشاره ی او متوقف شد.
رو به کیوهیون غرید.
-    می بینی که میشه به جای طعنه ، حتی استخون خرد کرد اما این الان به نفعمون نیست کیو هیون!
و وقتی کیوهیون مطیعانه سرش را به علامت فهمیدن تکان داد او را رها کرد.
-    آفرین پسر خوب!
هیچول و هیوک سریعا به سمتش دویدند. از سوزش کمرش شکایت می کرد. هیوک بلافاصله پیراهن او را بالا زد و با دیدن پوست تاول زده اش وحشت زده به سمت راک برگشت.
-    نباید این کارو می کردی، این براش دردناکه!
راک با خونسردی پا روی پا انداخت و به دونگهه اشاره کرد.
-    ما یه درمانگر اینجا داریم مگه نه؟
و رو به دونگهه ادامه داد :
-    زود باش درمانش کن!
گیج همانجا نشسته بود. درمانش کند؟ ... او چطور می توانست کسی را درمان کند؟
با ناله های کیوهیون، هیچول به او نهیب زد .
-    زود باش دونگهه ! یه کاری کن!
و وقتی دید دونگهه همانطور در شوک به آن ها نگاه می کند خیز برداشت و دست او را گرفت و کشید.
-    زودباش!
حالا کنار آن ها نشسته بود اما هنوز نمی دانست باید چه کار کند.
راک با فریاد رو به هیچول و هیوک گفت :
-    دورشو خالی کنین.
هیوک با التماس به راک چشم دوخت و وقتی نگاه مصمم و مردمک های آتشین او را دید فهمید چاره جز اطاعت ندارد و چون می دانست هیچول به این راحتی ها کیوهیون را رها نمی کند دست او را گرفت و او را با قدرت عقب کشید . هر دو کنار راک ایستادند.
کیوهیون سرش را با درد بالا آورد و نگاه ملتمسش را به دونگهه دوخت.
-    یه کاری کن!
دونگهه با وحشت به سمت رم برگشت ولی انگار او بیشتر از چیزی که نشان می داد به راک اعتماد داشت که او را درمانگر می دانست ... آرام لب زد :
-    به غریزت اعتماد کن!
ناخودآگاه و بی اختیار کیوهیون را به آغو//ش کشید و دستش را نوازشگونه روی تاول های کمر او کشید. با هر نوازش تاول ها کم و کمتر می شد و این برای هیچ کدامشان باور کردنی نبود.
هیوک از کنار پدرش به این صحنه خیره مانده بود. بی اختیار می لرزید و نفس هایش عمیق و دست هایش مشت شده بود. نمی دانست این چه حس وحشتناکی است که مانند خوره به جانش افتاده اما نمی خواست، به طرز مسخره ای نمی خواست که دونگهه درمانگر باشد.
راک که تمام انرژی او را حس می کرد دست او را کشید و به چشم هایش خیره شد تا حرفی که می خواست بدون جلب توجه به او منتقل کند.
-    این گرای//شته! تحمل کن!
اما انگار فقط گفتنش آسان بود.
وقتی تمام تاول های کیوهیون از بین رفت او را از آغ//وشش بیرون کشید. هنوز باور نمی کرد که توانسته او را درمان کند، با اینکه حالا به جای تاول ها پوست صاف او را می دید. مردد پرسید:
-    خوبی؟
سرش را به علامت مثبت تکان داد.
راک به جای او جواب داد :
-    هم خوبه! هم یاد گرفت دیگه شر درست نکنه! من با گروه سوپر جونیور موافقم!
ایتوک کمی فکر کرد. اگر جان دونگهه برایش مهم بود، که قطعا بود باید موافقت می کرد. او هم یشم نابلزها بود و هم درمانگر! نباید با یک لجبازی و خودخواهی جان او را به خطر می انداختند. خیلی حس خوبی نداشت اما او دومین نفری بود که موافقت کرد و بعد از او این سونگمین بود که موافقتش اعلام کرد. او هم نگران دونگهه بود و هم نمی خواست حرف لیدر سابقشان را زیر پا بگذارد. ریووک هم قبول کرد و بعد از او یسونگ هم این پیشنهاد را پذیرفت. کیوهیون هم موافق بود چون وجود یک درمانگر به کارشان می آمد. مطمئن نبود کی دوباره راک را عصبانی خواهد کرد. هیوک هم که چاره ای جز موافقت نداشت. هیچول هم تصمیم گرفت با رای اکثریت جونیورها موافقت کند و حالا فقط رم مانده بود.
نگاه به همه ی آن ها انداخت. ناراضی بود اما فقط یک رای داشت. پس غر زد:
-    آخرش یکی از جونیورا بهمون خیانت می کنه! ولی من با نابلزا موافقم!
و نابلزها و جونیورها برای مقابله با بانشی ها و احتمالا رویارویی با فرشتگان و شینیگامی ها گروهی واحد به نام سوپر جونیور تشکیل دادند و این شروع ماجراهای جدید آن ها بود.


موضوعات پوکر وب: SHinobi 2016 ،
[ سه شنبه 30 شهریور 1395 ] [ 03:34 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب