شینوبی 2016 / پارت 30



کارکترا به شکل وحشتناکی زیادن و بدبختی همه اشون یه جان

ولی از پارتای بعد یه کم خلوت تر می شه


کماکان عیدتون مبارک

اینم پست دوم

مخلصیم تمام قد

.
.
.


و با عصبانیتش برق ضعیفی مانند شوک از بدن آن ها گذشت که باعث شد ساکت شوند. رو به سونگمین کرد.
-    می تونی بفهمی کجان؟
تمرکز کرد. باید خوب به مکالماتشان گوش می داد تا از لابه لای آن ها متوجه مکانشان شود. ناگهان گفت :
-    خونه ی جونیورا!
--------------------------------------
همین که در خانه ی جونیورها ظاهر شدند عطر آشنایی تمام مشامش را پر کرد. حسی عجیب قلبش را به کوبشی شیرین اما پر اضطراب انداخته بود و حالی دگرگون داشت. امکان نداشت به خاطر دیدار دوباره با دونگهه این گونه به هم ریخته باشد، شاید ، شاید آن پسرک بانشی را که بیش از همه او را یاد عشق از دست رفته اش می انداخت، بیش از پیش حس می کرد. ذهنش سخت مشغول این نتیجه گیری ها بود که جمله ای عجیب شنید.
-    اونا اینجان، بیا به نشیمن بابا!
با دیدن هیوک اخم هایش را در هم کشید، با این که می دانست آن پسر در القای حس دلتنگی به او هیچ تقصیری ندارد با این حال نمی توانست راحت با او کنار بیاید. و ... و ... او همین الان پدرش را صدا زد؟ یک بانشی را؟؟؟؟؟ خدای من!! او خیانت کرده بود؟
کیوهیون با دیدن دوباره ی هیوک و رفع نگرانی او را لحظه ای در آغ//وش گرفت و سریعا جدا شد. با پوزخند به رم اشاره کرد.
-    نبودی لیدر نابلزا جوکای خوبی تعریف کرد!
هیچول هم خودش را به او رساند و پس گردنی محکمی را نثارش کرد، گرچه همیشه کیوهیون را می زد اما این بار هیوک نیاز به ادب کردن داشت.
-    کجا گم و گور شدی؟
و برای طعنه به جمله اش اضافه کرد:
-    فکر کردیم رفتی طرف فک و فامیل بانشیت!
رنگ هیوک پرید، او، او هرگز یک بانشی نبود، نمی خواست باشد و هیچ وقت فکر نمی کرد روزی دوستانش با این قضیه سر به سرش بگذارند.
ریووک خودش را به دونگهه رساند.
-    تو سالمی؟
و قبل از اینکه او فرصت جواب دادن داشته باشد سونگمین هم کنارشان ایستاد.
-    خیلی نگرانت شدیم!
و ایتوک تلافی جویانه غرید:
-    دفعه ی بعد با یه خائن نمی ری فهمیدی؟
گیج شد، خائن؟ آن ها دقیقا چه کسی را خائن خطاب می کردند؟ نکند ... نکند .... می خواست از هیوک دفاع کند اما شخص دیگری پیش دستی کرد. شخصی که صدایش نفس های رم را لرزاند.
-    اون خائن نیست.
با وحشت نگاهش را به سمتی که صدا را شنیده بود چرخاند و خشکش زد. قلبش ایستاد، جانش تا بیخ گلویش بالا آمد و مردمک هایش برای بلعیدن این حقیقت حریص تر از همیشه گشاد شد.
-    رااا .... راک!
کیوهیون با شنیدن این اسم سریع به سمت آن پسر برگشت. راک؟ اوه !!! رااااااک؟!! صاحب قدرتشان؟ این ... این پسر؟
هیچول و یسونگ هم با همان تعجب به سمت پسری که راک خطاب شده بود برگشتند و به او خیره ماندند. باور کردنی نبود؟
نگاهش را از رم که بی تابانه او را می کاوید گرفت و بی تفاوت به سمت مبلی رفت و نشست و پا روی پا انداخت.
-    این جام چون یه مشکل بزرگ داریم وگرنه علاقه ای به خاله بازی و رفت و آمد ندارم!
از شنیدن این حرف به شدت جا خورد. تمام امیدش در ثانیه ای فرو ریخت. او اشتباه کرده بود. همه ی این سال ها احمقانه فکر می کرد راک برای نجات آن ها ترکشان کرد اما حالا چیز دیگری می دید و می شنید.
در مقابل چشم های متعجب همه به هیوک اشاره زد تا کنارش بایستد.
-    هیوک پسر منه و منم صاحب قدرت شمام ! اگه تا حالا دنبالتون نبودم برای این بوده که برای بقا نیازی به من نداشتین ... اگه دور هم جمع شدین علاقه ی شخصی خود هیوک بوده!
سونگمین سرش را به گوش ایتوک نزدیک کرد.
-    اینم که بدتر از جونیوراس!!!
ریووک وحشت زده از این لیدر جدیدی که این همه بی تفاوت اما جدی به نظر می رسید نگاه نگرانش را به یسونگ دوخت اما او بیشتر از نگران بهت زده به نظر می آمد.
هیچول نمی توانست چیزهایی را که می شنید باور کند، هیوک بی خیال ترین عضو گروهشان یک ، یک شینیگامی بود؟
کیوهیون خیلی سعی کرد پوزخند همیشگی اش را به نمایش بگذارد اما شوک چهره اش را از همیشه بی حالت تر کرده بود.
-    تا دو دقیقه پیش بانشی بود، الآن شده شینیگامی! نکنه جنگ قدرت بین دو خاندان سر یه شاهزاده اس؟
سونگمین قصد تلافی نداشت اما جمله اش بی شباهت به آن هم نبود. کاملا بی منظور گفت :
-    مگه نگفتی دوره ی این چیزا تموم شده؟
و با چشم غره ی مرگبار او مواجه شد، شانه هایش را بالا آورد و حق به جانب غرید:
-    چیه ؟
ایتوک دستی به شانه ی او زد تا ساکتش کند.
راک با همان خونسردی و بی خیالی ادامه داد :
-    تو موقعیت بدی گیر افتادیم.
به کیوهیون اشاره کرد و پوزخند زد .
-    یه عیقیق سلیمانی باهوش! تو از کجا می دونی که مادر هیوک یه بانشیه؟ می دونم که خودش به کسی نمی گه! همونطور که چیزی از پدرش نمی دونستین.
و به سمت هیوک برگشت و با همان لحن ادامه داد :
-    به بانشیا علاقمند شدی؟ به اون هر//زه افتخار می کنی؟
دیگر نمی توانست بایستد. پاهایش توان نداشت و رو به بی حالی بود. روی نزدیک ترین مبل نشست. راک پسر داشت؟ حتی حتی لحظه ای هم نتوانست حدس بزند که این حس آشنا می تواند برای چیزی به نام هم خونی باشد. از شنیدن لفظ هر//زه از زبان او متنفر بود و بعد از سال ها معادلاتش کاملا به ریخته بود. فکر می کرد با دیدن او رنج سال های زیادی از خاطرش زدوده می شود اما حالا پر بود از خشم و تنفر و طعنه !
-    تو عادتته به همه بگی هر//زه!؟
بدون اینکه نگاهش را به سمت او بچرخاند، پوزخندش عمیق تر شد.
-    من برای توضیح عاداتم این جا نیستم ! بانشیا هیوکو می خوانو این بار این قضیه خیلی جدیه. هر کدومتونو بگیرن تیکه تیکه اتون می کنن. اگه من زنده ام فقط بخاطر اینه که همسر پرنسسشون بودم و خب اونا هنوز دنبال وارثشونن!
شبیه مار زخم خورده ای عصبانیت در جانش می پیچید.
-    تتسو رو یادت میاد؟ این بچه ها دو گروه شدن چون اون از هاتسو و عشقش سو استفاده می کرد. حالا می فهمم شبیه کی بود.
با شنیدن اسم آن دو قلبش در سی//نه فشرده شد. می دانست دیدن این چهره های جدید به عنوان صاحبان سنگ یعنی صاحبان قبلی به هر دلیلی کشته شده اند. احساساتش را کنترل کرد.
-    این بحث شخصی نیست!
-    این مشکل پسر توئه پس شخصیه! چرا باید کمکت کنیم !؟
همه ی آن ها را به نشستن دعوت کرد. این طور که همه ایستاده به او خیره شده بودند اذیت می شد.
-    این مشکل یشم شما هم هست. اون درمانگره!
نابلزها نگاه متعجبی به هم انداختند و همه ی این نگاه ها به دونگهه ختم شد.
با سنگینی نگاهشان شانه هایش را بالا انداخت.
-    من چیزی نمی دونم!
کیوهیون خودش را سمت هیچول کشید.
-    فکر می کنی اون بحث گرایش برای لیدرامون هم صدق می کنه؟
هیچول بی توجه به او وارد بحث شد.
-    درمانگر یعنی اون دقیقا...
رم حرف او را برید.
-    این خاصیت یشمه!
راک خودش را کمی جلو کشید و گره ای به ابروانش انداخت.
-    انقدر لجبازی نکن رم، می دونی که این ربطی به سنگ نداره!
یسونگ نفس عمیقی کشید، با اینکه این جر و بحث ها تقریبا بساط هر روزه اشان شده بود اما دیگر نمی توانست تحمل کند.
-    اصلا شماها می فهمین داستان چیه؟ داره میگه ما یه بانشی بین خودمون داریم و یه نفر اینجا باید به همه امون توضیح بده .
به سمت هیوک برگشت. کاری با بقیه و دعواهایشان نداشت، از سکوت او ناراحت بود.
-    هیوک!
او برخلاف بقیه هنوز کنار پدرش ایستاده بود. خمیازه ای نصفه و نیمه کشید.
-    چیز مهمی نبود بگم، اینکه اون زن بانشی بوده به نفعمونه من می تونم تشخیصشون بدم و این یعنی محافظت از هممون!
خب توضیحش منطقی به نظر می آمد و همین کافی بود. او بارها و بارها جان همه ی آن ها را نجات داده بود و از طرفی سال ها زندگی در کنار هم به آن ها ثابت کرده بود این پسر یکی از آن هاست.
ایتوک با تردید سوالی را که گوشه ی ذهن همه اشان می چرخید پرسید:
-    اونا چرا دنبال دونگهه ان؟


موضوعات پوکر وب: SHinobi 2016 ،
[ دوشنبه 22 شهریور 1395 ] [ 03:21 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب