شینوبی 2016 / پارت 29
با نت گوشی ام

و مرسی از انرژی هاتون آدمو به وجد میاره 7 صبح پاشه بنویسه


مخلصیم تمام قد

.

.

.



کلافه بود. فکر می کرد نیمی از مشکلاتش با پیدا شدن این دو گروه حل خواهد شد اما نمی دانست سرو کله زدن با دو گروه بچه ای که چند میلیارد سال از او کوچکترند آن هم از نسل بشر و از بخت بد مخالف هم می تواند انقدر سخت و طاقت فرسا باشد.
-    الان وقتش نیس به جون هم بیفتین! دارم بهتون می گم هیوک یه رگ اصلی داره! اون یه بانشیه!
و سکوتی سنگین برای لحظه ای همه را به خفگی کشاند.
کیوهیون گره ای به اخم هایش انداخت و با دلخوری بی سابقه ای گوشی اش را در مشتش فشرد. سعی کرد جو را متشنج نکند ولی مگر می شد در برابر چنین ادعای مضحکی سکوت کرد؟
-    اگه صاحب قدرت نابلزا نبودی با این جمله ات می گفتم خائنی!
هیچول که در شوکی عظیم فرو رفته بود ناگهان به قهقهه افتاد، آنقدری که خندید که چند باری نزدیک بود از روی مبلی که روی آن نشسته بود، به زمین بیفتد.
-    خدای من !! ... بانشی ... می شنوی یسونگ؟ این فکر می کنه هیوک یه بانشیه!
اما یسونگ نظرش را طور دیگه مطرح کرد. معلوم نبود می خواست ته دل همه را خالی کند یا به آن ها قوت قلب بدهد. با چهره ای غرق تفکر و بی خیال ترین لحنی که از او سراغ داشتند گفت:
-    حالا اصلا گیریم بانشی هم باشه، خب که چی؟ اون یکی از ماست!
ایتوک که تا آن لحظه در سکوت به اظهار نظر جونیورها گوش می داد با خونسردی پا روی پا انداخت و به مبل تکیه داد.
-    یعنی ممکنه بهمون خیانت کنه؟
-    عمرا!
همه به سمت ریووک برگشتند. معذب کمی روی مبل جا به جا شد با حالتی عذرخواهانه برای شرکت در بحثی که کوچکترین ربطی به او نداشت حرفش را ادامه داد:
-    اون انرژی یه بانشی رو نداره، منفی نیست، اگه بود حسش می کردم!
حالا دیگر سونگمین هم برای خودش نظری داشت.
-    یعنی ممکنه بلایی سر یشم بیاد؟
کیوهیون کلافه از این اتهام های پی در پی به سمت او خم شد و یقه اش را گرفت، او را کمی جلو کشید و با خشم از بین دندان های قفل شده اش غرید:
-    ممکنه یه بلایی سر تو بیاد!
و یقه اش را طوری رها کرد که او محکم روی مبل پرت شد.
-    حالا خوبه یشمتون همچین تیکه ای هم نیست!
رم کلافه نگاهی به آن ها انداخت، نابلزها و جونیورها همیشه موردی برای اختلاف و ساز مخالف پیدا می کردند و این بهانه ای برای دعواهایشان می شد ولی واقعیت این بود که او خودش هم دقیقا نمی دانست چطور یک بانشی توانسته مدت های زیادی بین آن ها دوام بیاورد و چرا وقتی همه ی آن ها را دور هم جمع کرده و اگر هدفی داشته آن را انجام نداده و یا اصلا چطور عقیق سرخ به دستش افتاده، او که یک غیبگو نبود اما به طرز آرامش بخشی دلش قرص بود، می توانست حس کند هیچ خطری در کمین دونگهه نیست.
--------------------------------------------
پسر سراسیمه خودش را به اتاق پسرش رساند. شاید بانشی ها در آن اتاق زیرزمینی سنگی نیروی او را حس نمی کردند و نمی توانستند پیدایش کنند اما نیرویشان از آن دیوارها رد می شد و او به خوبی حس کرد ملاقات کننده اش چه نیروی عظیمی را برای شنیدن ناله و فریاد درد هیوک در خانه پخش کرد و سکوت هیوک در مقابل این نیرو .... نکند ... نکند پسرش تاب نیاورد و .... خدای من!
وارد اتاق که شد با دیدن صحنه ی رو به رویش مات ماند. یشم روی زمین جلوی پای پسرش زانو زده بود و هیوک ناتوان و درد کشیده به آغو//شش افتاده بود و ریز می لرزید.
خودش را با وحشت به آن ها رساند و سر هیوک را از روی شانه ی دونگهه کمی بالا گرفت و با دیدن دانه های درشت عرق سرد قلبش فشرده شد.
-    هی! هیوک!
بی سلاح تر و درد کشیده تر از همیشه چشم هایش را تا جایی که می توانست باز کرد و با دیدن نگرانی پدرش لبخند محوی روی لب هایش نشست.
طاقت دیدن پسرش را در این حال نداشت، یک پدر همیشه یک پدر است حتی اگر شینیگامی باشد. با دلهره پرسید:
-    خوبی؟
برای اطمینان دادن به پدرش پلک هایش را باز و بسته کرد و با خنده ای بی جان گفت:
-    از دردایی که .... تو برای انتقال ....  نیروی درونت .... بهم می دی .... کمتر بود! و ....
نمی دانست باید جمله اش را بگوید یا نه، مردد بود و البته کاملا گیج! نمی خواست جلوی دونگهه چیزی از او به پدرش بگوید پس به عمق چشم های پدر خیره شد تا او حرفش را از آن مردمک های تاریک و درخشان بخواند. تلپاتی کمترین چیزی بود که بین آن ها وجود داشت. پدر با خواندن حرف های او از ذهنش او را از آغو//ش دونگهه بیرون کشید و با کمک تا تخ//ت برد.
-    استراحت کن!
و وقتی خواست آن جا را ترک کند، در مقابل نگاه پرسشگر او به سمتش برگشت و با اطمینان گفت:
-    اون یه درمانگره! و من باید ببرمش! من باید جونیورا رو ببینم!
با درد عضلاتش نیم خیز شد و معترضانه نالید:
-    هی منم یه جونیورم باید باهات بیام!
-    با این درد؟
به دونگهه اشاره کرد و مطمئن جواب داد :
-    اون آرومم می کنه!
نگاهش گیج بین این پدر و پسر در رفت و آمد بود و از اینکه هنوز بعضی چیزها را متوجه نمی شد احساس کلافگی می کرد. درمانگر؟ منظور آن ها از درمانگر چه کسی بود؟ چرا حال هیوک باید در آغ//وش او بهتر می شد؟ و هزاران سوال دیگر که دور سرش می چرخید. هنوز حتی به جواب یکی از آن ها فکر نکرده بود که دست دراز شده ی هیوک به سمتش توجهش را جلب کرد.
-    باید بریم خونه!
پدرش برای متوقف کردن او با تحکم خاصی فریاد زد :
-    هیوک!
و مردمک های آتشینش از این خشم درخشید.
به هیوک نگاه کرد. او یک بار جانش را نجات داده بود پرچه یک بار هم به قصد خرد کردن استخوان هایش می خواست مشتی به او بزند که رم قدرت آن ضربه را گرفت اما ...
بی اختیار انگشتانش را به دست او رساند و با یک جهش به در خانه اشان ظاهر شدند.
آن پسرک کله شق دقیقا مثل خودش بود. دقیقا مثل خودش و درست به همین خاطر نمی توانست او را برای این لجبازی هایش تنبیه کند. قبل از این که حفره ی آن دو بسته شود ، برای اولین بار از آن حفره به خانه ی جونیورها رفت. وقتی ظاهر شد، دو پسر گیج و سرگردان در خانه ای بزرگ و خالی ایستاده بودند. کسی آن جا نبود.
-----------------------------------------------------
یسونگ سعی داشت مشت های گره شده ی هیچول را از یقه ی ایتوک باز کند و ریووک ایتوک را می کشید تا او را از هیچول جدا کند. شاخ و شانه هایشان تمام شدنی نبود.
رم سعی داشت کیوهیون را از سونگمین دور نگه دارد و تا جایی که می تواند دهان سونگمین را ببندد تا این همه گستاخی نکند.
در همین گیرو دار ناگهان سونگمین ایستاد و با ذوق فریاد زد :
-    می شنوم!
ایتوک هیچول را عقب هل داد و به سمت او برگشت.
کیوهیون همانطور که از کنار پای رم لگدی به سمت او پرت می کرد فریاد زد:
-    هه کر بودی شنوا شدی؟
ریووک با دلهره پرسید:
-    دونگهه حالش خوبه؟ ...
ایتوک هم نگران بود. حتی بیشتر از ریووک.
-    اون پسره ی بانشی که بلایی سرش نیاورده؟
با این حرف هیچول دوباره به سمت او حمله کرد ولی یسونگ در میانه ی راه او را گرفت. رم با عصبانیت فریاد زد :
-    شماها چند سالتونه؟
و با عصبانیتش برق ضعیفی مانند شوک از بدن آن ها گذشت که باعث شد ساکت شوند. رو به سونگمین کرد.
-    می تونی بفهمی کجان؟
تمرکز کرد. باید خوب به مکالماتشان گوش می داد تا از لابه لای آن ها متوجه مکانشان شود. ناگهان گفت :
-    خونه ی جونیورا!


موضوعات پوکر وب: SHinobi 2016 ،
[ چهارشنبه 17 شهریور 1395 ] [ 08:19 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب