شینوبی 2016 / پارت 21


یه سریا می دونستن یه سریام نمی دونستن

درگیر اثاث کشی بودم و به محض چیدن اتاقم اولین کار آپ این فیکه

همونطور که شاید دقت کرده باشین کم آن می شم اما شبا یه سر تلگرام می زنم اکثرا

نویسنده های زیادی میان و کارشون خوب نیس رد می شن

اگه فیک گروهای دیگه رو خونده باشین می بینین که قوی توشون کمه پس فرصت پلیز

نویسنده ها می تونن نظرات همو بخونن

همینجا می گم انتقاد مورد پذیرشه فقط قبلش لطفا حتما مطالعه کنین که زحمت کسی زیر سوال نره

ایشالا دیگه پر و پیمون فیک بذارم کککک

مخلصیم
.
.
.
پسر لبخند زد و دوباره نوازش هایش را از سر گرفت ... گرچه هیوک شیطان و بازیگوش بود اما او این پسر را همینطور می خواست ... بوسه ای گرم روی پیشانیش گذاشت ...
-    بهتره تحمل کنی ... برای دوباره حس کردنش آماده ای ؟!
و هیوک فقط توانست پلک هایش را روی هم فشار دهد ...
.
.
.
کیوهیون تقریبا تمام جاهایی که احتمال می داد هیوک آن جا باشد گشته بود ... حتی تمام اتاق های بار و هتل پاتوقشان ... و البته که بعد از ظاهر شدن در بعضی اتاق ها با خجالت و بهت به ثانیه نکشیده به جای دیگری جهش کرده بود ... انگار مردم این روزها به شه//وت بیش تر از شکمشان اهمیت می دادند ... نگرانی از حواس پرتی ها و گاهی مقصدهای اشتباه جهش هایش کاملا مشخص بود ... جمله ی یسونگ هم مدام در گوش هایش زنگ می شد ... " حالش اصلا خوب نیست " ....  همه جا را گشته بود ... همه جا ... و این " همه " حالش را می گرفت ... تمام تماس هایش بی جواب مانده بود و دیگر چاره ای به ذهنش نمی رسید ... بی هدف می چرخید که صدای زنگ گوشی امیدی به جانش انداخت ... جواب داد و صدای هیچول در گوشی پیچید ...
-    برگشته ... برگرد !
به ثانیه نکشیده در اتاق هیوک ظاهر شد ...
 هیوک با حالتی تهاجمی و برافروخته گوشه ی اتاق ایستاده بود و نفس نفس می زد ... تمام تنش پر بود از تاول های ریز و خشم تنیده به تار و پودش پوستش را گلگون کرده بود ....
در طرف دیگر اتاق یسونگ یا اخم های در هم کشیده ، دست به سینه ایستاده و معلوم بود منتظر توضیحی قانع کننده است و کنارش هیچول طوری به هیوک خیره نگاه می کرد که هر آن احتمال حمله اش وجود داشت ...
کیوهیون که بعد از آن همه نگرانی و گشتن بی نتیجه حالا با این موقعیت گیج شده بود ، بدون آن پوزخند همیشگی با استرسی وصف نشدنی پرسید :
-    چی شده ؟!
هیچول نگاه چپی به او انداخت و کلافه خودش را به تخت رساند و لبه ی آن نشست اما انگار رغبت چندانی به حرف زدن نداشت پس کیوهیون نا امید شده از او نگاهش را به یسونگ دوخت ...
یسونگ همانطور خیره به قفسه ی سینه ی هیوک که با تقلا بالا و پایین می رفت با عصبانیتی بی سابقه گفت :
-    آقا جیم زده و حالا با این وضع برگشته ... نه توضیح می ده و نه می ذاره هیچول آرومش کنه !
هیوک بی حوصله تر از همیشه با پاهایی که روی زمین می کشید بی توجه به مکالمه ی آن ها، کیوهیون را از سر راهش کنار زد و به سمت حمام رفت ...
-    فقط دست از سرم بردارین ، چیزی نیست که بخوام توضیح بدم !
کیوهیون از این نزدیکی استفاده کرد و مچ دست او را گرفت ... شاید دل خوشی از او نداشت اما حسی در وجودش می گفت باید این قضیه را بدون جنجال رفع و رجوع کند ...
-    بازم با کسی بودی و یه کم خوش گذروندی درسته !؟
هیوک گیج به چشم های او خیره شد و با اشاره ی ابروی او متوجه شد بهتر است راه صلح در پیش بگیرد ... به هر حال آن ها مدت های زیادی با هم زندگی کرده و طبق قوانینی که برای بقای خود گذاشته بودند همگی مجبور به توضیح بودند پس بهتر بود قانون شکن این جمع نباشد ... گرچه درد وحشتناک مهره ی کمرش مدام با فریاد دردمندی به او التماس می کرد و باید هر چه سریع تر راهی برای آرام کردنش می یافت اما ایستاد و سرش را به علامت تایید تکان داد ...
-    این دفعه طبق قوانین پسر بود ! .... باید چیز دیگه ای هم بگم ؟!
با اینکه از چهره ی سرد و بی حس یسونگ نمی شد احساسات درونیش را حدس زد اما از بیتابی که از ضرب گرفتن پایش روی زمین مشخص بود می شد فهمید که این توضیح یک جمله ای خیلی هم برایش قابل قبول نبوده اما نمی خواست در این لحظه که نابلزها در پذیرایی خانه اشان نشسته بودند بحث را کش دار کند و باعث دعوا یا سر و صدای اضافه شود ... پس با لحنی دستوری گفت :
-    بذار هیچول آرومت کنه !
هیوک این بار دست کیوهیون را پس زد و قبل از اینکه وارد حمام شود با آخرین توانی که او را سرپا و هنوز گستاخ نگه می داشت لحظه ای مکث کرد ...
-    اون نمیتونه آرومم کنه ... دیگه نمی تونه !
.
.
.
دونگهه با سردرد وحشتناکی چشم هایش را باز کرد ... درد مانند نبض شقیقه اش ضربان داشت ، چشم هایش به سختی تا نیمه باز می شد و با اینکه دمای بدنش هنوز بالا بود احساس لرز شدیدی می کرد ... این دردهای ناگهانی را نمی شناخت اما می دانست این روزها تنها کسی که جواب تمام سوال هایش را دارد همان ناجی او از مرگ حتمیست ....
به سختی از جایش بلند شد و به سمت در اتاق رفت ... صدای آهسته ی رم و صحبتش با چند نفر را می شنید ... قطعا او هنوز هم مشغول توضیح دادن مسایل به آن چند پسر عجیب بود ... تلو تلو خوران از اتاق بیرون آمد ... از اتاق کناری صداهایی می شنید انگار چند نفر آن جا درگیر بودند ... اصلا دلش نمی خواست وارد مسایل خصوصی آن پسرهای گستاخ شود پس بی توجه به سمت پذیرایی که صدای آرامش بخش رم از آن جا می آمد قدم برداشت ...
چند قدم دیگر کافی بود تا رم را رو به روی چند پسر نا آشنا ببیند ... با اینکه ایستادن برایش کار ساده ای نبود اما همانجا ایستاد ... نگاهی به پسرها انداخت ... آن ها را نمی شناخت ... احتمال داشت از افراد جی دی باشند ؟! ... نگاه گنگش روی یکی یکی آن ها زوم می شد ... این چند روز آن قدر اتفاقات عجیبی تجربه کرده بود که با دیدن چند غریبه خیلی هیجان زده نمی شد ...
رم با احساس انرژی آشنایی به سمت او برگشت ... با دیدن کلافگی و بی حوصلگی دونگهه و آن موهای به هم ریخته و گونه های سرخ شده از تب لبخندی زد ... به او اشاره زد تا نزدیکتر شود ... با اشاره ی او نگاه ها همه به سمت دونگهه برگشت ...
ایتوک نگاهی به سرتاپای پسری که تازه به جمعشان پیوسته بود انداخت ... از لحظه ای که با جونیورها آشنا شده بودند او را ندیده بود و تعداد آن ها هم با سنگ هایشلن برابری می کرد پس امکان نداشت این پسر بتواند یک جونیور باشد ... مگر اینکه کتاب باستانیشان نقص هایی داشته باشد که بعید می دانست ...
سونگمین هم که تمام انرژیش صرف نشنیدن مجادله ی جونیورها با هم می شد نگاه گنگی به دونگهه انداخت ... برخلاف جونیورها به این پسر حس خوبی داشت ...
ریووک که انرژی آشنای این پسر تب دار را احساس می کرد با حالتی بین خوشحالی با آن لبخند کمرنگ روی لب هایش و تعجب که از ابروهای بالا رفته اش مشخص بود کمی روی مبل جا به جا شد ...
-    تو دونگهه ای ؟! ... یشم؟!
لبخند رم از این احساس درست او پر رنگتر شد ... همین کنجکاوی آن ها نسبت به دونگهه نشان می داد که آن ها او را به عنوان عضوی از گروه خواهند پذیرفت به شرطی که بدن او هم سنگ را بپذیرد ...
دونگهه گیج لبخند نصفه و نیمه ای زد و کنار رم نشست ... کمی سرگیجه داشت و هنوز هم با وجود دمای بالای بدنش احساس یخ زدگی می کرد ... حالش خرابتر از آن بود که از ذوق اینکه بالاخره کسی او را یشم صدا زده خوشحالی کند پس در جواب سوال ریووک فقط سری به نشانه ی تایید تکان داد ...
یسونگ و هیچول وارد پذیرایی شدند ... از حال و روزشان معلوم بود که مشکلی پیش آمده اما نه نابلزها علاقه ای به دخالت در امور جونیورها داشتند و نه رم صلاح می دانست به این زودی وارد مسایل آن ها شود ...
هیچول با دیدن دونگهه لبخند زد و به سمتش رفت ... از این پسرک خوشش می آمد و نمی دانست این علاقه بخاطر دوست داشتنی یا معمولی بودن اوست یا ... یا همان گرا//یش بی دلیل دو گروه به هم ... گرچه یشم هنوز قدرت نگرفته بود و احتمالا گرایش جونیورها به او کم بود ولی تا به حال کسی هم از این مهربانی ها از هیچول ندیده بود ... موهای دونگهه را به ریخت ...
-    بهتری؟!
با حس دمای بالای بدن او جا خورد ... دستش را روی پیشانی او گذاشت ...
-    هی پسر تو تب داری !!
دونگهه بی حالتر از قبل نگاه خسته اش را به او دوخت و با لب هایی که خشکی هر لحظه بیشتر آن ها را به هم می چسباند نالید :
-    سردمه !
بدون معطلی کنارش نشست و او را به آغوش گرفت ... با اینکار می توانست دمای بدن او را کنترل کند ... دونگهه با حس آرامش گیج کننده ای که از این بدن چسبیده به خودش می گرفت سرش را به سینه ی او تکیه داد ...
ایتوک با دیدن این وضع با امید اما کمی ترسیده و مردد پرسید :
-    بخاطر یشم نیست ؟! ...
سونگمین وحشت زده نگاهش را به چشم های بسته ی دونگهه دوخت ... اگر حال او بخاطر یشم باشد ... خدای من ! ... اصلا دلش نمی خواست دوباره سال های سال دنبال صاحب آن سنگ سبز بگردند ...
-    بدنش داره سنگو پس می زنه ؟!
رم سرش را به علامت رد تکان داد ... او تتسو و هاتسو را دیده بود و به خوبی می دانست از علایم پس زدگی بی قراری و سوختگی شدید پوست در ناحیه ی تماس سنگ است در حالی که انگشت دونگهه کاملا سالم بود ...
صدای کیوهیون از کمی آن طرف تر به گوش رسید ... جمله ی بی ملاحظه اش نشان می داد نگرانیش بر طرف شده و دوباره به شخصیت شیطان خودش برگشته است ...
-    اون حتما یشمه که هیچول جذبش شده !
قبل از اینکه هیچول بتواند جواب این طعنه ی شیطنت آمیز را بدهد یسونگ با عصبانیتی که از او بعید بود غرید :
-    بشین ! ... باید حرف بزنیم !
با قدم های بلند خودش را به جمع رساند ... از حرف یسونگ فهمیده بود که باید تصمیم مهمی گرفته شود و این یعنی حضور هیوک هم الزامی بود ... گرچه دل خوشی از او نداشت و هنوز هم دلش می خواست یک دعوای اساسی با او راه بیاندازد ...
-    هیوک هم الان میاد !
هیوک که برای آرام کردن بدنش به رفتن زیر دوش بسنده کرده بود ، با دردی که استخوان هایش را به کرختی می کشاند لباس هایش را عوض کرد و با موهای خیس وارد پذیرایی شد ... از جو حاکم به خوبی می شد حدس زد قرار است موضوع مهمی مطرح شود پس بدون هیچ حرفی سمت تنها مبل خالی کنار ریووک رفت ...
با رد شدن از جلوی هیچول و دونگهه ، دونگهه بی اختیار چشم هایش را باز و سرش را بلند کرد و بی حال نالید :
-    اون گرمه !
هیوک گیج ایستاد ، نگاه بهت زده ی همه ی آن ها روی آن دو ثابت شد ... عنصر هیوک آتش بود ... یعنی امکان داشت دونگهه توانسته باشد چنین چیزی را حس کند ؟! ... این یک نشانه نبود ؟! ...
نگاهی به پسرک چسبیده به هیچول انداخت ... با آن دعوایی که در کازینو راه انداخته بود اصلا از او خوشش نمی آمد ... شانه ای بالا انداخت و کنار ریووک نشست ...
دونگهه با سرگیجه ی وحشتناکی ایستاد ... نزدیک بود زمین بخورد اما خودش را بین زمین و هوا کنترل کرد ... همه ی دنیا برایش تار شده بود فقط حسی قوی از جایی نزدیک ریووک او را به سمت خودش می کشید ... کلافه از این ضعف ناگهانی نالید :
-    اون گرمه !
هیچول خواست دستش را بگیرد تا بتواند آرامش کند اما انگار آب وجود او نه تنها دونگهه را آرام نمی کرد بلکه باعث شد لرز بدی به جانش بیفتد ... تمام بدنش به رعشه افتاده بود ... بی اختیار هیچول را پس زد و قدمی به سمت هیوک برداشت ...
هیچ کس حتی نمی توانست تکان بخورد ... یسونگ گیج به رم که او هم مردد به دونگهه خیره شده بود نگاه کرد ...
-    هذیون می گه !؟
رم جوابی برای این سوال نداشت ... حضور هیوک آن قدر احساسش را به راک زنده می کرد که تمرکز چندانی برایش نمی ماند و حالا این رفتارهای عجیب دونگهه هم حسابی گیجش کرده بود ...
دونگهه قدم دیگری به سمت هیوک برداشت و گیجی و تاری دنیایش ناگهان به سکون و سیاهی تبدیل شد و از حال رفت و مستقیما در آغوش هیوک افتاد !

موضوعات پوکر وب: SHinobi 2016 ،
[ یکشنبه 3 مرداد 1395 ] [ 06:35 ب.ظ ] [ EunSHa ] [ حرف دلت ... () ]
آخرین مطالب پوکر وب