Russian Roulette / 4



سلام

این پوسترو باید عوض کنم، کسی می تونه برای این فیک پوستر بزنه؟!

فکر کنم باید یه تیم طراحی هم تشکیل بدم


یوچان از پسرای گروه  JYJ معرف حضور که هستن؟

ممنون از بچه هایی که واقعا باعث ادامه دادن این فیکان

مخلصیم تمام قد

.

.
.

نگاهی به غذای تهوع آور رو به رویش انداخت و با بی میلی سینی را پس زد. شاید زندگی اش آن قدر خوب نبود که بتواند غذاهای گران قیمت بخورد و غذاهای بیمارستان هم تعریفی نداشت اما هر چه که بود از این مایع بد رنگ و بد بو بهتر به نظر می رسید.
شیندونگ با دیدن بی رغبتی او به غذا سینی غذایش را برداشت و میز بزرگ مستطیل شکل کرم رنگی که پشت آن نشسته بود دور زد و چند میز را پشت سر گذاشت تا به او رسید. سینی غذایش را روی میز گذاشت و صندلی کنار او را عقب کشید و نشست. همانطور که با سر پایین غذایش را می خورد بدون زمین گذاشتن قاشقش با پشت دست عینکش را بالاتر هل داد:
-    سِ ... سه سال ... مدت ... مدت زیادیه .. برای ... گُ ... گُشنه موندن!
بی توجه به او سرش را برگرداند. چطور فکر می کرد بعد از آن کتک مفصل که به او زده بودند حاضر است آن ها را کنار خودش تحمل کند؟ خواست از جایش بلند شود که چانگمین و دنبال او جی و ته یانگ هم آمدند. چانگمین با دیدن نهیب او برای بلند شدن دستور داد:
-    بشین!
کتک خورده بود، درد داشت و می دانست تمام این دردها به خاطر ایجاد ترس در وجود اوست تا او را تبدیل به یک برده ی فرمانبردار یا یک وحشی مثل خودشان و  همدست کثافت کاری هایشان کنند. بی توجه به دستور او ایستاد و خواست برود که صدای چانگمین بلندتر شد.
-    گفتم بشین!
و دست جی روی شانه اش نشست و با فشار او را وادار به نشستن کرد.
چانگمین سینی غذایش را روی میز گذاشت و نشست و دو برادر در دو طرف او نشستند. مشغول غذایش شد.
-    غذاتو بخور!
دست هایش  را برای کنترل خشمش روی میز مشت کرد، بیزاری را تا مغز استخوانش حس می کرد اما برای انجام هرگونه واکنشی مردد بود.
چانگمین محتویات درون قاشقش را هُرت کشید و دوباره غرید:
-    کری؟ گفتم باید غذاتو بخوری!
شیندونگ زیر چشمی حرکات دونگهه را زیر نظر داشت. مشخص بود که این وضع را به سختی تحمل می کند و در آستانه ی انفجار است، اگر سرکشی می کرد قطعا روز بدی برایش رقم می خورد و شیندونگ دلش برای او می سوخت پس در دل دعا می کرد که او از کوره در نرود.
ته یانگ سینی غذا را در مقابل چشم های عصبی و ریز شده ی چانگمین به سمت دونگهه هل داد و کمی از مایع یکی از بخش های ظرف بیرون ریخت.
-    وقتی رییس می گه بخور، باید تا تهشو کوفت کنی!
دیگر از خشم به رعشه افتاده بود و گزیدن لبش هم در آرام کردنش تاثیری نداشت. تا به حال در زندگی اش زیر بار چنین زوری نرفته بود. غرورش اجازه ی تحمل بیش از این را به او نمی داد. بدون هیچ حرفی ایستاد تا برود. تعداد آن ها زیاد بود و اگر دعوایی را شروع می کرد حتما کتک می خورد و از طرفی نمی خواست با نگهبان ها به مشکل بخورد پس داد زدن هم چاره ی کار نبود. بدون هیچ حرفی سرش را پایین انداخت که برود اما انگار تا همین جا هم سرکشی او به مزاج چانگمین خوش نیامده بود که به جی اشاره ای زد و او در ثانیه ای خودش را جلوی دونگهه رساند و راهش را سد کرد.
-    کجا می ری خوشتیپ؟
حالا توجه زندانیان چند میز اطراف هم به ماجرا جلب شده بود. یکی این جا داشت از فرمان چانگمین سرپیچی می کرد و این سوژه ی جالبی برای سرگرمی چند ساعته اشان می شد.
شیندونگ که خیلی اهل این گونه زهر چشم گیری ها نبود و از طرفی خودش هم زمانی این دردسرها را تجربه کرده بود دلش نمی خواست دونگهه بیش از این ها زجر بکشد، خودش هم روز دوم بیخیال دعوا و کتک کاری شد و با بله رییس و چشم رییس جانش را خرید.
-    رییس برای چی وقتتو با یه تازه وارد هدر می دی؟ بهتر نیس بیخیالش شی و خودتو آماده ی دو روز دیگه کنی؟
حق با شیندونگ بود اما هر طور که فکر می کرد یک تازه وارد سرگرمی جالبی برای چند روز بود و چند روز خوشگذارنی در برابر سالهای کسالت باری که او در این زندان گذرانده بود غنیمتی بود که به راحتی نمی شد از آن گذشت. تقریبا همه ی تازه کارها روز دوم حساب کار دستشان می آمد و اصلا همین سرکشی های این تازه وارد جدید بود که او را به وجد می آورد. در پس چشمهای تاریک این پسر درخششی بود که باید خاموش می شد.
-    دهنتو ببند شین! غذاتو کوفت می کنی یا جای اون پسر کتکشو؟
سرش را بالا آورد و نگاهی به جی که رو به رویش ایستاده بود، انداخت. شاید از زیر این پیراهن بی قواره ی زندان پسری ریز جثه به نظر می آمد اما با چیزی که قبلا از او دیده بود می دانست بدن او تماما عضله است و به این راحتی ها از پسش بر نخواهد آمد ولی نمی توانست تا ابد بی هیچ حرفی همانجا بماند.
-    بکش کنار!
و دستش را به شانه ی او گرفت تا او را کنار بزند اما جی محکم تر از همیشه سر جایش ایستاد.
-    جایی تشریف می برین آقا کوچولو؟
با این جمله زندانیان اطراف بلند خندیدند و این برای دونگهه تحقیرآمیز بود.
-    بهتره به خاطر اربابت شر درست نکنی چون تهش این من و توییم که باید انفرادی بخوابیم!
ته یانگ که با اشتیاق به مکالمات تازه وارد و برادر کوچکترش گوش می داد و پوزخندی رضایت بخش روی لب هایش نقش بسته بود با این حرف دونگهه قهقهه ی کوتاهی زد.
-    اینجا یکی از ترس انفرادی داره خودشو خیس می کنه!
و دوباره صدای خنده ی زندانیان بلند شد و تنفر دونگهه از این وضعیت بیشتر و بیشتر اما درست لحظه ای که همه انتظار طغیانش را داشتند با خونسردی تمام پشت میز برگشت و نشست. سینی غذایش را جلو کشید و ب سرعت تمام آن را خورد. نگاه سنگین و متعجب اطرافیانش را روی خودش حس می کرد اما ترجیح داد اهمیتی به آن ها ندهد. او قرار بود سه سال زیر بار این نگاه ها زندگی کند. غذایش که تمام شد در مقابل نگاه های ناباور پسرهای پشت میز ایستاد و به سمت جی که هنوز مغزش فرمان درستی برای حرکت بعدی نداده و با گیجی همان جای قبلی ایستاده بود، رفت. با ضربه ی دست محکمی روی سینه اش او را کنار زد.
-    غذام تموم شد بکش کنار!
جی که از فرط تعجب هیچ چیزی به ذهنش نمی رسید و با ضربه ی محکم او نیم قدمی عقب رفت.
می دانست نمی تواند تا شنیدن صدای زنگ پایان ساعت ناهار آن جا را ترک کند ولی اگر می ماند هم دردسر می شد پس اطرافش را نگاه کرد و با دیدن نگهبان کناری فکری به ذهنش رسید. سمت او رفت و روی نزدیک ترین صندلی به او نشست. نگهبان که تا آن لحظه او را زیر نظر داشت به این زرنگی او پوزخند زد. برای کسب اجازه با انگشت میانی گوشی راست هندزفری را در گوشش فشرد.
-    قربان!؟
با شنیدن دستور مافوقش پا چسپاند و همان جا ایستاد.
ته یانگ عصبی از این وضعیت پیش آمده با پا روی زمین ضرب گرفت. به آن تازه وارد لعنتی نمی آمد انقدر گستاخ باشد.
-    همون دیروز که آوردنش باید بیشتر بهش سخت می گرفتیم!
روی صندلی کنار برادر بزرگترش نشست و با خشم غرید:
-    اون احمق فکر می کنه نگهبانا ازش حمایت می کنن؟ دخلشو میارم!
و مشت محکمش را روی میز کوبید.
با این که از دیدگاه دیگران آن پسر به او و قدرتش توهین کرده بود اما بی هیچ واکنش یا حتی عصبانیتی با پوزخند محتویات داخل قاشقش را هُرت کشید. صدای غذا خوردن بی خیالانه ی او روی اعصاب ته یانگ ناخن می کشید. اقتدار گروهشان تقریبا زیر سوال رفته بود.
-    رییس!
قاشقش را بالا آورد و قبل از اینکه در دهانش بگذارد با همان پوزخندش گفت:
-    می دونین اگه لازم باشه زندش نمی ذارم! پس خفه شین و غذاتونو کوفت کنین!
اما این ماجرا برای دو نفر دیگر در انتهای سالن که با دقت تمام جزییاتش را زیر نظر گرفته بودند، جالب تر از بقیه بود.
سرش را به گوش مرد کناری نزدیک کرد و متفکرانه پرسید:
-    به نظرت به دردمون می خوره ایتوک؟
نگاه دقیق تری به دونگهه که سمت دیگر سالن نشسته بود و نگهبان پشت سرش انداخت.
-    فعلا که مثل یه ترسو کنار یه نگهبان نشسته! ... هه! ... اون بچه هنوز نمی دونه این جا چه جهنمیه!
همانطور که نگاهش را روی دونگهه ثابت نگه داشته بود با اشتیاق مجددا لب هایش را به گوش او نزدیک کرد.
-    من فکر می کنم به درد بخوره! خوب جلوی چانگمین و دارو دستش درومد!
سینی غذایش را پس زد و کاملا به سمت او چرخید و با صدای آرامی گفت:
-    شجاعه چون بی خبره! باید دید وقتی که بفهمه تو چه سگدونی ای گیر افتاده واسه یه تیکه استخون برای چانگمین دم تکون می ده یا برای اثبات خودش پاچه اشو می گیره!
با این تحلیل پوزخندی روی لب هایش شکل گرفت.
-    بیا سرش شرط ببندیم! من بهش امیدوارم!
کلافه فوتی کرد.
-    همیشه نسبت به همه چیز زیادی امیدواری، واسه همینه که هر روز می بازی!
به چشم های او عمیق شد و به حال هشدار ابرویی بالا انداخت.
-    یه روز سرتو به باد می دی یوچان!
از حس نگرانی او به خنده افتاد.
-    بیا از این که هنوز زنده ام نتیجه بگیریم گرچه رو آدم درستی شرط نمی بندم اما با آدم درستی شرط بندی می کنم!
و چشمکی زد که ایتوک را هم به خنده انداخت!
***
با سردرد وحشتناکی از خواب بیدار شده بود و هان هم مدام روی اعصابش رژه می رفت.
-    پدرتون دنبالتون می گردن!
وقتی برای سومین بار هم همان جمله را بدون کوچکترین تغییر حالت در لحن و بیانش شنید بالاخره از کوره در رفت و روی تخت نشست.
-    باور نمی کنم! اون اگه دنبالم می گشت تا الآن پیدام کرده بود!
معذب با شانه ها و سری پایین و دست های قلاب شده به نشانه ی ادب جلوی بدنش روی حرفش پافشاری کرد.
-    خیلی عصبانی هستن و واقعا دارن دنبالتون می گردن!
سردردش را نادیده گرفت و با خشم فریاد زد:
-    اون منو اون سر شهر وقتی دوس/ دخترم بغلم بود صبح تو تخ/ت پیدا کرده، پیدا کردنم این جا که اصلا سخت نیست!
می دانست اگر خبر را خودش به هیوک بگوید قطعا از او متنفر خواهد شد پس با خونسردی توضیح داد:
-    کیوهیون شی گفتن می رن دنبال ماست مالی! فکر کنم برای اینه که اون دختر ازتون شکایت نکنه!
تمام دیشب را به خوبی به یاد می آورد. مس//تی بیش از حدش، عربده هایش، هل دادن آن دخترک هر//زه، و در آخر کتک زدن پسری که او را دونگهه می دید، کلافه و بی اشتیاق کف دستش را برای کم کردن درد روی پیشانیش فشرد.
-    نگران کیو نباش! شرط می بندم رفته با دختره ل//اس بزنه!
انگار هنوز هم کوتاه نیامده بود.
-    و در مورد پدرتون!
اگر همان لحظه برای دیدن پدرش نمی رفت یا هان با تکرار این مسئله او را به جنون می کشاند و یا محافظ های پدرش او را به راحتی پیدا می کردند و با ضرب و زور شبیه یک متهم به خیانت م//لی پیش پدرش می بردند پس عاقلانه تر بود که خودش تا آن جا برود.
-    یه مسکن بهم بده و ماشینو آماده کن!


موضوعات پوکر وب: Russian Roulette ،
[ جمعه 12 شهریور 1395 ] [ 11:32 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب