Russian Roulette / 5




ممنون بابت انرژیایتون و دم همتون گرم

خیلی بهم روحیه می دین و تا این روحیه باشه تند تند همه ی فیکا آپ می شن!

باشد که از من راضی باشین...


مخلصیم تمام قد
پدرش نگاه دقیق و موشکافانه اش را به او دوخت تا کوچکترین نقص ها و جزییات را تشخیص دهد.
-    کجا بودی؟
خیلی دلش می خواست مودب بماند و مراعات کند اما همین مراعاتش مع//شوقه و فرزندش را از او گرفت پس با بی تفاوتی پا روی پا انداخت و مستقیم به چشم های او خیره شد.
-    وانمود نکن نمی دونی!
پوزخند زد. این که پسرش تا این حد به قدرت او ایمان داشت عالی بود. اطمینان پسرش به خبر داشتن او از لحظه به لحظه ی زندگی اش باعث می شد تا کمتر بی مسئولیتی کند و این حتی از خیانت احتمالی او هم جلوگیری می کرد، پس سعی کرد این قدرتش را بیشتر به رخ بکشد.
-    جدیدا خیلی میری پیش پسر خانواده ی چو!
متقابلا پوزخندی زد و کمی روی مبل جا به جا شد. کوچکترین قصدی برای عصبانیت نداشت اما خب دلیلی هم برای سکوت یا احتیاط نمی دید.
-    داری می گی پسر خانواده ی چو! نترس معشوقم نیس!
کمی به جلو خم شد و پوزخندش عمیق تر شد. گرچه سعی می کرد ظاهرش خنجری برنده برای پدرش باشد اما حفظ همین ظاهر درونش را به آشوبی پنهانی و دردناک می کشید.
-    اگرم باشه نباید نگران یه وارث نام//شروع باشی! رسانه ها نمی تونن چیزی ازش درارن!
صورتش از خشم سرخ شده بود. این پسر گستاخ از کی این همه بی پروا شده بود و هر چه می خواست به زبان می آورد. با تحکم و عصبانیتی که از لحنش جدا شدنی نبود فریاد زد:
-    هیوکجه!
اما لحظه ای به خود آمد. نباید عصبانی می شد چون دقیقا این همان چیزی بود که پسرش برای آن تلاش می کرد. شکنجه ی او! پس دوباره بر خودش مسلط شد و صدایش را پایین آورد، پرونده ی روی میزش را باز کرد و خودش را مشغول نشان داد.
-    می خوام بار هانول رو به تو بسپارم!
بار هانول؟ آن همه هتل و رستوران و بار در محله های خوب جز کوچکترین اموال آن ها هم حساب نمی شد حالا پدرش می خواست باری در یکی از نقاط پرت که دست بر قضا ضرر هم می داد به او بسپرد؟ علاقه ای به زیر دست پدر بودن نداشت و با همه ی وجود از مرد رو به رویش متنفر بود. خواست با داد و بیدادی آن جا را ترک کند که جملات کیوهیون در گوش هایش جان گرفت.
"  تو با دستای خودت اونو کشتی ایی هیوکجه ! ... بی عرضگیت اونو کشت !
ما باید قوی باشیم ... این دنیای جهنمی ماست ! تو تا الآن باید قوی تر از پدرت می شدی! "
دیگر نظر چند لحظه قبلش را نداشت. او باید قوی می شد، شاید دیگر کسی را نداشت تا با قوی شدنش از او مراقبت کند اما با قدرت می توانست انتقام بهتری از همه بگیرد، حتی از خودش! دیگر نمی خواست یک پسر بی مسئولیت خطاب شود.
-    بار هانول برای من کوچیکه! انقدر خسیس نباش پیرمرد، یه گنده ترشو بهم بده!
همیشه با این گونه پیشنهادها مخالفت می کرد و حالا از این که می دید بر خلاف همیشه پسرش طمع اداره ی امور را دارد خوشحال بود، به هر حال او را به ریووک ترجیح می داد و این شاید به خاطر آن بود که مادر این پسر را بیشتر از مادر پسر کوچکتر دوست داشت. سرش را بالا نیاورد تا لبخند رضایت شکل گرفته روی لب هایش پسر همیشه نافرمانش را منصرف نکند.
-    همون بار از سرتم زیاده! تو اداره اش موفق شو بعد ادعا کن!
برق خوشی را از چهره اش گرفت و جدیت را به آن اضافه کرد. سرش را بالا آورد و به چشم های پسرش خیره شد و تاکید کرد:
-    تا حالا عرضه ای توی اداره ی کمپانی و بخشای مختلفش ازت ندیدم. نشونم بده !
با اطمینان از جایش بلند شد و صاف ایستاد:
-    نشونت می دم!
و خواست آن جا را ترک کند که با صدای پدر متوقف شد.
-    یه شرط داره!
حالا که پسرش را این همه مشتاق می دید، بد نبود برای گرفتن امتیازهای بیشتری تلاش کند. شاید حالا می توانست او را به چیزهای دیگر هم راضی کند.
برگشت و خیره به آن روباه پیر منتظر شد.
-    یونا، داره بر می گرده کره!
با این که کاملا منظور پدرش را می فهمید، دنبال راه نجاتی می گشت و کورسوی امیدی داشت که تا این حد به او فشار نیاورد. اصلا نمی خواست حدس بزند.
-    خب؟
پرونده ی پیش رویش را بست، حالا با دقت می شد علاوه بر آن لبخند از خود راضی، کمی خواهش را در عمق نگاه او حس کرد.
-    برای سرپا موندن به سرمایه گزاری پدرش احتیاج داریم. بچسب بهش!
با تنفر به پیرمرد وقیحی که تا چند روز پیش او را به دوست داشتن دختری متهم می کرد و حالا به دوست داشتن دیگری ترغیب نگاه کرد. بهتر! اگر همینطور پیش می رفت می توانست همه را بدون کوچکترین بخششی در آتش انتقامش بسوزاند. کارهایی که در حقش می کردند جای هیچ گونه دلسوزی و اغماضی نمی گذاشت. پوزخند متنفری زد.
-    اگه بهش بچسبم چی به من می رسه؟ به هر حال من دارم زندگیمو می ذارم وسط!
این پسر اهل معامله را بیشتر می پسندید.
-    اگه بتونی باهاش ازدواج کنی علاوه بر ثروت من، ثروت پدرشم داری!
قهقهه ای زد:
-    این چیزیه که خودم به دست میارم، تو قراره به جاش برام چی کار کنی؟
-    نصف اموالم قبل از مرگ!
جلو آمد و دستش را به سمت او دراز کرد. هنوز هم آن پوزخند متنفر را روی لب هایش داشت.
-    معامله اتو قبول می کنم ولی با دو سوم اموالت، قبل از مرگت! اونم اموالی که خودم بخوام نه آشغالایی مثل بار هانول!
با اینکه پسرش گستاخ تر از همیشه بود اما این روحیه ی جدید و ولع قدرتش را دوست داشت. شاید چون بعدها این پسر هرگز نمی توانست او را به طمع و پول دوستی و کارهای کثیف متهم کند. کاری که قبل ترها خیلی انجام می داد. پس با او دست داد و متقابلا پوزخند زد. او با پول می توانست هر چیزی را بخرد، حتی روح پسرش!
***
حالا که به سلول هایشان فکر می کرد، بیش تر از قبل به حماقتش پی می برد. واقعا با چه منطقی فکر کرده بود می تواند تا ابد از بودن کنار آن نگهبان مصون بماند. این جا قلمرو حکمرانی قدرت بود و او هیچ قدرتی در خودش نمی دید.
وقت کار بود و او برای کار سفالگری را انتخاب کرده بود. شاید دلش می خواست روح زندانی شده اش را در سفال ها بدمد و وقتی آن ها برای فروش از زندان خارج شدند، بخشی از روحش هم آزاد شده باشد. شاید ذره ذره به آزادی فکر می کرد.
وارد کارگاه شد، لحظه ای بوی خاک رس تمام روحش را جلا داد و عطر خاک نمزده به او آرامشی باور نکردنی داد. کاش می توانست تمام مدت حبسش را این جا بگذراند و هرگز وارد آن سلول های جهنمی نشود ولی ...
چند ساعتی را با آرامشی که در آن جهنم غنیمت بود گذراند و چیزهای زیادی در مورد انواع خاک ها و درصد مخلوط کردن آب و خاک یاد گرفت. هیچ شباهتی به پزشکی نداشت ولی برایش جالب بود. جالبتر از چیزهای دیگر!
***
خواست وارد سلولش شود که ته یانگ جلویش ایستاد و دستش را به چارچوب در تکیه داد تا جلوی ورودش را بگیرد.
-    فکر کنم امشب باس تو راهرو بخوابی!
پوزخندی به این ادعای احمقانه زد. آن ها در جایگاهی نبودند که چنین تصمیمی بگیرند.
-    بکش کنار!
خواست با سی//نه به دست او بکوبد و عبور کند اما ته یانگ او را عقب هل داد.
-    کری؟ نمیشه بری تو، جلسه است!
او که نمی خواست وارد اداره ی کل زندان های کشور شود، فقط می خواست به سلول خودش برگردد. جلسه کجا بود؟ نکند این ها زندان را با یکی از آن کمپانی های بزرگ چند ملیتی اشتباه گرفته بودند. کمی به داخل سرک کشید. چانگمین با مرد درشت اندامی که او نمی شناخت صحبت می کرد و جی و پسر دیگری در دو طرفشان ایستاده بودند. نفس های ته یانگ را روی گوشش حس کرد.
-    بهتره شر درست نکنی جوجه!
خواست با او درگیر شود که دستی روی شانه اش نشست.
-    ی ... ی ... یکی ... دو ساعت ... دی ... دیگه تمومه ! بیا ب... بریم!
بازهم شیندونگ او را عقب کشیده بود. پس او را هم در این به اصطلاح جلساتشان راه نمی دادند. دلش برای او می سوخت. برای حمایت به آن ها بله ، چشم می گفت و آن ها با او مانند یک پادوی احمق رفتار می کردند. سرش را به علامت مثبت تکان داد و با چشم غره ای به ته یانگ همراه او رفت.
-    و .. وکیل بند ... گف ... گفته ... امروز ... ن... نظافت ... با ماست!
( وکیل بند یکی از زندانی های خوش رفتار و با سابقه که زندانیان از او حرف شنوی داشته باشند، چیزی شبیه مبصر مدرسه )
یعنی دقیقا با او و شیندونگ؟ ... اصلا این نوبت نظافت چطور برنامه ریزی می شد؟
-    من و تو؟
عینکش را کمی بالاتر هل داد.
-    نه ... با ... با سل ... سلول ماست.... ولی ... ب... بقیه ... که ... کمک ... ن ... نمی کنن!
تی را دست او داد و  سطل آب را بلند کرد.
نگاهی به تی انداخت. چرا وقتی همه اشان مسئول نظافت بودند فقط آن دو نفر باید مانند یک برده کار می کردند، آها شاید چون آن ها جلسه ی خیلی مهمی داشتند.
-    تا وقتی اون احمقا نیان و کارشونو انجام ندن منم کاری نمی کنم!
تی را به سمتی پرت کرد و با عصبانیت خیره به چشم های ترسیده ی شیندونگ ادامه داد :
-    اصلا این وکیل بند کدوم گوریه؟
صدایی نا آشنا درست از پشت سرش شنید.
-    بینم تو با وظایفت مشکلی داری تازه وارد؟؟


موضوعات پوکر وب: Russian Roulette ،
[ جمعه 19 شهریور 1395 ] [ 11:19 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب