شینوبی 2016 / پارت 28


دو تا امتحانم افتاد هفته ی دیگه

دخترا نظر بدین لطفا

5تا فیک همزمان واقعا انرژی می خواد


مخلصیم تمام قد
-     ناخالصی بین ما طبیعیه اما تو ناخالصیت فرق داره ... درست مثل من !
مسلما چیزی از حرف های او نمی فهمید و مطمئن بود این کاملا طبیعیست. شک نداشت هیوک جزء جونیورهاست خودش از اعضای سوپر نابلز به حساب می آمد و تا حالا که هیچ تفاوتی بین آن ها ندیده بود جز اینکه نابلزها کمی ارامتر به نظر می رسیدند و البته کمی هم متمدن تر! ولی خب پس شباهت او با هیوک چرا این همه تعجب داشت و چرا او فکر می کرد آن دو با همه فرق دارند؟
هیوک رو به رویش نشست و قوطی را دستش داد ، با دیدن قیافه ی متفکر او کمی توضیح داد :
-    اگه بخوام مثال بزنم تو یه مهره ی سفیدی و من یه مهره ی سیاه!
مردد کمی به او خیره ماند و به جرعه جرعه نوشیدن نوشابه اش نگاه کرد.
-    خب سفید و سیاه چه شباهتی دارن ؟! نباید مقابل هم باشیم !؟
خیره به قوطی کمی آن را در دستش چرخاند.
-    رنگ مهمه ولی مهم تر از اون ماهیته! تو انسان نیستی، نمی دونستی؟
گیج شده بود. اگر کسی چند روز پیش این حرف را به او می زد برایش فحش تلقی می شد و تا جایی که توان داشت کتکش می زد ولی خب حالا چند روز گذشته بود و او با موجوداتی آشنا شده بود که قطعا انسان نبودند، شینیگامی ها! ولی او به وضوح می دانست که که یک شینگامی نیست!
-    ناخالصا هم انسان نیستن؟ فکر می کردم باشن!
قوطی را مچاله کرد و با هدف گیری دقیق در سطل آشغال کنار میز تحریر آن سوی سالن سنگی انداخت.
-    خب من و تو نسبت به شینیگامیا ناخالصیم ولی نسبت به بقیه خالص تریم!
حاضر بود قسم بخورد که او از قصد این گونه بی سرو ته حرف می زند تا گیجش کند. این را از آن پوزخند جا خوش کرده کنار لبش می توانست حدس بزند. خواست حرفی بزند که تلافی کرده باشد اما تا دهانش را باز کرد منقبض شدن ماهیچه های بدن او را دید. دندان هایش را روی هم می فشرد و انگار که درد وحشتناکی را در سکوت تحمل می کند در مبل فرو رفته بود.
-    هی حالت خوبه؟
لب هایش تکان می خورد معلوم بود که می خواهد چیزی بگوید اما توانش را ندارد. نفس هایش به شماره افتاده بود و سی//نه اش با هر نفس به سختی تکان می خورد و هر لحظه برافروخته تر می شد. این حال او دونگهه را تا سر حد مرگ می ترساند. لحظه ای بی دلیل احساس بی پناهی کرد. وحشت زده خودش را به هیوک رساند و کنارش روی زمین زانو زد و از پایین به صورت پر فشار او خیره شد.
-    با توام! خوبی؟
سایه ای را زانو زده جلوی خودش می دید و صدایی از کیلومترها آن طرف تر در گوشش می پیچید. نمی توانست واکنشی نشان دهد. تمام انرژیش صرف فریاد نزدن و تحمل دردی می شد که چون ماری دور تا دور جانش حلقه زده بود و مدام تنگ و تنگ تر می شد. می خواست دهان باز کند و کمک بخواهد اما صدایی جز ناله هایی خفه از دهانش خارج نمی شد. بدنش به رعشه افتاده بود و برای ذره ای هوا تقلا می کرد و هر لحظه دیدش تار و تارتر می شد.
ترسیده بود، نمی دانست چرا اما فکر می کرد اگر بلایی سر او بیاید دیگر کسی نمی تواند نجاتش دهد ولی این همه ی ماجرا نبود به هر دلیلی نمی توانست یک نفر را این گونه در درد ببیند. بازوهایش را گرفت و او را محکم تکان داد.
-    تو چته ؟
اما بدن هیوک سنگین تر از همیشه بدون کوچکترین مقاومتی در آغو//شش افتاد. وحشت کرده او را محکم گرفت.
-    هی هی هی!
با ل//مس آغ//وش مردی که کنارش زانو زده بود لحظه ای درد کشنده اش کمی آرام گرفت، انگار اکسیری حیات بخش از آغ//وش او به تمام جانش سرایت می کرد و در مریرگ هایش می دوید. این اصلا با منطقش جور در نمی آمد. دردش هر لحظه آرام تر می شد. جای برافروختگی طبیعی عنصرش حسی شبیه خنکی مانند آبی روان تمام بدنش را در بر می گرفت. نمی دانست این حس خوب و از کجا می آید. لای پلک هایش را کمی باز کرد. دونگهه هنوز هم او را تنگ در آغ//وش گرفته بود!
-------------------------------------------
-    خودت می دونی که باید پسرتو تحویل ما بدی!
روی مبل نشست و پا روی پا انداخت و بی تفاوت خودش را مشغول خواندن مجله ی تاریخ گذشته ی روی میز نشان داد.
صدای سرد و لحن بی روح آن دوباره در فضا پیچید.
-    اون یکی از ماست!
دوباره جوابی نگرفت.
مجله را از بین انگشت های باریک و بلند پسر بیرون کشید و باعث شد او با از کوره در برود و فریادش بلند شود.
-    اون پسر منه! می دونی که چقدر ازتون متنفره!؟
سایه ای از کنارش گذشت و سرمایی را در فضا احساس کرد.
-    تو یه خائنی و خیانت تو خون پسرته! فقط اونو بهمون برگردون!
شانه ای بالا انداخت و مستقیما به هاله ای که می دانست حدقه ی خالی چشم های موجود رو به روست چشم دوخت.
-    پیش من نیست! هیچوقت پیش من نمیاد!
صدای گوش خراشی شبیه خنده ای مشمئزکننده گوشش را خراش داد.
-    ما تا اینجا دنبال خون اون یکی اومدیم. پسرت یکی از ماست و ما رو حس می کنه! با نجات پسری که همراهشه داره به خانوادش پشت می کنه! این خیانته!
چاره ی دیگری نداشت پس راه انکار را در پیش گرفت.
-    من از چیزی خبر ندارم! چیزی نمی دونم. هیچی! اگه تا اینجا ردشو زدین باید بدونین الان اینجا نیست!
چیزی در موهایش چنگ شد و با وحشیانه ترین حالت ممکن سرش را به عقب کشید. وضعیت دردناک گردنش باعث شد ناله ای از بین ل//ب هایش فرار کند.
-    می دونی که فقط به خاطر خواهرم زنده ای! پسرت هم خون منه، بهش هشدار بده که اون پسری که همراهشه برگردونه!
و لحظه ای بعد انگار هیچ کس جز صاحب خانه هیچوقت آن جا نبوده!
-    لعنت به همتون!
---------------------------------------------
رو به روی پنجره خانه ی نابلزها ایستاده بود و ناخن شستش را بی اختیار و از روی نگرانی می جوید. صدای یسونگ را از پشت سرش شنید.
-    بیا بشین هیچول!
چرا همه انقدر خون سرد به نظر می رسیدند؟ چشم غره ای به او رفت و همانطور که به سمت آن ها می آمد با کلافگی گفت :
-    هیوک یه جا اون بیرون با پسری که بانشیا دنبالشن داره ول می گرده و هر آن ممکنه پودرش کنن! بعد تنها نگرانی تو نشستن منه؟
کیوهیون گوشه ای نشسته بود و با فشاری بیش از حد به صفحه ی گوشی سعی داشت به بی خیالی وانمود کند اما انگار خیلی موفق نبود. نمی توانست یک لحظه ی دیگر ساکت بماند.
-    آخه مگه این یشم چی داره که دنبالشن؟ از اولم بوی دردسر می داد!
ایتوک که تا آن لحظه یا عمیقا به فکر فرو می رفت و یا نگاه مرگبارش را روی یسونگ ثابت نگه می داشت و گاهی چشم غره ی وحشتناکی نثار ریووک می کرد با طعنه گفت:
-    جونیورا دردسر متولد می شن! اونوقت به یشم می گی دردسر؟
و با این جمله دوباره نگاه زهرآگینش را به یسونگ دوخت!
هیچول دست به سی//نه و شاکی کنار یسونگ نشست و با لحنی تهاجمی دنبال حرف او را گرفت.
-    اگه به خاطر اون پسره بلایی سر هیوک بیاد....
جمله اش را تمام نکرده بود که رم با وحشتی به افکار عمیقش خاتمه داد و نتیجه گیریش تمام وجودش را لرزاند.
-    هیوک فقط یه جونیوره؟ مثل شما؟
کیوهیون همانطور خیره به صفحه ی گوشیش پوزخند همیشگیش را زد.
-    نه دقیقا مثل ما!  اون یه تنبل پر خواب و شارلاتانه!
این با معادلاتش جور در نمی آمد. امکان نداشت تنها یک جونیور بودن به او این همه قدرت داده باشد. کلافه توضیح داد:
-    نمیشه! اون نمی تونه فقط یه جونیور باشه! قدرتمندتره! اون یه رگ اصلی داره!
سونگمین چشم هایش را چرخاند و با بی حوصلگی اظهار نظر کرد.
-    فقط همینو کم داشتیم! از تبعیض طبقاتی متنفرم اگه قراره بگی که اشراف زاده ای نجیب زاده ای چیزیه!
کیوهیون تک خنده ای کرد و با لحنی تمسخر آمیز او را به استهزا گرفت.
-    دوره ی این چیزا خیلی وقته تموم شده احمق!
سونگمین نگاه چپی به او انداخت.
-    اوه مرسی از توضیحت عقل کل!
و این داستان قرار بود ادامه دار شود که هیچول و ایتوک هم زمان با کلافگی فریاد زدند:
-    خفه شین!
ریووک نگاهی به آن ها انداخت و سری به نشانه ی تاسف تکان داد.
-    چه مودب!
کلافه بود. فکر می کرد نیمی از مشکلاتش با پیدا شدن این دو گروه حل خواهد شد اما نمی دانست سرو کله زدن با دو گروه بچه ای که چند میلیارد سال از او کوچکترند آن هم از نسل بشر و از بخت بد مخالف هم می تواند انقدر سخت و طاقت فرسا باشد.
-    الان وقتش نیس به جون هم بیفتین! دارم بهتون می گم هیوک یه رگ اصلی داره! اون یه بانشیه!
و سکوتی سنگین برای لحظه ای همه را به خفگی کشاند.

موضوعات پوکر وب: SHinobi 2016 ،
[ دوشنبه 8 شهریور 1395 ] [ 05:47 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب