شینوبی 2016 / پارت 25 و 26


مخلصیم تمام قد
جمله اش را تمام نکرده بود که هیچول با دیدن نگاه خیره ی او به پشت سرش به آن سمت برگشت ... کیوهیون همانطور متعجب پرسید :
-    هی تو چجوری پیدامون کردی !؟
سونگمین نگاهی خردمندانه به او انداخت و به حالت تمسخر گفت :
-    همیشه همینقدر حرف بزن !
و وقتی دید هیچول هم با همان بهت به او خیره شده با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد و شانه ای بالا انداخت و با لحن حق به جانبی ادامه داد :
-    خب بزرگترین کلوب بازی گنگنم همین جاست دیگه !
-------------------------------------------------------------------
در حالی که مدام روش های مختلف توضیح را امتحان می کرد و مرتبا از خودش می پرسید که دقیقا باید از کجا شروع کند در کا//زینویی که برای او و کیوهیون پاتوق به حساب می آمد و همیشه می توانستند آن جا کسی را برای ل//خت کردن ( تلکه کردن ) پیدا کنند نشسته بود ... مطمئن بود سونگمین به خوبی آدرس آن جا را می داند و شک نداشت پیدا کردن کیوهیون و هیچول و ایتوک برایش کار سختی نیست گرچه متوجه شده بود که ایتوک هم از همان حفره ی جهش سونگمین استفاده کرد ...
بزرگترین مشکلش در این شرایط توضیح به ایتوک بود ... جونیورها که همیشه به روشی با هم کنار می آمدند و سونگمین هم بارها نشان داده بود که مشکلی با او ندارد ولی ایتوک .... یعنی هنوز هم از حضور او در پذیرایی خانه اش آن هم بی اجازه دلخور بود ؟! ... خوب شد اجازه نداد ریووک بیاید ... بالاخره بعضی چیزها باید خصوصی بین او و ایتوک حل و فصل می شد ...
در همین افکار بود که دستی روی شانه اش نشست ... می توانست حس کند که این دست یک نابلز است و حالا به لطف معاشرت چند ساعته اشان حتی می توانست امواج انرژی هر کدامشان را به خوبی تشخیص دهد و مطمئن بود دستی که روی شانه اش قرار گرفته قطعا دست ایتوک است ... گیج از اینکه چرا فقط امواج او را دریافت می کند به سمتش برگشت اما قبل از اینکه بتواند چهره ی او را به خوبی ببیند مشتی محکم به فکش کوبیده شد و باعث شد از روی صندلی پرت شود ... روی زمین نشست و همانطور که به چشم های غضبناک ایتوک خیره شده بود با پشت دست خون کنار لبش را پاک کرد ...
-    تو چته ؟! ... من می تونم توضیح بدم !
ایتوک دوباره به سمتش حمله ور شد که دستی از پشت او را گرفت و مانع هرگونه حرکت او شد ...
-    هی اینجا کا//زینوی منه و من اجازه نمی دم یه تازه وارد مشتری ثابتمو بزنه !
ایتوک تقلا کنان او را کنار زد ... یسونگ که می دید اگر همینطور پیش برود دعوای بین ایتوک و صاحب آن جا بالا می گیرد و کار به پلیس و دردسرهای اداری خواهد کشید از جایش بلند شد ... خاک لباس هایش را تکاند و لبخندی زد ...
-    مشکلی نیست رفیق! ... هیونگمه !
مرد نگاه چپی به ایتوک انداخت و با لحنی که مشخص بود یک کلمه از حرف های یسونگ را باور نکرده با لحنی تهدید آمیز گفت :
-    دفعه ی بعد دعواهای خونوادگیتونو برای خونتون نگه دارین !
یسونگ برای خاتمه ی این بحث ناخوشایند با همان لبخند تصنعی تعظیم کوتاهی کرد و به سمت ایتوک رفت ... در مقابل ناباوری او دستش را گرفت و به سمت بیرون کشید ...
-    بیا بریم هیونگ ... لازم نیست برای ادب کردنم اینجا رو به هم بریزی!!
همانطور که با بی میلی با قدم های او همگام شده بود و سعی در آزاد کردن بازوی قفل شده اش در بین دست های او داشت چشم غره ای رفت و زیر لب غرید :
-    خوبه که می دونی باید ادب شی !
بدون اینکه ذره ای از تلاشش برای بیرون بردن ایتوک از آن جا کم کند سری به علامت تایید تکان داد و زمزمه کرد :
-    اگه این آرومت می کنه آره .. می دونم ! ... راستش ..
باید مقدمه چینی می کرد ؟! ... به هر حال او چندین سال برای برنامه ریزی این دیدار وقت داشت اما شاید هرگز فکر نمی کرد که واقعا روزی مجبور به توضیح رابطه اش به یک نابلز شود ... خیلی در آماده کردن فضا برای شروع بحث وارد نبود پس بی مقدمه گفت :
-    من ریووکو دوس دارم و این ربطی به گرایش بین دو گروه نداره ... قسم می خورم !!
سر جایش میخ ماند ... درست شنیده بود ؟! ... تا جایی که یادش می آمد آمده بود تا حساب این این پسر را برای چند خرده حساب شخصی برسد و به او هشدار دهد که او کسی نیست که بتواند به نابلزها بگوید کی کجا باشند ولی حالا ... حالا چه می شنید ؟! .... قبل از اینکه بتواند تصمیم درستی بگیرد صدای آشنایی شنید ...
-    حرفه ای ؟! بیشتر کلاهبردار به نظر میای تا حرفه ای مستر چو!
هر دو با کنجکاوی به سمت صدا برگشتند ... کیوهیون دست هایش را تا انتها در جیب هایش فرو برده بود و آن پوزخند موذی همیشگیش روی لب هایش خودنمایی می کرد و این بهترین ژست او برای تمایل به جنگ های لفظی بود ..
-    هه ... بیا اینطور تصور کنیم که تو داری به مهارتای بالای من حسودی می کنی!
از روی تمسخر قهقهه ای بلند زد و طلبکارانه یک ابرویش را بالا داد ...
-    البته که به تواناییت تو بی مسئولیتی مفرط و بی خیالی تهوع آور حسودی می کنم ... مهارت دیگه ای هم که نداری!
و این بحث انگار از دقایقی قبلتر به شکل مفصل تری شروع شده بود ... هیچول کلافه خودش را به یسونگ و ایتوک رساند و موهایش را به هم ریخت ...
-    منو از دست این دوتا خل و چل نجات بدین !! ... تحمل این دوتا از پیانو درس دادن به اون دختره ی ترشیده سخت تره !!
هوش بالایی لازم نبود تا متوجه شود 3 نفر در بین آن ها نیستند ... هیوک ، رم و آن پسرک تازه وارد دونگهه ! هر چه چشم چرخاند آن ها را ندید ... مجبور بود به بحث بی سرو ته کیوهیون و سونگمین خاتمه دهد ...
-    سونگمین گفتم همه ... بقیه کجان ؟!
نگاه گیجی به همه انداخت ... یسونگ ، ایتوک ، هیچول حتی آن پسرک گستاخ کیوهیون ، ریووک هم که پیش خود یسونگ بود ... کسی از قلم افتاده بود ؟! ...
-    اوه رم!!
کیوهیون پوزخندش را عمیق تر کرد و نگاه خردمندانه ای به او انداخت ...
-    هیوک و دونگهه رو جا انداختی نابغه !
نگاه مرگباری به او انداخت و کمی روی امواج صوتی که می شنید تمرکز کرد ... ابروهایش را در هم کشید ... با نا امیدی نالید :
-    خب من صدایی ازشون نمی شنوم !!
با گفتن این جمله رم ناگهان کنارشان ظاهر شد ... نفسی از سر آسودگی کشید ...
-    می دونستم میشه اینجا پیداتون کنم ولی خب نه به این زودی ...
نگاهی به تک تکشان انداخت و لبخند زد ...
-    و نه همه اتونو !
کیوهیون آب دهانش را به سختی قورت داد و با لحنی که نگرانی کاملا در آن پیدا بود یاد آوری کرد ..
-    پس هیوک و دونگهه!!
هیچول پوزخندی زد ... اصلا نمی دانست کیوهیونی که در بدترین شرایط ممکن پای بازی استار کرفت برایش درباره ی اینکه هیوک بانشی ها را حس می کند و جای نگرانی نیست نطق می کرد حالا چطور می تواند انقدر نگران باشد که حتی نتواند جلوی بروزش را بگیرد ...
-    جالبه که تو فقط نگران هیوک میشی!
رم دلیل این نگرانی ها را می دانست ... درواقع این واکنش ها طبیعی بود ... از اینکه می دید آن ها تا این حد با سنگ هایشان خو گرفته اند خوشحال بود ...
-    سنگ هیوک و کیوهیون هر دو عقیقه ... یکی سرخ و یکی سلیمانی ... این وابستگی بینشون طبیعیه ...
یسونگ بعد از تلاشی ناموفق برای گرفتن رد انرژی دو پسر گمشده ی گروه کمی معذب تک سرفه ای کرد ...
-    نمی خوام نگرانتون کنم ولی منم انرژی اون دوتا رو حس نمی کنم !
---------------------------------------
عمارتی به آن بزرگی و زیبایی تا به حال در عمرش ندیده بود ... گرچه مستقیما در پذیرایی خانه ظاهر شده بود اما از همین فضای داخلی هم می توانست عظمت آن را حدس بزند ... اجناس گران قیمت خانه مدام او را وسوسه می کرد ... خب این دقیقا مصداق کامل موزه ی ملی کره بود ... نگاهی به انگشترش انداخت ... می توانست قید یشمی که تا به حال روی آن جواب نداده بود بزند و با یکی از اجناس آن خانه برای تمام عمر راحت زندگی کند ... کدام یکی بهتر بود ؟! ... آن تابلوی طبیعت به نظر قیمتی می آمد اما نه ... او آشنایی برای آب کردنش نداشت ... گلدان چینی مینیاتور کاری شده ... گندش بزنند ... کاش درس های تاریخ هنرش را بهتر یاد گرفته بود .. اگر می توانست حدود سال هایی که این آثار هنری خلق شده بود حدس بزند می توانست روی آن ها ارزش گذاری کند ... در این لحظه چقدر از این نیروی جهش لعنتی بدش می آمد اگر از راه آمده بودند می توانست آدرس را به خاطر بسپارد و در فرصت مناسبی باز به آن جا برگردد ... با امید به اینکه شاید بتواند نشانه ای یا ردی از آدرس خانه پیدا کند خودش را به پسر بد عنق کنارش نزدیک تر کرد و با صدایی که سعی می کرد کاملا پایین نگه دارد پرسید :
-    اینجا خونه ی رییس جمهور کره اس؟!
رییس جمهور کره ؟!! ... این پسر حتما یک تخته اش کم بود ... کمی از او فاصله گرفت و بی توجه به صدای پایین او بی تفاوت با صدای نسبتا بلندی جواب داد :
-    نه ... این جا اصلا کره نیست !!
پس کار می کرد ... این قدرت جهش در خارج از کره هم کار می کرد ... وسوسه ی موزه ی لوور و خزانه های بانکداری امانش را بریده بود ... دیگر به چند تکه شیشه و کریستال آن خانه فکر نمی کرد .. باید برد این جهش ا تخمین می زد ....
-    خب ما الان کجاییم؟!
هیوک بی خیالانه خودش را روی مبل رها کرد و لم داد ...
-    خونه ی یکی از دوستای من ... ال ای!!
پس در ال ای بودند ... ال ای؟! ... این کلمه مخفف لوس آنجلس نبود ؟! .... از درس های جغرافیش به خوبی به خاطر داشت که این .... اوه ... امریکا ؟! ... نتوانست جلوی خودش را بگیرد و بلند فریاد زد :
-    امریکا ؟!
صدای نا آشنایی بین صدای قدم هایی که از پشت سرش می شنید و نشان می داد کسی به آرامی و وقار پله ها را یکی یکی پایین می آید گم شد ...
-    اوه رفیقت تو جغرافی عالیه !
وقتی پوزخند هیوک را دید به سمت صدا برگشت ... خیلی هم غافلگیر نشد ... در هر صورت انتظار نداشت دوست کسی مثل هیوک یک معلم اخلاق یا چیزی شبیه به آن باشد ... با دیدن پسر رو به رویش مثل مسخ شده ها به او خیره مانده بود ... جذاب کمترین کلمه ای بود که می توانست او را توصیف کند ... با آن پوست روشن و اندام کاملا کشیده ... موهای مشکی که در تضاد با پوست صورتش محشر به نظر می رسید ... بینی استخوانی و لب های سرخی که با لنز قرمز رنگ چشم هایش همخوانی داشت ...
پسر هم به همان دقت به دونگهه نگاه می کرد ... با نگاه او که روی تک تک اعضای صورتش با تحسین قفل می شد پوزخندی زد و سکوت به وجود آمده را شکست ...
-    سری قبل خیلی بهت خوش گذشت که دوستتم آوردی؟!
هیوک خودش را به او رساند و در آغ//وشش فرو رفت هیچ ردی از شخصیت آن پسر تهاجمی چند لحظه پیش در او باقی نمانده بود ... گونه اش را با شیظنت روی سی//نه ی پسر کشید و بیشتر به او چسبید ...
-    هی سخت نگیر !! ... اون فقط یه دوسته !
 لبخندی زد و او را از خود جدا کرد ... کمی خم شد و نگاهش را مستقیما به چشم های هیوک دوخت ...
-    خودتو لوس نکن ! ... تو چند سالته ... هاه!!
تک سرفه ای کرد و خودش را عقب کشید ...
-    باشه ... باشه !! بیا بحث عوض کنیم و تو نقش دوتا رفیق صمیمی بمونیم ! ... به هر حال به دلایلی که نمی دونم این پسر تو خطره !!
مردمک های جذاب و آتشین پسر دوباره به سمت دونگهه چرخید ... با دقت بیشتری او را از نظر گذراند ...
-    چون جذابه ؟!
هیوک بی اختیار قهقهه ای زد و دوباره روی یکی از مبل ها لم داد ... شوخ طبعی صفت این مرد نبود اما حالا قطعا می خواست کمی شوخی کند ... جذاب ؟! ...
-    اگه تو به این می گی جذاب که باید یه سر ببرمت یکی از گ//ی بارای معروفی که می شناسم !!
چه شنیده بود ؟! ... گ//ی باااار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! .... یعنی ... یعنی هیوک !! ... اوه ! ... امکان نداشت داشت ؟! ... البته که از این پسری که به تازگی شناخته بود چیزی بعید نبود اما چنین کاری ... خب ... یعنی ... طاقت نیاورد و با تعجبی وصف نشدنی با صدایی که بلندیش خارج از کنترل او بود تقریبا فریاد زد :
-    گ//ی بار !
انگار در مورد واضح ترین مسئله ی دنیا حرف می زد شانه ای بالا انداخت و نگاهش را از دونگهه گرفت ... آن پسرک احمق تا کی می خواست وسط پذیرایی خانه بایستد و تقریبا با هر جمله ی او با تعجب فریاد بزند !؟ ... کلافه فوتی کرد ...
-    نمی دونی؟! ... این یه قانونه و تو هم در حال حاضر شاملشی ! ... اگه دوس دختر داری بی خیالش شو خوابیدن باهاش ممکنه اونو بکشه و تو حتی نمی تونی حدس بزنی که حر//وم زاده ات چه موجودی از آب در میاد ... پسرا رو امتحان کن که بدونی بچه ای در کار نیست !
او که این حرف ها را جدی نمی گفت ؟! ... آن ها که وسط یک فیلم علمی تخیلی نبودند البته به رم و اتفاقات اخیر که فکر می کرد نمی توانست انقدر مطمئن این جمله را تکذیب کند اما با شناختی که در چند ساعت گذشته از این پسر پیدا کرده بود می دانست که قرار نیست رابطه ی خوبی با هم داشته باشند پس احتمالش وجود داشت که آن پسر او را دست انداخته باشد ...
پسر جذاب کنارش خودش را به هیوک رساند و یقه ی او را محکم در مشت فشرد و او را از روی مبل بلند کرد ... برافروخته و عصبانی به نظر می رسید ... با خشم روی صورت هیوک غرید :
-    توی احمق یکی از اونا رو آوردی اینجا ! ... اون یه ...
 با تقلا برای خلاصی از چنگ او که راه هوایش را می بست جمله اش را کامل کرد ...
-    یه نابلزه ... یشم ! ... مگه منتظرش نبودی ؟!
دست های پسر از روی یقه ی او شل شد و به سمت دونگهه ای که وحشت زده به اتفاقات سریعی که در حال وقوع بود فکر می کرد اما ذهنش قادر به نتیجه گیری درست نبود چرخید ... قدم به قدم به او نزدیک شد ... سر تا پای او را موشکافانه از نظر گذراند ... نگاهش روی انگشت حلقه ی دست راست او ثابت ماند .. یشم ! ... خدای من !! ... این خود یشم بود ... دونگهه از ترسی که در تمام جانش دویده بود نفس نفس می زد ... یعنی هیوک آن قدر از او متنفر بود که او را تحویل یکی از همان هایی که می گفت در شهر حس می کند بدهد ؟! ... نکند همه ی این ها یک نقشه بود تا او را از رم جدا کنند .. کا ... کاش می ... می توانست رم را خبر کند ... نیم قدمی عقب برداشت اما پسر مچ دست راستش را گرفت و بالا آورد ... با دقت به حلقه نگاه کرد .... سرش را جلوتر آورد و بو کشید ... این مزخرف ترین کاری بود که هر کس می توانست انجام دهد ... خوب بخاطر داشت که هیوک هم اولین بار همین اداها را از خود در می آورد ... پسر با بهت قدمی عقب گذاشت ...
-    اون بوی یه نابلزو نداره !
هیوک پوزخند زد و به حالت تمسخر گفت :
-    قدرتاشونم نداره اما صاحب قدرتشون ....
پوزخندش عمیق تر شد و لحنش رنگ شیطنت گرفت ..
-    همون پسر جذابه که پوست خوش رنگی هم داره گفت که اون قطعا یشمه ... پیشگوها هم تایید کردن !
پسر با توصیفات او از رم اخم هایش را در هم کشید و با نفس های صدادار و بریده بریده در حالی که تمام سعیش را می کرد تا آرام بماند گفت :
-    تو ... دلت ... می خواد تنبیه .... شی ؟!
شانه ای بالا انداخت و با افتخار گفت :
-    من یشمو برات آوردم ... حداقل می تونی یه کم مهربون تر انجامش بدی!
آب دهانش را به سختی قورت داد ... این مکالماتی که می شنید اصلا معانی خوبی نداشت ...  دوباره کمی خودش را عقب کشید اما هنوز هم مچ دستش بین انگشتان باریک ، بلند و قوی پسر رو به رویش گیر بود ... حالا دیگر آن پسر بیشتر از این که جذاب باشد ترسناک به نظر می رسید ...
-    یه چاقو بهم بده !

موضوعات پوکر وب: SHinobi 2016 ،
[ پنجشنبه 14 مرداد 1395 ] [ 02:47 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب