شینوبی 2016 / پارت22


ایشالا قراره که یه روز در میون یه فیک آپ کنم

که یعنی شینوبی باید فردا آپ می شد

اما

گفتم این چند وقت درگیر بودم حسابی اذیتتون کردم زودتر آپ کنم که دلجویی بشه


امروز در حرکتی خدا پسندانه دوتا فیک آپ نمودم

نگران سپوکو نباشین ایشالا پس فردا آپ می شه

البته یه پارت عشق سالهای جنگ هم آماده اس ... باید دید کدومو می ذارم دیگه

مسابقه رو هم که تو چنل اعلام کردم ، کاور روسپی مقدسه که یه قسمتشم اونجا گذاشتم

ایشالا تک شات شیچولی هم تو راهه

لذت ببرین


مخلصیم
.
.
.

دونگهه قدم دیگری به سمت هیوک برداشت و گیجی و تاری دنیایش ناگهان به سکون و سیاهی تبدیل شد و از حال رفت و مستقیما در آغوش هیوک افتاد !
هیوک بدون کوچکترین تقلایی برای گرفتن او تا آخرین حد ممکن در مبل فرو رفت تا شاید کمی این تماس را کم کند اما چیزی درست نبود ... وقتی برگشت کاملا برافروخته بود و پوستش التهاب داشت ... مطمئن بود حتی هیچول هم نمی تواند وخامت حال او را کم کند ... خیلی وقت بود که می دانست قرار است دردهایش روز به روز بیشتر شود و روش های درمانش کمتر و کمتر اما .... اما پس این آرامش عجیبی که ضربان به ضربان از اضطراب قلبش کم می کرد ... این حس آرامش که از سی//نه ی چسبیده ی دونگهه به سینه اش به او منتقل می شد ... این ها از کجا می آمد ؟! ... این ها ربطی به آن گرایش مزخرفی که بین دارک ها و لایت ها بود داشت ؟! ... قطعا این حس در ناخالص ها ( جونیورها و نابلزها ) کمتر بود و بدن دونگهه هم که هنوز سنگ را نپذیرفته بود هر چند که آن را پس هم نمی زد ... عجیب تر از همه ی آن ها این بود که او گرمای چند درجه ای ناشی از تب او را حس می کرد ... عنصر آتش چطور می توانست چند درجه ی ناچیز را حس کند ؟! ... این ندانستن ها نفسش را به شماره می انداخت ... گرچه این آغ//وش اتفاقی برایش آرامش داشت اما این گیجی عذاب دهنده عرصه را بر او تنگ می کرد ... سعی کرد نگاهش را به سمت بقیه بچرخاند ... هیچکس حالی بهتر از او نداشت ... به آن ها نهیبی زد ...
-    میشه بلندش کنین ؟!
و سعی کرد او را از خود جدا کند ... آن قدر سریع و بی مقدمه این کار را انجام داد که نزدیک بود سر او با شدت به دسته ی مبل اثابت کند ولی ریووک سریعا مانع شد و دونگهه را به سمت خود کشید ...
-    هی تو چته ؟! ... اون یه نابلزه !
از اینکه تحت تاثیر یک عضو تازه وارد که حتی قدرتی هم نداشت قرار گرفته بود از خودش عصبانی بود اما نمی خواست این را باور کند پس سعی می کرد با خشم در مقابل دیگران حس سرزنشی را که آرام آرام در وجودش شکل می گرفت از خودش دور کند ...
-    در واقع اون هنوز هیچی نیس جز یه مزاحم !
دونگهه تکانی خورد و با گیجی چشم هایش را باز کرد ... در دنیای در حال دورانش به هیوک خیره شد ... هیوک بهت زده از این واکنش دوباره پشت نقاب خشمش پنهان شد ..
-    عنصر من آتیشه ! ... معلومه که گرمم احمق ! ... دیگه بهم نزدیک نشو!
یسونگ نگاه چپی به او انداخت ... همین خشم پسرک همیشه آرام و در اکثر موارد خواب گروه نشان می داد چیزی درست نیست ولی نمی توانست آن را حدس بزند ...
دونگهه تکیه اش را از ریووک گرفت و سرش را برای از بین رفتن تاری دیدش محکم به دو طرف تکان داد ... رم دست او را گرفت ...
-    بیا کنارم بشین دونگهه ... بهتری!؟
مطمئن نبود بهتر در این وضع به چه حالی گفته می شود ولی سرش را به علامت مثبت تکان داد ... خودش را کنار رم رساند و نشست ...
یسونگ که از این سوال های بی جواب و سردر گمی همه اشان خسته شده بود کمی خودش را جلو کشید تا بحث را شروع کند ... به هر حال آن ها باید دلیل این پیدا شدن ناگهانی رم را می فهمیدند ... تک سرفه ای کرد تا توجه همه را به خود جلب کند ...
-    خب نابلزا و جونیورا قرن هاس دنبال صاحبای قدرتشون می گردن اما پیداشون نکردن ، چی شده که برگشتی پیش نابلزا؟! ... تا قبل از این کجا بودی؟!
رم می دانست دیر یا زود سوال های مسخره درباره ی گرا//یش ها و قدرت ها و ... به پایان می رسد و این بحث های جدی تر شروع می شود ولی در ابتدا حتی فکرش را هم نمی کرد روزی این سوال را از یک جونیور بشنود ...
-    منم دنبال شما می گشتم اما قبلا پیدا کردنتون سخت تر بود ... پیشگوها همیشه ردی از شما پیدا می کردن اما بنا به دلایلی اکثر مواقع این نشونه ها حدودی بود ...
انگشتش را به سمت کیوهیون نشانه رفت و با لبخند ادامه داد :
-    به لطف تقلباش تو قم//ار پیداتون کردم اینکه تا حالا نباخته برای یه آدم معمولی یه کم عجیبه !
بی اختیار پوزخندی روی لب های سونگمین شکل گرفت ... شنیدن این حرف از زبان رم برایش عجیب نبود ... نگاه تمسخر آمیزش را به کیوهیون دوخت و چشم هایش را تنگ کرد ...
-    ما هم اول همینو پیدا کردیم !
کیوهیون که نمی خواست مانند یک بازنده گوشه رینگ حمله ی دیگری را دریافت کند راه حاشا در پیش گرفت .. البته که خوشش نمی آمد کسی او را بی احتیاط بداند هر چند این بی احتیاطی به ضررشان نبود و خوب که فکر می کرد نابلزها یک تشکر هم به او بدهکار بودند ... فخر فروشانه پا روی پا اانداخت و صاف تر نشست ...
-    من واقعا قم//ار باز خوبیم و تا حالا تو بازی از قدرتم استفاده نکردم !
هیوک آهسته زیر لب غر غر کرد :
-    خودم بارها انرژیتو موقع بازیت حس کردم !
اما کیوهیون آن را نشنیده گرفت و برای به جریان انداختن دوباره ی بحث و خلاص شدن از شر نگاه های متهم کننده ی بقیه با کنجکاوی که در این چند ساعت از خود نشان نداده بود پرسید :
-    پس راک ؟! .. اون نمی خواد خودشو به ما نشون بده ؟! ... ما خیلی دنبالش گشتیمو پیداش نکردیم !
دنیا دنیا غم به قلبش حجوم آورد ... غمی به وسعت چندین قرن ... راک ... راک ... راک ! ... پسری که او را هر//زه خواند و برای همیشه با فرشته ی او رفت اما او با لجبازی امیدوارانه تمام این سال ها را دنبالش گشت و خودش را با دلایلی که حتی نمی دانست از کجا می آورد سر پا نگه داشت ... بغض تنیده در تارهای صوتیش را پنهان کرد ...
-    از زمان انتقال قدرت به سنگ ها ، منم نمی دونم کجاست ... پیداش نکردم !
-----------------------------------------------------
سال 1590 – کوهستان فوجی / جنگل آکی گاهارا /  ژاپن
تتسو و هاتسو هر دو به نوجوانی رسیده و فنون رزم شینوبی را به خوبی از میسامیسا آموخته بودند ... به لطف رم تسلط بر قدرت هایشان هم به خوبی پیش رفته بود اما ... اما چند روزی بود که احساسات عجیبی را تجربه می کردند ...
رم به وضوح متوجه گوشه گیری های تتسو شده بود و به راحتی مچ نگاه هایی که هاتسو از او می دزدید می گرفت ... آن ها همیشه با هم خوب بودند و مشکلاتشان آن قدر سطحی بود که در کمتر از نصف روز حل می شد ولی این رفتارهای عجیب چند روز اخیرشان خبر از مشکلی به ظاهر جدی می داد ...
هاتسو که برای شکستن هیزوم ها بیرون و میسا میسا هم برای پختن غذا به آشپزخانه رفت از فرصت پیش آمده استفاده کرد و خودش را به تتسو رساند ...
-    چند وقته حس می کنم مثل سابق نیستی ... مشکلی پیش اومده ؟!
تتسو که انگار نمی خواست رم گناهش را از چشم هایش بخواند سرش را پایین انداخت و آه عمیقی کشید ... درد این آه پشت رم را لرزاند ... قطعا مشکلی جدی پیش آمده بود ... دستش را زیر چانه ی تتسو برد و صورتش را به سمت خودش چرخاند ... نگاه او هنوز هم به زمین دوخته شده بود ...
-    به من نگاه کن !
تتسو بیشتر از قبل سرش را پایین انداخت ... بدنش داغ شده و شرم تا پشت گوشش را سرخ کرده بود ... رم این احساسات عجیب و این انرژی های نا منظمی که از او می گرفت درک نمی کرد ولی می دانست هر طور شده تا قبل از حاد شدن وضعیت باید این مشکل را رفع و رجوع کند پس با لحن محکم تری تکرار کرد :
-    گفتم به من نگاه کن !
سرش را کمی بالا آورد و بعد از مکث چند ثانیه ای نگاهش را به چشم های گرم و عمیق رم دوخت ... در نگاهش موجی خالص می درخشید و این دل رم را می لرزاند ... یعنی چه بلایی بر سر پسرک لجباز و بازیگوشش آمده بود که اینگونه چند روز را کز کرده در کنج اتاق می گذراند ....
-    مشکلی بین تو و هاتسو هست ؟!
بغض مانده در گلویش نَمی شد که بر مژه هایش نشست ... قلبش بیشتر از این تحمل این تحقیر را نداشت پس سرش را به سی//نه ی رم چسباند و با هق هق نالید :
-    چند وقته هیج چیز سر جاش نیس ... وقتی می بینمش قلبم تند می زنه ... مدام دلتنگش می شم و گاهی ...
گریه اش شدت گرفت و پیراهن رم کاملا از اشک های او خیس شد ... آرام پشتش را نوازش می کرد تا با حس امنیت سر انگشتان نوازشگرش به او اطمینان دهد حمایتش خواهد کرد ...
-    گاهی ... می خوام .... می خوام ...
سرش را کاملا در سی//نه ی او پنهان کرد تا شرم جملاتش را کوتاه نکند ...
-    می خوام لمسش کنم و حتی نمی دونم چرا !
رم بهت زده چند لحظه برای درک درست ماجرا بی حرکت ایستاد ... با فکری که از سرش گذشت بی مقدمه پرسید :
-    هاتسو تا حالا بهت نزدیک شده ؟!
انگار که زخم قلبش را نمکسود کرده باشند با دردی که در تک تک نفس هایش قابل تشخیص بود سرش را به علامت مثبت تکان داد ... رم با وحشت او را از خود جدا کرد و به چشم های او خیره شد ...
-    با هم....؟
نمی دانست چرا نمی تواند جمله اش را تمام کند ... او که خودش هم رابطه ای مشابه را تجربه کرده بود چرا از شنیدن جواب تتسو وحشت داشت ...
-    من عاشقشم اما ... اما اون فقط با من
رم آه دردناکی کشید و جمله ی نیمه تمام او را با روش جمله بندی خودش تکمیل کرد ..
-    اون عاشقت نیست !
و گریه ی شدت گرفته ی تتسو نشان از تایی حرف او داشت ... خدای من !! ... این بدترین اتفاق ممکن بود ... علاوه بر قدرت هایشان تمایلشان نسبت به هم نیز به سنگ ها منتقل شده بود و بدتر از همه اینکه این تمایل از طرف هاتسو هیچ ارتباطی به عشق نداشت و در یک هم//خوابی ساده خلاصه می شد و این یعنی جدایی نیروهایشان و تقابل سرنوشتشان ... نمی توانست درد کشیدن تتسو و ذره ذره سوختنش را ببیند پس باید آن ها را از هم جدا می کرد ... این تنها راه ممکن برای حمایت از هر دویشان بود ...

موضوعات پوکر وب: SHinobi 2016 ،
[ چهارشنبه 6 مرداد 1395 ] [ 04:44 ق.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب