شینوبی 2016 / پارت 23 و 24


اینجور که بوش میاد با مودمم به مشکل اساسی خوردم

کل تنظیماتشو زیرو رو کردم اما انگار نه انگار

هیچ دستگاهی نمیشناستش

منتظرم از بخش فنی ایرانسل بهم بزنگن الآن سه ساعته رفتن که بزنگن :/

نت خط گرفتم که می دونین چقدر سرعتش افتضاحه حالا فکر کن با لپتاپم بهش وصل شی

خلاصه که

روزی که اولش این ماجراها بود خدا آخرشو به خیر کنه !

فعلا جواب ندادن نظراتو بر من ببخشایین

در هر حال دو پارت آوردم

برین حالشو ببرین

مخلصیم
.
.
.



زمستان سال 2015_ سئول/ کره ی جنوبی
ساعت ها بود که بحث های بی سر وتهی داشتند ... شب به آخر رسیده بود و هوا گرگ و میش بود ... کیوهیون که از خمیازه های گاه و بی گاهش حسابی کلافه شده بود و منظور بقیه را از این شخم زدن خاطرات چند صد سال پیش نمی فهید با بی ملاحظگی یادآور شد :
-    از اینجا تا خونتون یه جهش فاصله اس ... برای ادامه ی دورهمی فردا هم می تونین برگردین ...
پوزخندش عمیقتر شد ...
-    به صرف شربت و شیرینی !
در کسری از ثانیه پس گردنی وحشتناکی نصیبش شد و وقتی برگشت هیچول با جهشی درست پشت سرش ایستاده بود ... خواست اعتراض کند که هیوک همانطور که خیلی سریع و مشکوک چشم هایش را در حدقه می چرخاند با صدایی که وحشت تن آن را پایین نگه می داشت بهت زده زمزمه کرد :
-    بانشی ها .... اونا تو شهرن !
سونگمین با وحشت آب دهانش را قورت داد و بهت زده همانطور که مردمک های گشاد شده اش روی جزییات صورت هیوک ثابت شده بود تا از شوخی بودن این خزعبلی که شنیده بود مطمئن شود گفت :
-    نگو که تو می تونی حسشون کنی !
ایتوک برای شنیدن توضیح و تایید غیرممکن بودن حس کردن بانشی ها به رم خیره شد ... رم نگاهی به هیوک انداخت ... او کاملا مطمئن بود هیچکدام از دو گروه دارک ها و لایت ها هیچوقت چنین قدرتی نداشتند پس امکان نداشت این چیزی باشد که از سنگ به او منتقل شده باشد ...  برای مطمئن شدن از آنچه شنیده بود رو به هیوک پرسید :
-    تو واقعا حسشون می کنی ؟!
مردمک های هیوک گشاد شده و به نقطه ای روی زمین خیره مانده بود و نفس نفس می زد ... هیچول که هنوز پشت سر کیوهیون ایستاده بود با وحشت تایید کرد ...
-    ما هم نمی دونیم این قدرت کوفتی رو از کجا آورده ...
این قدرت عجیبترین چیزی بود که یک جونیور یا حتی یک دارک خالص می توانست داشته باشد ... با هر منطقی به قضیه نگاه می کرد این مسئله شدنی نبود ...
هیوک کاملا ناگهانی ایستاد و با وحشت فریاد زد :
-    دارن نزدیک می شن ... دارن پیدامون می کنن !
ریووک دست پاچه نگاه مرددی به یسونگ انداخت ... نمی خواست جو را به هم بزند ولی ...
-    اونا که نمی تونن مارو حس کنن ... چطور دارن میان اینجا؟!
رم سعی کرد تمرکز کند ... ذهنش تمام اتفاقات را از روزی که دونگهه را پیدا کرده بود تا همان لحظه مرور کرد و ناگهان ابروهایش با شوک حاصل از نتیجه گیری بی اختیار بالا رفت ... چیزی را به زبان آورد که خودش هم باور نمی کرد ...
-    دنبال دونگهه ان ! ...
اصلا چطور چنین چیزی ممکن بود ؟! ... دونگهه هیچ نیرویی نداشت ... یشم هیچ قدرتی از خود نشان نداده بود... چرا باید تا این حد برای بانشی ها مهم می شد که تا سئول دنبالش بیایند ... اصلا چطور ممکن بود آن ها بتوانند رد او را دنبال کنند؟! ...
یسونگ مضطرب ایستاد و نگاهی به پریشانی تک تک جونیورها و نابلزها و حتی رم انداخت و به آن ها نهیبی زد تا به خودشان بیایند ...
-    باید بریم ... وقتی برسن اینجا حفره های جهش باید بسته شده باشه !
انگار همه اشان دقیقا منتظر همین حرف بودند که به ثانیه نرسیده اثری از آن ها نبود ... رم مچ دست دونگهه را گرفت تا او را با خود ببرد ... شواهد نشان می داد بانشی ها به دلیلی نامعلوم دنبال او می گردند ... باید زودتر از این ها می فهمید ... قبلا هم خیلی ها به عمارت صاحب قبلی یشم رفته بودند اما بانشی ها هیچ توجهی به آن ها نشان نداده بودند در حالی که به وحشیانه ترین حالت ممکن دوست برادر این پسر را کشتند ... حالا که خوب فکر می کرد می دید امکان نداشت که برادر این پسر بتواند از چنگال آن ها فرار کند و احتمالا آن ها خودشان او را طعمه ی به دام انداختن دونگهه کرده بودند ... با اینکه نمی دانست چرا اما باید او را تا جایی که می توانست از آن ها دور نگه می داشت ... در چشم بر هم زدنی در سوی دیگر شهر ظاهر شدند ... می خواست جایی برای پنهان شدن پیدا کند اما مغزش فرمان درستی نمی داد ... هوا تاریک بود و آن ها جایی برای سپری کردن یک شب نداشتند ... شاید بهتر بود خودشان را به پیشگوها برسانند ... تنها جایی که در آن لحظه به ذهن رم می رسید ... اتفاقات اخیر تصمیم گیری ذهنش را کاملا مختل کرده بود و از طرفی این اتفاقات آن قدر جدید و بی سابقه بود که نمی توانست عواقب تصمیماتش را به عهده بگیرد ... قبل از اینکه تصمیمی بگیرد هیوک از حفره ی جهش آن ها خارج شد و دست دیگر دونگهه را گرفت ...
-    بذار ببرمش !
دونگهه با یاد آوری واکنش های نه چندان دوستانه ی او دستش را با عصبانیت از دست او بیرون کشید... حالش خیلی بهتر بود و دیگر دنیایش دوران نداشت و هیوک در دنیای گیجش تنها منبع آرامش و گرما نبود... تلافی جویانه غرید :
-    گفتی بهت نزدیک نشم ... ترجیح می دم کنار رم باشم تا یه عقیق بی خاصیت !
رم با ناباوری سمت او برگشت و بهت زده به او که دندان هایش را از روی خشم روی هم فشار می داد و این از برجستگی فکش که زیر تلالو بی رمق خورشید اول صبح کاملا معلوم بود خیره شد ...
-    دونگهه !
دونگهه ناتوان در کنترل اعصابش با بی حوصلگی و عصبانیت تقریبا فریاد زد :
-    چیه ؟!
هیوک دست او را کشید و توجهش را به خودش جلب کرد ... با اینکه وقت بحث و کل کل نداشتند و باید هرچه سریعتر جای امنی پیدا می کردند مردد گفت :
-    تو اسم سنگ منو می دونی چون رم قبلا گفته بود !
نگاه گیجش را به او دوخت ... سنگ ؟! ... هر چه فکر می کرد حرف های رم را به خاطر نمی آورد ... اصلا نمی دانست هیوک در مورد کدام بخش از حرف های او می گوید ... برای تمرکز اخم هایش را در هم کشید و خیلی زود این اخم به اخمی از روی خشم تبدیل شد و دوباره دستش را با غضب از دست او بیرون کشید ...
-    اسم سنگ لعنتیتو نمی دونمو اصلا هم برام مهم نیست !
هیوک که این بحث را بی فایده می دید و حس می کرد دونگهه کاملا غریزی اسم سنگ و عنصر او را به زبان آورده و حالا حتی حرف خودش هم به خاطر نمی آورد نا امید از او به رم خیره شد و برخلاف همیشه سعی کرد به منطقی ترین حالت ممکن توضیح دهد ... لازم بود او را قانع کند ... هر طور که شده !!
-    بانشیا دنبالشن و تنها کسی که می تونه اونا رو حس کنه منم ! ... بذار ببرمش تا ازش محافظت کنم !
و قبل از اینکه دونگهه دوباره با لجبازی توان مخالفت داشته باشد رم برای لحظه ای دست او را رها کرد و در همان لحظه هیوک به دست او چنگ زد و با جهشی او را به خانه ای کاملا اشرافی برد ... قطعا آن جا یک قصر بزرگ بود ...
------------------------------------------
ریووک با بهت به انگشت های باریک قفل شده دور دستش خیره شد و نگاهش از آن تا دو مردمک مشکی و براق چشم های یسونگ کشیده شد ... نیازی به نگاه کردن به اطراف نداشت تا مقصد جهش را بشناسد ... او این مکان را به اندازه ی تمام دوران عاشقیش می شناخت ... نمی دانست باید چیزی بپرسد یا نه ولی این درست نبود ... او الآن باید کنار نابلزها می بود و یسونگ کنار جونیورها ...
.
.
.
 با پا روی زمین ضرب گرفته بود و در سکوت نگاهش روی یسونگی قفل شده بود که مدام طول عرض اتاق را بالا و پایین می کرد ... با نگرانی پوست کنار ناخن شستش را با ناخن شست دیگرش می کند اما نمی خواست تفکرات او را به هم بزند ... انگار نگاه منتظرش روی شانه های یسونگ سنگینی می کرد که کلافه به سمت او برگشت ...
-    نمیشه !
با همان استرسی که یسونگ از ابتدا از سمت او حس می کرد سرش را به علامت تایید تکان داد ... نمی خواست او را بر افروخته تر کند ... خودش هم در وضعیت مشابهی بود و او را درک می کرد ... شاید همه چیز برای آن دو هم مانند بقیه بود اما آن دو در این لحظات مزخرف کشنده سست ترین لحظات احساسیشان را می گذراندند ... نمی خواست او را برنجاند ...
-    منم که چیزی نگفتم !
یسونگ کلافه دستی به موهایش برد و مستعصل پوفی کشید ...
-    نباید بفهمن !
ریووک بازهم با سر حرف او را تایید کرد و منتظر نتیجه گیری به او چشم دوخت ...
یسونگ که نگرانی جانش را به لب رسانده بود فاصله ی بینشان را طی کرد و کنار او نشست ... برای آرامش خودش هم که شده او را آرام در آغ//وش گرفت ... در این لحظه اصلا مهم نبود این آرامش حاصل یک عشق عمیق است یا یک گر//ایش غریزی ... او به احساس خودش شک نداشت ... به قلبی که اینگونه نزدیک قلبش نا منظم می کوبید شک نداشت ... حالا هر که هر چه می خواست بگوید ... کمی که آرام شد او را از خود جدا کرد ...
-    اگه بفهمن ما یه خونه ی مشترک داریم برامون بد میشه!
مردد نگاهی به او انداخت ... واقعا دلیل اینکه چرا یک جونیور را اینگونه با همه ی وجود دوست داشت نمی دانست ... بخاطر گر//ایش؟! ... بخاطر جذابیت ممنوعه ها ؟! ... هر چه که بود فرقی نمی کرد ... مهم این بود که می توانست در آرامشی بی مانند در ابدیت سیاهی مردمک های این پسر جان دهد و همین برای بیشتر چسبیدن به او و نگه داشتنش کافی بود ...
-    گر//ایش یا عشق برای من فرقی نمی کنه ... مین می دونه ... من با دونستن ایتوک هم مشکل ندارم میمونه اینکه تو بخوای به جونیورا بگی یانه ! ولی ...
برای کم کردن فشارِ روی شانه های یسونگ لبخند مهربانی زد و کمی در آغ//وش او جا به جا شد و سرش را روی شانه اش گذاشت ...
-    به هر حال اونا برای امشب یه جایی واسه موندن پیدا می کنن !
بازهم ضربان قلب او را روی سی//نه اش حس کرد ... تا کجا می شد اینگونه پنهانی ادامه داد؟! ... شاید شرایط به اندازه ی کافی پیچیده بود ولی چندین سال رابطه ی پنهانی مشکلی را حل نکرده و بر خلاف تصوراتشان هر روزشان سخت تر می گذشت و روز به روز گفتن این قضیه به بقیه و ترس از قضاوت آن ها برایشان دردناک تر می شد ... نفس عمیقی کشید و تصمیمش را گرفت ... به هر حال نمی توانست تحمل کند در کنار ریووک در خانه ی مشترکشان راحت شب را صبح کند در حالی که دوستانش ممکن است مانند آواره ها دنبال یک جای خواب باشند ... هر چند نابلزها هنوز خانه ای امن داشتند اما جو نیورها ...
-    سونگمین ... بقیه رو پیدا کن و بیا کازینو تا پیداتون کنم ... ریووک پیش منه .. دنبالش نباش!
-----------------------------------------
ایتوک با عصبانیت به شکل کاملا ناراحتی روی مبل نشسته بود و با اخمی که هر لحظه به غلظتش اضافه تر می شد مشخص بود عمیقا به چیزی ناخوشایند فکر می کند ... سونگمین کمی روی مبل رو به رویی جا به جا شد ... برای گفتن هر چیزی مردد بود اما دلش می خواست مرد خشمگین رو به رویش را به نحوی آرام کند ... تا همین جا هم با ریووک به اندازه ی کافی با سر خودی هایشان او را تحت فشار گذاشته بودند و حالا با این غیبت غیر موجه ریووک آن هم در چنین شرایط بحرانی و نگران کننده ای ممکن بود باعث شود ایتوک بعد از مطمئن شدن از سلامت او خودش او را بکشد !!!
-    حتما جایی کار داشته !
لعنتی به خودش فرستاد ... بعد از نیم ساعت فکر واقعا این تنها جمله ای بود که می توانست به زبان بیاورد ؟! ...
ایتوک نگاه سرسری و غضبناکی به او انداخت ...
-    از کِی؟!
سونگمین متوجه ربط این سوال به بحث نمی شد پس ترجیح داد ساکت بماند و نگاه منتظرش را برای شنیدن توضیحات بیشتر روی او ثابت نگه داشت و طبق انتظارش ایتوک با فریاد ادامه داد :
-    از کی شما دوتا انقدر خود سر و کله شق و بی احتیاط و لجوج شدین ؟!
جوابی برای این سوال نداشت و اگر داشت جواب دادن به این سوال در این شرایط احتمالا باعث می شد بقیه عمرش را با چیزی شبیه نقص عضو بگذراند پس کاملا سوال او را نادیده گرفت ...
-    میدونی که میتونم بفهمم سالمه یا نه ... فقط کافیه رو امواج تارای صوتیش تمرکز کنم !
اما ناگهان گوش هایش داغ شد و ایتوک می توانست به راحتی سرخ شدن آن ها را تشخیص دهد ... عصبی بود ولی به حد مرگ می خواست از وضعیت ریووک با خبر شود پس بی توجه به عصبانیت و خشم لبریز چند لحظه پیشش با لحنی که برای شنیدن سلامت او التماس می کرد پرسید :
-    حالش خوبه ؟!
روی امواجی که شنیده بود تمرکز کرد ... اینکه یک جونیور او را صدا زده بود آن قدر عجیب و محال به نظر می رسید که با تمرکز بیشتری باعث شد گوش هایش کمی تکان بخورد ... با تعجب رو به ایتوک گفت :
-    یسونگ منو صدا زد ... می گه ریووک پیششه و باید دنبال بقیه بگردیم ! ... خواسته همه رو جمع کنم و بریم کازینو !
ایتوک مانند شکارچی که جای دقیق طعمه اش را پیدا کرده باشد در لحظه غیب شد ... از اول هم سرنوشت جونیورها برایش اهمیت چندانی نداشت فقط کافی بود یکی از آن ها را به خوبی ادب کند ... این خرده حسابی بود که از چند ساعت پیش که او بی اجازه وارد پذیرایی خانه اش شده بود با هم داشتند ... از همان لحظه متوجه شده بود او بیش از اندازه خودش را در سرنوشت نابلزها دخیل می داند ...
سونگمین با دیدن جای خالی ایتوک ، صلی//بی روی سی//نه اش کشید و با آه سوزناکی گفت :
-    دخلت اومده ریووک !
گوش هایش را تیز کرد ... هر چند می دانست ایتوک بعدا حساب او را هم خواهد رسید اما باید طبق خواسته ی یسونگ جونیورها را پیدا می کرد ... با سرخ شدن گوش هایش بی اختیار سرش را کمی کج کرد ... انگار لازم نبود خیلی زحمت بکشد ...
------------------------------------------------
هیچول نگاه نه چندان دوستانه ای به کیوهیون انداخت ... خدای من !! ... واقعا او چطور می توانست انقدر بی خیال باشد؟! ... درست از لحظه ای که در این کلوب بازی سر در آورده بودند تمام بازی ها را با هیجان امتحان کرده بود و خب حدس زدن اینکه چطور آن جا ظاهر شده اند کار چندان سختی نبود ...
-    اگه می خواستی بیای یه همچین جایی باید به جای من دست یسونگو می گرفتی تا باهم بقیه رو تلکه کنین یا هیوک که بی حرف کنارت بخوابه !
با همان دقتی که به صفحه خیره شده بود و برای جا خالی دادن از تیرهای جنگنده ی پشت سری مدام دسته ی جلویش را تکان می داد و گاهی مانند اینکه واقعا خلبان باشد با استرس خودش را هماهنگ با جنگده اش به چپ و راست خم می کرد بی تفاوت توضیح داد :
-    یسونگ با ریووک رفت و هیوک با رم و اون پسره ... یشم !
لحظه ای جا خورد ... اصلا چرا دو تا از جونیورها باید با نابلزها می رفتند ؟! ... چرا خودش متوجه چنین چیزی نشده بود ؟! ...
-    صبر کن ببینم !
کیوهیون بدون اینکه اجازه دهد او افکارش را جمع بندی کند همانطور خیره به مونیتور رو به رویش پوزخند زد و سرش را به علامت تایید تکان داد ...
-    دقیقا !
و وقتی نگاه بهت زده ی هیچول را روی خودش حس کرد پوزخندش عمیق تر شد ..
-    درست شنیدی ... راستش با اون علاقه ی وصف نشدنیت به یشم فکر کردم جای هیوک تو بقاپیش!
و این جمله ی گستاخانه باعث شد پس گردنی بدی از طرف هیچول دریافت کند که بر اثر آن موشکی به جنگنده اش اثابت کرد و باعث شد سقوط کند ... عصبی لگدی به دستگاه بازی زد و همانطور که گردنش را برای آرام شدن سوزش ماساژ می داد رو به هیچول غرغر کرد ...
-    جدیدا دستت هرز شده ؟!
و زیر لب فحشی داد ...
هیچول کلافه و با عصبانیت غرید :
-    بدترین اتفاقی که می تونست بیفته اینه که اینجوری از هم جدا بشیم ... اونم تو همچین شرایطی!
کیوهیون با شیطنت کمی خودش را عقب کشید تا از ضربه ی بعدی که مطمئن بود دیر یا زود دوباره به سمت گردنش رها می شود مصون بماند ...
-    الآن دقیقا منظورت جدایی از جونیوراست یا یشم !!! چون به هر حال همونطور که ما بانشیا رو تشخیص نمی دیم اونا هم نمی تونن پیدامون کنند !
هیچول این بار لگدی به پای او زد و باعث شد تا او خودش را از درد جمع کند ...
-    توی احمق ما رو آوردی بزرگترین کلوب بازی گنگنم در حالی که هیوک الآن کنار منبع خطره !! ... نباید می ذاشتی با دونگهه بره !
کمی خودش را جلو کشید و طوری که کیوهیون نفس های داغش را روی صورتش حس کند از بین دندان های قفل شده اش غرید :
-    اگه بلایی سر هیوک بیاد مستقیما تو مقصری عقیق سلیمانی و قول می دم خودم دخلتو بیارم !
کیوهیون آب دهانش را به سختی قورت داد و در حالی که هنوز هم نمی خواست در این بحث یک شکست خورده باشد یاد آور شد :
-    هیوک می تونه بانشیا رو حس کنه پس قبل از اینکه بهش برسن در میره ... نگران  چی ...... ؟!
جمله اش را تمام نکرده بودد که هیچول با دیدن نگاه خیره ی او به پشت سرش به آن سمت برگشت ... کیوهیون همانطور متعجب پرسید :
-    هی تو چجوری پیدامون کردی !؟
سونگمین نگاهی خردمندانه به او انداخت و به حالت تمسخر گفت :
-    همیشه همینقدر حرف بزن !
و وقتی دید هیچول هم با همان بهت به او خیره شده با تک سرفه ای صدایش را صاف کرد و شانه ای بالا انداخت و با لحن حق به جانبی ادامه داد :
-    خب بزرگترین کلوب بازی گنگنم همین جاست دیگه !

موضوعات پوکر وب: SHinobi 2016 ،
[ یکشنبه 10 مرداد 1395 ] [ 09:58 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب