Russian Roulette / 6
 

همونطور که می دونین این همون فیک دشمنم بمانه که با اجازه اتون به رولت روسی تغییر کرد.

حالا پوستر جدید هم لازم داره


دارم از خستگی بی هوش میشم


مخلصیم تمام قد
.
.
.

نگاهی به تی انداخت. چرا وقتی همه اشان مسئول نظافت بودند فقط آن دو نفر باید مانند یک برده کار می کردند، آها شاید چون آن ها جلسه ی خیلی مهمی داشتند.
-    تا وقتی اون احمقا نیان و کارشونو انجام ندن منم کاری نمی کنم!
تی را به سمتی پرت کرد و با عصبانیت خیره به چشم های ترسیده ی شیندونگ ادامه داد :
-    اصلا این وکیل بند کدوم گوریه؟
صدایی نا آشنا درست از پشت سرش شنید.
-    بینم تو با وظایفت مشکلی داری تازه وارد؟؟
به سمت صدا برگشت و با دیدن مرد ورزیده ی رو به رویش چشم هایش را تنگ کرد. حتما او هم جز کسانی بود که بدش نمی آمد قدرت نداشته اش را به رخ تازه وارد این بند بکشد. آستین های بالا زده اش را که او را شبیه کسی آماده برای دعوا نشان می داد نادیده گرفت.
-    آره! این وظیفه ی کل زندانیای یه سلوله نه یه نفر!
مرد پوزخند زد و انگار دلیل او کوچکترین اهمیتی برایش ندارد حرف خودش را پیش گرفت.
-    اسمت چیه؟
همانطور محکم ایستاد. اخم هایش را کمی در هم کشید. جایی که همه او را به شماره می شناختند او اسمش را می خواست؟ خب مسخره بود که از این مرد بترسد وقتی بزرگترین مشکلش چانگمین و دار و دسته اش بودند.
-    ایی دونگهه!
پسرک زیر لب زمزمه وار تکرار کرد:
-    ایی ... دونگ ... هه!
پوزخندش پر رنگ تر شد و دوباره نگاهش را به او دوخت. شهامت خوبی داشت اما به اندازه ی کافی قوی به نظر نمی آمد. با لحنی طلبکارانه پرسید:
-    من وکیل بندم، جونگسو ولی بهم می گن ایتوک خب؟
نگاه دقیق تری به او انداخت. معقول تر و موجه تر از بقیه ی زندانیان به نظر می رسید اما ...
شیندونگ بازوی دونگهه را عقب کشید تا او را از ادامه ی این کل کل منصرف کند.
-    سر ... سر به ... سرش ... نذار ... یو ... یوچان!
صاف ایستاد و حق به جانب گفت:
-    شرط می بندم کتکشم از چانگمین خورده ولی هنوز زبونش درازه!
نگاهش را از دونگهه گرفت و به او دوخت و با سر به او اشاره کرد.
-    چانگمین می دونه دور و برش می پلکی ؟ نکنه جاسوسیشو می کنی!
با این حرف دونگهه نگاه متعجبش را به شییندونگ دوخت، یعنی ... یعنی امکان داشت او جاسوس چانگمین باشد؟ چرا که نه؟ او همانی بود که با آن ها یک دل سیر کتکش زد. در همین فکر بود که پسر دیگری به جمعشان اضافه شد. موهای بلوند با مدلی که برای او عجیب بود.
دستش را روی شانه ی او گذاشت و او را کمی عقب کشید.
-    بذار مشکلاتشونو خودشون حل کنن!
همانطور که نیم قدم نیم قدم به دونگهه نزدیک می شد او را از نوک پا تا فرق سر از نظر گذراند.
-    فعلا سلول شما لازم نیس نظافت کنه!
و بدون هیچ حرف یا توضیحی اضافه با یوچان رفت.
این پسر چه کسی بود؟ ... کسی که به نظر می آمد همه روی حرفش حساب می کنند و از بقیه معقول تر به نظر می رسید. سرش را به گوش شیندونگ نزدیک کرد و همانطور که دور شدن آن دو را نگاه می کرد کنجکاوانه پرسید :
-    این کی بود؟
-    و... وکیل بند... ای ... ایتوک!
***
به محض اینکه وارد سلول شدند، ته یانگ در گوشی حرف زدنش را با چانگمین تمام کرد و سرش را عقب کشید.
جی گره ای به اخمش انداخت و بی حرفی کمی آن طرف تر نشسته بود.
چانگمین پوزخندی زد و بالاخره سکوت را شکست.
-    اهل معامله هستی؟
معامله؟ ... گیج شده بود. پسری که او را برای اثبات قدرتش کتک می زد و به خونش تشنه بود چه پیشنهاد معامله ای می توانست داشته باشد ولی نمی خواست نشنیده هم رد کند، پس همانطور که که بی تفاوتی تظاهر می کرد و گوشه ای دیگر و دورتر از آن ها می نشست با جدیت گفت :
-    تا چی باشه!
از اول هم می دانست هیچ کس بیش از دو روز دوام نمی آورد و دوست داشت این جواب او را علامتی برای سر به راه شدنش در نظر بگیرد. انگار که کسی جز آن دو در سولشان وجود ندارد راحت خواسته اش را مطرح کرد.
-    قراره یکی بیاد ملاقات! مواد همراشه و تو باید از اتاقک ملاقات تا اینجا برامون بیاریش! از جلو نگهبانا ردش کن همین!
همین؟ .... همین؟!!!!!!!!! نمی تواست جلوی واکنشش به این جملات را بگیرد و نقاب بی تفاوتی اش را حفظ کند. صاف نشست در لحنش تعجب بیداد می کرد.
-    اونوقت چطوری طرف موادو از بازرسی رد می کنه!
احمق بود که فکر می کرد کسی جواب این سوال را به او می گوید. مگر کسی فوت و فنش را لو می داد؟ آن هم جلوی یک تازه وارد که هنوز معلوم نبود با آن هاست یا علیه اشان!
-    فضولیش به تو نیومده!
دوباره به دیوار تکیه داد و ژست راحتی به خود گرفت.
-    اونوقت چرا فکر کردی تو همچین غلط اضافه ای کمکتون می کنم؟
با این حرف شیندونگ طوری که دیده نشود با آرنج به پهلوی او ضربه زد تا او را متوجه خطری که با این حرف ها متوجهش است کند اما قبل از اینکه او بتواند به این ضربه اعتراض کند که با صدای قهقهه ی چانگمین در جا میخ ماند.
به زور خنده اش را جمع کرد. از این پسرک گستاخ عوضی خوشش نمی آمد اما همین حاضر جوابی هایش برای جالب و مهیج تر کردن زندگی روزمره و فضای کسل کننده ی زندان کافی بود.
-    چون چاره ی دیگه ای نداری خوشتیپ!
و لحظه ای دیگر از آن لبخند خبری نبود. در چشم های وحشی اش عصبانیت موج می زد و در نگاه نافذش جدیت!
-    مگه اینکه بخوای بمیری!
کمی به جلو خم شد و با لحن تهدید آمیزی اضافه کرد:
-    می خوای؟
ته یانگ با پوزخند حرف رییسش را با همان لحن تاریک او ادامه داد:
-    اگه می خوای من با کمال میل حاضرم تو رو به آرزوت برسونم!
به چشم های مصمم هر دوی آن ها خیره شد. نمی توانس انکار کند که از تهدید آن ها ترسیده ولی هر طور هم که حساب می کرد حاضر نبود خودش را وارد دنیای لجن آن ها کند. او به خاطر هیچ چیز به زندان افتاده بود و نمی خواست بعد از چند سال اضافه مانند یک آشغال جانی با کلی جرم بزرگ و کوچک از آن جهنم خارج شود. به شدت از اینکه چند سال بعد حتی خودش هم خودش را نشناسد واهمه داشت. اگر می توانست آرام بماند و سر به زیر دوران محکومیتش را سپری کند شاید می شد برای آزادی مشروط اقدام کرد. به هر حال او هنوز هم نگران برادر معلولش بود!
-    من قاطی گند کاریاتون نمی شم! تنها لطفم بهتونم در این حده که دهنمو بسته نگه دارم! این معامله ی منه!
جی پوزخندی زد.
-    این جوجه خیلی پرروئه! رییس فقط بخواه تا ادبش کنم!
بی توجه به حرف نوچه ی وفادارش مردمک تاریکش را تنگ تر کرد.
-    یا سیصد دلار یا مواد یا مرگ! همین سه راهو بهت میدم!
سیصد دلار؟ ... آن ها واقعا زندان را با محله های سابقشان اشتباه گرفته بودند؟ مگر می شد او در زندان چنین پولی داشته باشد. از طرفی اصلا چرا تهدید لو دادن آن ها نگرفت؟ این بی تفاوتی آن ها نسبت به تهدیدش او را بیشتر می ترساند. نمی خواست نتیجه گیری کند اما ... موادی که جلوی چشم نگهبان ها به اتاق ملاقات می رسید، بی تفاوتی این عوضی ها نسبت به لو رفتنشان ... یعنی؟ شانه ای بالا انداخت.
-    من چنین پولی ندارم!
ته یانگ سرش را به علامت تایید تکان داد.
-    آره نداری اما حتما اون بیرون یکی منتظرته که چنین پولی داره!
جی جمله ی برادرش را ادامه داد :
-    این سیصد دلار پول خونته احمق!
شیندونگ کمی جا به جا شد و وسط حرف آن ها پرید.
-    من .. من ... م ... موادو ... رد ... می کنم!
چانگمین مانند گرگی زخم خورده از لای دندان هایش نالید :
-    خفه شو شین! نکنه قراره به جاش بمیری! من اونو می خوام!


موضوعات پوکر وب: Russian Roulette ،
[ یکشنبه 28 شهریور 1395 ] [ 12:46 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب