شینوبی 2016 / پارت 27



بهههههههههههههه سلاااااااااااااااااااام

 EunSHa ایمنیدا

دلم واسه تک تکتون تنگ شده ... دم همتون جیلیز ویلیز !

البته نظرات چرا دیگه مث سابق نیست ؟! ... نگین که فیکا زیاد شده وقت نمی کنین بخونین ...

می خواین جدیدارو نگه دارم تا قدیمیا تموم شه ؟!

اوه اصلا این دوتا جدیدا تو برنامه نبودا در جریانین که  ... ولی ایده اش خواب و خراکو ازم گرفنه بود

راستییی با شیدا کارا خوب پیش میره؟ ... فعلا که هر روز داره به جون من نق میزنه

بنده خدا شناختش از کره در حد یانگومه اذیتش نکین خب

هنوز هیچولو میبینه داد میزنه شقاااا این همون هیوکه؟؟

شاید باورتون نشه ولی زحمت تایپ فیکارو هم خودش میکشه ... من میگم اون تایپ میکنه البته با سرعت نیم لاکپشت در ساعت

و اینکه

نگران من نباشین ... چیز خاصی نیس ... من حالا حالاها ولتون نمی کنم ...

هنوز کلی فیک و آرزو دارم

من نیستم هوا دخترعمومو داشته باشین

مخلصتونم تمام قد

.
.
.
.

آب دهانش را به سختی قورت داد ... این مکالماتی که می شنید اصلا معانی خوبی نداشت ...  دوباره کمی خودش را عقب کشید اما هنوز هم مچ دستش بین انگشتان باریک ، بلند و قوی پسر رو به رویش گیر بود ... حالا دیگر آن پسر بیشتر از این که جذاب باشد ترسناک بود ...
-    یه چاقو بهم بده !
نگاهی به دونگهه انداخت ... همین حالا هم رنگش پریده بود چه برسد که برق تیزی چاقو را ببیند ... پوزخندی زد ...
-    تو که نمی خوای خودشو خیس کنه  .... می خوای ؟!
پسر چشم غره ی ترسناکی به او رفت و با بی حوصلگی گفت :
-    مگه نگفتی پیشگوها تاییدش کردن !
با این جمله نفس حبس شده اش را آزاد کرد ... خب حالا که خوب فکر می کرد و به یاد می آورد جی دی هم با همین روش مزخرف او را ترساند اما در نهایت فقط یک بریدگی کوچک روی دستش ایجاد کرد البته اگر بتوان به آن اسم بریدگی داد ... خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد لحنش دوستانه باشد ... به هر حال او از این پسر جذاب بدش نمی آمد و نمی خواست راه کل کل با او را پیش بگیرد به خصوص که می دید او قدرت زیادی در کنترل هیوک دارد ...
-    چجوری از روی خون می فهمی ؟!
بدون اینکه توجهی به سوال او کند دستش را به سمت هیوک دراز کرد ..
-    چاقو !
هنوز هم فکر می کرد با تایید پیشگوها و رم این آزمایش لزومی ندارد ... اصلا به فرض که او یشم هم باشد ... یک یشم بی قدرت که به کارشان نمی آمد ... خودش را به او رساند و چاقو را کف دستش کوبید و با عصبانیتی که در بیان جمله اش پیدا بود گفت :
-    حالا یشم یا هر کوفتی !
چاقو را از او گرفت و قبل از هر کاری دونگهه خودش دستش را برای خراش جلو آورد ... پسر راضی از این حرکت مطیعانه با نوک چاقو آرام خراشی روی انگشت او ایجاد کرد ... یک قطره خون از بریدگی بیرون زد اما رنگ آن به شکل عجیبی به صورتی کمرنگ می زد ...
باور نمی کرد ... مگر پیشگوها و حتی رم او را یک لایت معرفی نکرده بودند پس ... پس این خون چرا به بی رنگی می زد ... شینیگامی ها همیشه خونی به رنگ سیاه داشتند و حالا این بی رنگی ...
-    مگه نگفتی شینیگامیه !؟
معنی آن رنگ عجیب را نمی دانست اما حس می کرد چیزی سر جای خودش نیست ... حس بدی تمام وجودش را گرفته بود ... رم با اطمینان او را یک لایت می دانست و حالا ...
-    اگه شینیگامی نیس پس یعنی ... معمولیه ؟!
یعنی واقعا توانسته بود یکی از آن ها را ببیند ... در هیچ جای هیچ کتاب خطی یا تاریخی متعلق به شینیگامی ها و حتی در داستان هایی که سینه به سینه نقل می شد چیزی در این باره گفته نشده بود ... باور نمی کرد آن ها هم نسلی ناخالص داشته باشند ... اصلا مگر ممکن بود ؟! ...
-    تو از شجره نامه ات خبر داری ؟ ... اجدادت ؟
نگاه گیجش بین او و هیوک در رفت و آمد بود ... اجدادش ؟! ... او حتی مادرش را هم ندیده بود و چهره ی پدرش را نیز به خوبی به یاد نمی آورد ... شجره کجا بود ؟! ... مگر شجره نامه همان لیست پر افتخار آبا و اجدادی نیست که ثروتمندان برای جنگ بر سر ارث و میراث و غنیمت بردن ذره ای از ثروت خاندان به رخ هم می کشند ...
-    من فقط می دونم بابام یه کیف قاپ بود ... مادرمم یادم نیست !
یکی که از هر جهت معمولی بود چطور می توانست چنین خونی داشته باشد ... هیوک نگاه گیجی به پسر انداخت ... عمق درگیری ذهنیش از اخم های در هم کشیده و نگاه خیره اش به نقطه ای نامعلوم پیدا بود ...
-    حالا باید چی کار کنیم پدر؟!
پدر؟! ... نمی توانست دهانش را ببندد ... با این لفظ انگار چیزی شبیه برق از اندام هایش رد شده بود ... چطور یک پسر نهایتا سی ساله می توانست پدر یک پسر بیست و چند ساله باشد ... این اصلا با منطق جور در نمی آمد ... گرچه خیلی چیزها بود که دیگر با منطقش جور در نمی آمد و او فقط باید می پذیرفت ... چاره ی دیگری نبود ... اصلا این شاید نوعی لقب تشریفاتی بین آن ها بود و به زودی خودش هم مجبور می شد او را پدر صدا کند ... چیزی شبیه مسیحیان ؟! ... به هر حال هر فر//قه ای می توانست رسومات خاص خودش را داشته باشد ... اگر بتوان به آن ها لقب فر//قه داد ...
پسر هنوز هم بی هیچ پاسخی سر جایش ایستاده بود و عمیقا به چیزی فکر می کرد ... درماندگی در جمع بندی افکارش در بند بند وجودش پیدا بود ...
چیزهایی را حس می کرد ... نیروهای عجیب ... خدای من !! ... امکان نداشت ... تا به حال کسی تا این حد دنبالش نکرده بود ... عجب احمق های زبان نفهمی ... با وحشت ناشی از احساس دوباره ی خطر فریاد زد :
-    بانشیا دارن میان ! ... چجوری با این فاصله ردمونو زدن ؟!
و گیج برای کسب تکلیف به پسر جذاب رو به رویش خیره شد ...
آهی از سر استیصال کشید ... از اول هم نمی خواست این جنگ اینگونه بی هوا شروع شود ... شاید بهتر بود شروع آن را کمی به تعویق بیندازد ...  به سمت هیوک که منتظر اجازه بود برگشت ...
-    چرا ماتت برده ؟! ... تو تمام سالای عمرتو اینجوری زندگی کردی ... ببرش مخفیگاه !
مطیعانه در لحظه ای کنار دونگهه ظاهر شد و به دست او چنگ انداخت و جهشی به جایی که برای او نامعلوم بود ...
از راه پله های تو در تویی به سمت جایی شبیه به سرداب می رفتند ... می ترسید ... تا به حال چنین جایی در زندگیش ندیده بود ... با ترسی ناشی از حس ناامنی دست هیوک را که دور مچش گره شده بود باز کرد و آن را کمی پایین تر سُر داد تا آن را در دست بگیرد ... این لمس را برای حس امنیت احتیاج داشت ... ولی ... ولی چرا باید از چنین جای نمور و تاریک با سنگ های غول پیکر قدیمی خزه زده می گذشتند در حالی که فقط یک جهش برای رسیدن به مقصد کافی بود ؟! ...
-    نمیشه سریع تر از اینجا بریم ؟!
همانطور که سعی می کرد عجله باعث پرت شدنشان از روی پله های لیز نشود بدون اینکه بداند چرا توضیح داد:
-    اینجا زیر عمارتیه که الان توش بودیم ... عمارت پدرم ... بخاطر سنگ های مغناطیسی خاصی که تو ساختش استفاده شده هر چی پایین تر بریم قدرت هامون کمتر میشه و در نهایت اون پایین یه اتاقک هست که نقطه ی کوره ! .. اونجا هیچکس نمیتونه ردمونو بزنه ! ...
اصلا نمی دانست درگیر چه ماجرایی شده و این ماجرا چقدر می تواند پیچیده باشد ... با اینکه ترس مانند سرمای این سرداب هر لحظه بیشتر از قبل به جانش نفوذ می کرد اما حسی درونش فریاد می زد که شاید اگر بیشتر بداند بتواند این وحشت سرکش را کنترل کند ...
-    اینجا رو ساختین ؟! ... یعنی میخوام بگم ...
کاملا مشخص بود که انقدر در بی خبریست که توان انتخاب جملات درست را ندارد و هر چه سعی مر کرد جملاتش را درست تر و بی منظورتر ادا کند تنها باعث می شد احمق تر به نظر برسد ... البته نمی شد خرده ای بر او گفت او تقریبا هیچ چیز نمی دانست ...
-    پدرو مادرم چند صد سال پیش اینجارو ساختن ...
نمی دانست اجازه ی پرسیدن چند سوال دیگر را دارد یا بالاخره او کی از سوال هایش خسته می شود و مشت محکمی به فکش حواله می کند پس تنها به علامت فهمیدن سری تکان داد ...
-    حتما درکش برات خیلی سخته که چطور اون پسر ، پدر منه و چند صد سال عمر داره !
نا امید از فهمیدن حتی یکی از ماجراهای چند روز اخیر باز هم راه سکوت در پیش گرفت و تنها به تکان سرش بسنده کرد ... به هر حال نمی خواست از این هم احمق تر به نظر برسد گرچه هر طور به این قضیه نگاه می کرد تنها فرد نرمالی که در چند روز اخیر دیده بود فقط خودش بود ... در همین افکار بود که هیوک دری فلزی را به او نشان داد ...  در را با صدای قیژ مانند ناشی از زنگ زدگی باز کرد و هر دو وارد شدند ... انتظار داشت با یک اتاقک خالی سنگی رو به رو شود اما در کمال ناباوری آن جا شبیه یک اتاق کاملا مدرن با نورهای موضعی قرمز رنگ بود ... هیچ وسیله ی الکترونیکی به چشم نمی خورد اما قفسه های بزرگی که تا سقف می رفت و یک طرف آن اتاق نسبتا بزرگ را پوشانده بود پر از کتاب بود و حتی از جلد بعضی هایشان می شد به قدمت چند صد ساله اشان پی برد ... تخت مشکی اتهای اتاق رو به یک آبشار کوچک طبیعی بود ... حاضر بود قسم بخورد هرگز در عمرش نه چنین جایی دیده نه حتی تصور می کرده که روزی ببیند ... هنوز هم با بهت به اطراف خیره نگاه می کرد ...
-    بهتر از چیزیه که فکر می کردی؟!
بالاخره کمی خودش را جمع و جور کرد و نگاهش را از آن همه زیبایی گرفت و به سمت او برگشت ...
-    خیلی قشنگه !
حرف او را با سر تایید کرد ...
-    این اتاق منه در واقع برای محافظت از من ساخته شده چون ...
حرفش را تمام نکرد ... نمی دانست از تکرار این واقعیت زندگیش می ترسید یا واکنشی که ممکن بود دونگهه با شنیدنش نشان دهد پس به سمت آشپزخانه ی کوچکش رفت و بحث را با توضیح دیگری عوض کرد و هیجان زده پرسید :
-    تو یه ناخالصی ! می دونستی؟!
کم فکر کرد ... می دانست ... یعنی شنیده بود که دارک ها و لایت ها شینیگامی های خالص هستند و آن ها که قدرت هایشان را از سنگ گرفته اند ( سوپر نابلزها ، جونیور ها ) ناخالص ... اینکه چیز جدیدی نبود پس او چرا انقدر مشتاق این سوال را مطرح کرد ؟! ... روی نزدیک ترین مبل به آشپزخانه نشست ...
-    آره خب اونا که سنگ دارن ناخالصن ! چیش عجیبه؟!
دو قوطی نوشابه را از یخچال برداشت و کمی بالا آورد و در هوا برای گرفتن تایید از او تکان داد و دونگهه با سر تایید کرد ... همانطور که در یخچال را می بست متفکرانه گفت :
-     ناخالصی بین ما طبیعیه اما تو ناخالصیت فرق داره ... درست مثل من !

موضوعات پوکر وب: SHinobi 2016 ،
[ چهارشنبه 27 مرداد 1395 ] [ 12:04 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب